ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود
شب‌ها هر از گاهی که بیدار می شدم می‌دیدم زمزمه‌ای از داخل اتاق داود به گوش می‌رسد وقتی در را آهسته باز می‌کردم می‌دیدم فرش را کنار زده روی خاک نشسته و گریه می‌کند،
می‌گفتم داوود جان تو این راه رو میروی مدرسه و میای آخه تو که گناهی نکردی چرا گریه می‌کنی؟
می‌گفت: مادر جان برای شما دعا می‌کنم

داود در میان بچه های من یک چیز دیگری بود ،
اود آنقدر به خدا نزدیک بود و در زمان نوجوانی او شبی، خواب دیدم در عالم رویا سیدی نورانی، به من گفت این داود تو به دنیا ماندنی نیست و به زودی پر خواهد کشید
و به همین علت ترس از دست دادن او همیشه قلبم را می آزرد."

10 روز  قبل از شهادت خود در تماس تلفنی که با مادر و همسر مکرمه‌اش داشت پس از شنیدن مژده مادر مبنی بر عطیه الهی خداوند به آنها خطاب به مادر می‌گوید:« اما من مژده بزرگتری برای شما دارم که 10 روز دیگر موعد آن فرا می‌رسد ........

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد