ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات شهدای مدافع حرم

آخرین پیامک  مهدی ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

آخرین پیامک مهدی ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

مهدی قبل از رفتن به سوریه، آخرین پیامکش را برای یکی از دایی هایش فرستاد:
دایی ! . ادامه مطلب ...

وصیت تلفنی ( از خاطرات شهید عزیزی )

وصیت تلفنی ( از خاطرات شهید عزیزی )

پنجشنبه دهم مرداد ماه بود که زنگ زد به برادرش و گفت سال خمسی ام رسیده. یه ماشین دربست بگیر و برو قم خمس من رو بده .. ادامه مطلب ...

عکس شهدا ( از خاطرات شهید  مهدی عزیزی )

عکس شهدا ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

عباس آقا خادم مسجدامام رضاعلیه السلام تعریف می کرد:
یک روز نشسته بودم توی حیاط مسجد. مهدی آمد کنار من نشست . یک دفعه چشمش افتاد به عکس شهدا که بالای دیوارهای مسجد نصب شده بود. ادامه مطلب ...

شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

به تله و انفجارات که رسید،چاشنی ها و نوع مواد و نحوه کارگزاری رو که دید گفت این روش و این ترکیب ،ترکیبی است که خودم به بچه های حماس نشان دادم.

  ادامه مطلب ...

شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

به تله و انفجارات که رسید،چاشنی ها و نوع مواد و نحوه کارگزاری رو که دید گفت این روش و این ترکیب ،ترکیبی است که خودم به بچه های حماس نشان دادم.

  ادامه مطلب ...

داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود

داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود

شب‌ها هر از گاهی که بیدار می شدم می‌دیدم زمزمه‌ای از داخل اتاق داود به گوش می‌رسد وقتی در را آهسته باز می‌کردم می‌دیدم فرش را کنار زده روی خاک نشسته و گریه می‌کند، می‌گفتم .... ادامه مطلب ...

غبطه رهبری به یک شهید ( از خاطرات شهید نواب )

غبطه رهبری به یک شهید ( از خاطرات شهید نواب )

براي آخرين بار وقتي مي خواست عازم بوسني و هرزگوين شود تا به مسلمانان مظلوم آن ديار كمك نمايد، محضر مقام معظم رهبري رسيد.  ادامه مطلب ...

ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

چهار پنج ماهی هست که مصطفی رو میشناسم . جوان خوش چهره و مهربان ، با یه ته ریش زیبا و چفیه دور گردنش که خیلی معصومیت چهره اش رو بیشتر کرده 
زن و زندگی رو رها کرده و برای دفاع از مقدساتش به جهاد اومده ... ادامه مطلب ...

اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

قبل از به دنیا آمدن محمد هادی به زیارت امام رضا(ع) رفتیم. از امام رضا(ع) خواستم که اذان و اقامه محمد هادی را آقا در گوش محمد هادی بخواند..
  ادامه مطلب ...

روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

در دیدار خصوصی که خدمت آقا رسیدیم به ایشان گفتم همه این دلتنگی ها با دیدار شما محو شد. همه این مصیبت ها به این دیدار می ارزد   ادامه مطلب ...

سرباز امام زمان ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

سرباز امام زمان ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

لباس رزمی که اندازه محمد هادی باشد پیدا نکردم و کوچکترین سایز را خریدم و کوچک تر کردم و بعد از غسل شهادت با این لباس خدمت آقا رسیدیم .. ادامه مطلب ...

خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

آقا مهدی نسبت به اطرا فش بی تفاوت نبود، مثلا اگر همسایه مشکلی داشت، مشکلش را رفع می کرد حتی در خیابان اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد بی تفاوت رد نمی شد. در روز خرید عروسی صحنه ای که خودم بودم و دیدم؛ برای خرید رفته بودیم   ادامه مطلب ...

همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

همیشه همسرداری اش خاص بود؛ وقتی می خواستیم با هم بیرون برویم، لباس هایش را می چید واز من می خواست تا انتخاب کنم و از طرف دیگر توجه خاصی به مادرش داشت.   ادامه مطلب ...

حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

دیشب تو جمع بعضى از رفقا صحبت از دلاوری هاى اقا مهدى بود ، به دوستان گفتم مهدى تو این دنیا نمیمونه ، دل کنده است و ارزو داره تو این مسیر شهید بشه ، امروز ساعت ١٠/۵ صبح حاج اقا مجتبى توسلى خبر شهادت اقا مهدى رو بهم داد ، اصلاً تعجب نکردم 
ادامه مطلب ...

دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

روح الله خدمت حضرت آقا رفته بود. از قرار آقا به او فرموده بود چه قد رعنایی داری. ... ادامه مطلب ...

شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

سردار همدانی نمونه واقعی یک انسان کامل به شمار می‌رفت و چه با دشمنانش و دوستانش بزرگمنشانه برخورد می‌کرد و اگر کسی اشتباه و خطایی می‌کرد سردار همدانی به راحتی از آن چشم می‌پوشید ادامه مطلب ...

اخراجی  ها ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

اخراجی ها ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

 سردار همدانی وقتی اخراجی ها را دید گفت اگر کسی از تو شاهد خواست ... ادامه مطلب ...

اشک هایی از کریستال ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

اشک هایی از کریستال ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

در موزه جنگ مسکو سالنی برای شهدای جنگ اختصاص دارد که ما معتقد هستیم آن‌ها کشته‌های جنگ‌شان هستند. اما با این وجود، روسیه که کشوری کمونیستی است معتقد است این کشته‌ها شهید به حساب می‌آیند.  ادامه مطلب ...

اخوی ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

اخوی ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

در زمان جنگ رزمندگان به یکدیگر اخوی می‌گفتند و یا دوستت دارم از سر اخلاص بود و این‌طور نبود که همانند زمان حال به یکدیگر بگوییم ارادت داریم و پشت سر هم غیبت کنیم. ادامه مطلب ...

به شرط شفاعت ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

به شرط شفاعت ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

سردار از همسرش خواسته بود تا تمام فرزندان را دور هم جمع کند، با اینکه پسر بزرگشان مشغله داشت اما سردار اصرار کرد تا حتما خودش را به جمع خانواده برساند، آن شب  روحیه شادابی داشت .

  ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد