ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات مفقود الاثرها

<1>
شوخی احمد با احمد

شوخی احمد با احمد

در تماس‌های بسیار مهم، مخصوصا در لحظات شکستن خطوط دشمن، فرمانده‌هان و رزمندگان از لهجه‌های آنها متوجه می شدند که این «احمد» کدام «احمد» است. اما جالب‌تر زمانی بود که دو «احمد» با هم کار داشتند. ادامه مطلب ...

اخراج حاج احمد ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

اخراج حاج احمد ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

طوری که حاج احمد با نماینده بنی صدر دست به یقه شد وماشین آن ها را سر و ته کرد. او هم تهدید کرد که "من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می رم و با هلی کوپتر برای بازدید برمی گردم." که باز هم حاج احمد به او گفت:"توصیه می کنم که سوار هلی کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی دم!" ادامه مطلب ...

لباس سپاه ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

لباس سپاه ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

حاج احمد در یکی از روزهای که منافقین دستور داده بودند که هر که با لباس سپاه یا با ریش باشد با چاقو یا سلاح دیگر به چنین افرادی
حمله کنند حاج احمد با ماشین سپاه با چند نفر از همرزمانش روی پل حافظ در حال عبور بودند که یکی از همرزمانش به حاج احمد میگه ادامه مطلب ...

تاییداز امام گرفتم ( ازخاطرات شهید متوسلیان )

تاییداز امام گرفتم ( ازخاطرات شهید متوسلیان )

کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. حاج احمد سخت نگران وضعیت حساس جبهه مریوان در آن روزهای دشوار جنگ‌های کردستان بود. به تهران آمد و خود را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد... ‌گفت: «به تهران رفتم تا ببینم چه کارم دارند.» دیدم قرار است به دست‌بوسی حضرت امام (ره) برویم ادامه مطلب ...

پس از شهادت ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

پس از شهادت ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوهگین به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت  ادامه مطلب ...

برادر بزرگتر و برادر کوچکتر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

برادر بزرگتر و برادر کوچکتر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم ...به طرف اتاق فرماندهی رفتم ...در باز بود ، اما حاج احمد نبود ... ادامه مطلب ...

مدارا با اسیر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

مدارا با اسیر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

)حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» ادامه مطلب ...

بیت المال ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان)

بیت المال ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان)

آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت...
  ادامه مطلب ...

مرسی ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

مرسی ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسي.گفت«چي گفتي؟»ـ گفتم مرسي.ظرف خرما را داد دست يکي ديگر.گفت«بخيز.»
  ادامه مطلب ...

اخلاص و اقتدار ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

اخلاص و اقتدار ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

وقتی حاج احمد متوسلیان شنید که قرار هست نماینده تام الاختیار بنی صدر از منطقه مریوان بازدید کند، خیلی عصبانی شد و برای جلوگیری از این بازدید با عجله به سمت پادگان حرکت کرد.. ادامه مطلب ...

طلبگی ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

طلبگی ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند.حتی توی خانه صدایش میزدند " آشیخ احمد"ولی نرفت میگفت..
  ادامه مطلب ...

<1>
لوگوی سایت ابر و باد