ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

شهید محمد بروجردی

محمد بروجردی
شهید محمد بروجردی

خاطرات شهید محمد بروجردی

    سیلی سرباز بر صورت فرمانده (خاطره ای از شهید بروجردی )

    سیلی سرباز بر صورت فرمانده (خاطره ای از شهید بروجردی )

    در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.
    مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".
    فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری ادامه مطلب ...

    نماز شکسته ( از خاطرات شهید بروجردی )

    نماز شکسته ( از خاطرات شهید بروجردی )

    ده سال با محمد زندگی کردم هیچوقت یاد ندارم بی وضو باشه غیر ممکن بود یه شب نماز شبش ترک بشه
      ادامه مطلب ...

     مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ( از خاطرات شهید بروجردی )

    مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ( از خاطرات شهید بروجردی )

    محل کار محمد با خونمون فاصله ی زیادی نداشتاونقدر نزدیک بود که اگه اراده می کرد می تونست روزی چند بار به خونه سر بزنه
      ادامه مطلب ...

    میز ریاست ( از خاطرات شهید بروجردی )

    میز ریاست ( از خاطرات شهید بروجردی )

    پشت آن میز من رئیسم و مخاطبم ارباب رجوع هستن. من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص.. ادامه مطلب ...

    وقت نماز ( از خاطرات شهید بروجردی )

    وقت نماز ( از خاطرات شهید بروجردی )

    از ارومیه می آمدیم سمت مهاباد، یک هو گفت بزن بغل.گفتم: چی شده؟

      ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد