ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

شهید شاهرخ ضرغام

شاهرخ ضرغام
شاهرخ ضرغام

خاطرات شهید شاهرخ ضرغام

    آدم خوارها ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    آدم خوارها ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    من هم رفتم پشت یک دیوار و سنگر گرفتم . یکدفعه دیدم یک سرباز عراقی ،اسلحه به دست به سمت ما می آید . از بی خیالی او فهمیدم که متوجه ما نشده . او مستقیم به محل دستشویی نزدیک می شد . میخواستم به شاهرخ خبر بدهم اما نمی شد . کسی همراهش نبود .  ادامه مطلب ...

    کله پاچه ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    کله پاچه ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد. گذاشتم داخل یک قابلمه، بعد هم بردم مقرّ شاهرخ ونیروهاش. فکر کردم قصد خوشگذرانی وخوردن کله پاچه دارند. اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.  ادامه مطلب ...

    سفر به مشهد ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    سفر به مشهد ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    کاباره را رها کرد. عصر بود که آمد خانه. بی مقدمه گفت: پاشین! پاشین وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم مشهد!
    مادر با تعجب پرسید: مشهد! جدی می گی!
      ادامه مطلب ...

    جایزه عراق برای سر شاهرخ ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    جایزه عراق برای سر شاهرخ ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    در آبادان بودم. به دیدن دوستم در یکی از مقرها رفتم. کار او به دست آوردن اخبار مهم از رادیو تلویزیون عراق بود. این خبرها را هم به سید و فرمانده ها می داد ، تا مرا دید گفت: یازده هزار دینار چقدر می شه!؟ با تعجب گفتم: نمی دونم، چطور مگه!؟
      ادامه مطلب ...

    غیرت و جوانمردی ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    غیرت و جوانمردی ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود، نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تا حالا اینجا ندیده بودمش؟!
    در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود...
      ادامه مطلب ...

    ارادت به امام (ره)( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    ارادت به امام (ره)( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری‌ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت ناسزا میگفت.
    ارادت شاهرخ به امام(ره) تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه‌اش را ... ادامه مطلب ...

    روزهای پایانی ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    روزهای پایانی ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    سه روز تا شروع عملیات مانده بود. شب جمعه برای دعای کمیل به مقر نیروها در هتل آمدیم. شاهرخ، همه نیروهایش را آورده بود. رفتار او خیلی عجیب شده. وقتی سید دعای کمیل را می خواند شاهرخ در گوشه ای نشسته بود.از شدت گریه شانه هایش می لرزید!
      ادامه مطلب ...

    بریدن گوش ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    بریدن گوش ( از خاطرات شهید شاهرخ ضرغام )

    آخر شب بود. شاهرخ مرا صدا کرد وگفت: امشب برای شناسائی می ریم جاده ابوشانک. در میان نیروهای دشمن به یکی از روستاها رسیدیم. دو افسر عراقی داخل سنگر نشسته بودند. یکدفعه دیدم سرنیزه اش را برداشت و رفت سمت آنها، با تعجب گفتم: شاهرخ چیکار می کنی!گفت: هیچی، فقط نگاه کن!  ادامه مطلب ...

زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام

    زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام

    زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام

    حر انقلاب شهید ابوالفضل ((شاهرخ )) ضرغام گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم او شهید شده بود، شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند،همه گذشته اش را. می خواست چیزی از اونماند،نه اسم..  ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد