ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

آگاهی از زمان شهادت

آگاهی از زمان شهادت
آگاهی از زمان شهادت

خاطرات

خاطرات

    شهادتین ( خاطره ای از شهیده  نسرین افضل )

    شهادتین ( خاطره ای از شهیده نسرین افضل )

    ساعت ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود. موقعی که می‌خواستند سوار ماشین شوند،
    صدای تک تیرهایی به گوش می‌رسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچه‌ها شهادتینتون را بگید.
    دلم شور می‌زنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب می‌سوزی، انگار توی کوره هستی. دلشوره ات هم به خاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمی‌گیم،
      ادامه مطلب ...

    باران می بارید (خاطره ای از شهید احمدی روشن )

    باران می بارید (خاطره ای از شهید احمدی روشن )

    سر قبر نشسته بودم باران می آمد.
    روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن
    از خواب پریدم.... ادامه مطلب ...

    خواب امام علی (از خاطرات شهید حمزه خسروی)

    خواب امام علی (از خاطرات شهید حمزه خسروی)

    شهيد حمزه خسروى، فرمانده يكى از گروهان‏هاى لشكر المهدى(عجّ) بود. روزى پس از نماز صبح رو به يكى از برادران روحانى كرد و پرسيد:
    ـ حاج آقا! اگر كسى خواب امام على عليه‏السلام را ببيند، چه تعبيرى دارد؟ ادامه مطلب ...

    دو ماه روزه قضا

    دو ماه روزه قضا

    بعد از سلام و احوال پرسی ، گفت : حاج آقا شما که روحانی هستی ، من یه سوال دارم ازتون. گفتم : در خدمتم؟
    گفت : من چون مرتب جبهه بودم اندازه دو تا ماه رمضان روزه بدهکارم ، اگر زد و خدا توفیق داد که تو همین عملیات شهید شدم ، تکلیف این روزه ها چی میشه؟ ادامه مطلب ...

    فال حافظ (از خاطرات شهید محمد رضا عقیقی)

    فال حافظ (از خاطرات شهید محمد رضا عقیقی)

    همین که روزهای نزدیک به عملیات می رسید،برای بچه ها فال حافظ می گرفت.نزدیک عملیات کربلای 5 بود.
    این بار اولین بازشدن کتاب به نیت من بود. ادامه مطلب ...

    وعده حق (خاطره ای از شهید حمیدمحمودی)

    وعده حق (خاطره ای از شهید حمیدمحمودی)

    یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود.خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم... ادامه مطلب ...

    وعده داوزدهم رضا ( از خاطرات شهید رضا چراغی )

    وعده داوزدهم رضا ( از خاطرات شهید رضا چراغی )

    روزی از (رضا)پرسیدم :تابه حال چندبار مجروح شدی؟ تبسمی کرد و گفت:یازده بار! و اگر خدا بخواهد به نیت دوازده امام ٬در مرتبه دوازدهم شهید می شوم. ادامه مطلب ...

    ساعات آخر ( از خاطرات شهید وزوایی )

    ساعات آخر ( از خاطرات شهید وزوایی )

    او همیشه قبل از نماز در آینه خود را می نگریست و محاسنش را شانه می کرد این بار برای مدتی در آینه خیره شد و گفت : داداشی رفتنی شدم ، یقین دارم ساعتهای آخره ... اینو که گفت پشتم تیر کشید ، مطمئن بودم که این پیش بینی های محسن درست از آب در می آید ادامه مطلب ...

    از امام رضا (ع) اذن شهادت را گرفتم ( از خاطرات شهید غلامعلی رجبی )

    از امام رضا (ع) اذن شهادت را گرفتم ( از خاطرات شهید غلامعلی رجبی )

    دو روز مانده به عرفه پیش من آمد و گفت :عملیاتی در پیش است .گفتم برنامه عرفه و محرم را چکار می کنی ؟ جواب داد : ... ادامه مطلب ...

    نوزادی روی تابوت (از خاطرات شهید حبیب الله افتخاریان )

    نوزادی روی تابوت (از خاطرات شهید حبیب الله افتخاریان )

    ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎی ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ . 
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : " ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ .. "  ادامه مطلب ...

    آخرین یادگاری ( از خاطرات شهید کلهر )

    آخرین یادگاری ( از خاطرات شهید کلهر )

    روزهای آخر، رفتارش خیلی فرق کرده بود. کارهای عجیب و غریبی می کرد. غمگین و بیقرار بود. زمین با همه وسعتش برای حاجی تنگ می نمود. یک روز بی مقدمه وارد آسایشگاه شد و رفت سراغ کمد شخصی اش. به آرامی در کمد را باز کرد.. ادامه مطلب ...

    محمدرضا تورجی زاده هم پرواز کرد

    محمدرضا تورجی زاده هم پرواز کرد

    رفتم پیش جواد محب، فرمانده گروهان خودمان. وارد سنگر شدم. نشستم گوشه سنگر به کارهای محمد (محمدرضا تورجی زاده) فکر می کردم. یادم افتاد در ایام کربلای 5 ... ادامه مطلب ...

    خانه ای بر بال ملائک ( از خاطرات شهید اسلامی نسب )

    خانه ای بر بال ملائک ( از خاطرات شهید اسلامی نسب )

    محمد را آخرين بار در مسجد قبا ديدم. از چهره‌اش پيدا بود كه حرفهاي زيادي دارد. بعد از نماز در گوشه‌اي نشستم و او شروع به صحبت كرد: «حاج حميد! به زودي عملياتي در پيش داريم. مي‌دانم كه ديگر بر نمي‌گردم. گفتم: «محمد جان!  ادامه مطلب ...

    داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود

    داود در بین بچه هایم یک چیز دیگر بود

    شب‌ها هر از گاهی که بیدار می شدم می‌دیدم زمزمه‌ای از داخل اتاق داود به گوش می‌رسد وقتی در را آهسته باز می‌کردم می‌دیدم فرش را کنار زده روی خاک نشسته و گریه می‌کند، می‌گفتم .... ادامه مطلب ...

    کنارسید رحمان کسی را دفن نکنید ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    کنارسید رحمان کسی را دفن نکنید ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمی‌کرد.
    دو تن دیگر از دوستانش در کنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما از آن‌ها بی خبر بودیم.
      ادامه مطلب ...

    حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    دیشب تو جمع بعضى از رفقا صحبت از دلاوری هاى اقا مهدى بود ، به دوستان گفتم مهدى تو این دنیا نمیمونه ، دل کنده است و ارزو داره تو این مسیر شهید بشه ، امروز ساعت ١٠/۵ صبح حاج اقا مجتبى توسلى خبر شهادت اقا مهدى رو بهم داد ، اصلاً تعجب نکردم 
    ادامه مطلب ...

    آخرین نگاه ( خاطره شهید حسین اسکندرلو )

    آخرین نگاه ( خاطره شهید حسین اسکندرلو )

    وقتي از خونه رفت بيرون به من گفت: باباجون، حلالم كن.
    دلم لرزيد، هيچ وقت موقع خداحافظي اين طوري صحبت نمي كرد. هميشه مي گفت: منو دعا كنين. ادامه مطلب ...

    لباس شهادت ( از خاطرات شهید محمد مهدوی )

    لباس شهادت ( از خاطرات شهید محمد مهدوی )

    گفتم: محمد این لباس جدیدت خیلی بهت میاد گفت:  لباس شهادته !
    گفتم:  زده به سرت! گفت: می زنه ایشالله ! ادامه مطلب ...

    شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

    شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

    سردار همدانی نمونه واقعی یک انسان کامل به شمار می‌رفت و چه با دشمنانش و دوستانش بزرگمنشانه برخورد می‌کرد و اگر کسی اشتباه و خطایی می‌کرد سردار همدانی به راحتی از آن چشم می‌پوشید ادامه مطلب ...

    ان شاالله توعمودی ومن افقی! ( از خاطرات شهید انتظاری )

    ان شاالله توعمودی ومن افقی! ( از خاطرات شهید انتظاری )

    سال اول ازدواجمان قول داده بود برای ایام عید نوروز حتما به یزد بیاید تا با هم باشیم.
    قبل از عید امام خمینی (ره) از رزمندگان درخواست کردند که به علت کمبود نیرویی که در آن ایام با آن مواجه بودیم هرکس می تواند مرخصی نگیرد ودر جبهه بماند. ادامه مطلب ...

    آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداخته ای !

    آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداخته ای !

    در بیت امام‌، مهدی را دیدم و گفتم‌: "آقا مهدی‌! خواب‌های خوشی برایت دیده‌اند ...‌مثل اینکه شما هم ... بله ..." تبسمی کرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است‌؟" گفتم‌: ... ادامه مطلب ...

    یک عکس هم از ما بگیر!

    یک عکس هم از ما بگیر!

    تیرماه 1365 برای گرفتن عکس از عملیات کربلای یک که منجر به آزادسازی مهران شد، عازم ارتفاعات قلاویزان شدیم. در آن منطقه صدایی نظرم را جلب کرد. برگشتم، رزمنده‌ای با خنده گفت: «برادر، یک عکس هم از ما بگیر».... ادامه مطلب ...

    عکس آخر ( از خاطرات شهید ابوالقاسم جعفری )

    عکس آخر ( از خاطرات شهید ابوالقاسم جعفری )

    موقعی که حجله شهادت ابوالقاسم را زده بودیم دیدم فردی به عکس او خیره شده بود برایم ناآشنا آمد رفتم نزدیکش..  ادامه مطلب ...

    الان وقت شهادتم نیست ( از خاطرات شهید روح الله عمادی )

    الان وقت شهادتم نیست ( از خاطرات شهید روح الله عمادی )

    ​قبل از سفرش به سوریه یک کلیپ یک دقیقه ای از پروازش تهیه کرده بود، با یکی از مداحان  صحبت کرده بود تا اگر شهید شد در مراسمش بخواند. ادامه مطلب ...

    ناشنوا ( از خاطرات شهید عبدالمطلب اکبری )

    ناشنوا ( از خاطرات شهید عبدالمطلب اکبری )

    وقتی دید ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. ادامه مطلب ...

    رمز یا زهرا (س) ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    رمز یا زهرا (س) ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    رنگ از چهره ام پرید. برای چند لحظه به چهره ( برادر محب ) خیره شدم. خدا کند آنچه در ذهنم آمده درست نباشد ادامه مطلب ...

    سی سال عمر ( از خاطرات شهید سید مجتبی علمدار  )

    سی سال عمر ( از خاطرات شهید سید مجتبی علمدار )

    شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ادامه مطلب ...

    من همه چیز رو طلاق داده ام ( از خاطرات شهید مسلمی سواری )

    من همه چیز رو طلاق داده ام ( از خاطرات شهید مسلمی سواری )

    طلبه‌ای که همراهمان بود به ناصر گفت: چرا این‌قدر ناراحتی؟ ناصر به او گفته بود: من زن‌، بچه و زندگی و همه چیز دنیا را طلاق داده‌ام؛ فقط یک چیز هنوز در دلم مانده است.. ادامه مطلب ...

    اولین شهید دهه هفتادی ایران ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    اولین شهید دهه هفتادی ایران ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    .  باورش برام سخت بود وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم، دستاشو انداخت دورگردنم و گفت:  نمی خوای برای آخرین بار  خوب تماشام کنی؟ ادامه مطلب ...

    اسمم را روی پایم بنوسید ( از خاطرات شهید علی اصغر قربانی )

    اسمم را روی پایم بنوسید ( از خاطرات شهید علی اصغر قربانی )

    گفت: من یقین دارم فردا شهیدمیشم.برای اینکه جنازه ام روی زمین نماند،اسمم راروی پایم بنویسید.یکی باماژیک.. ادامه مطلب ...

    سقف بالا سر ( از خاطرات شهید سید سجاد حسینی )

    سقف بالا سر ( از خاطرات شهید سید سجاد حسینی )

    بعد از یازده سال تازه وارد منزل جدیدمان شدیم. و هنوز وسایل منزلمان را سرجایشان قرار نداده بودم ادامه مطلب ...

    تولد فرزند ( از خاطرات شهید حسین رضایی )

    تولد فرزند ( از خاطرات شهید حسین رضایی )

    موضوع راباتعدادي ازهمرزمانش كه ازاقوام بودنددرميان گذاشته وعنوان مي كندكه احوالي ازخانواده اش درروستا بپرسند وعنوان مي كندكه .. ادامه مطلب ...

    چراغ های روشن ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    چراغ های روشن ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

     من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند .
    دوباره خندید .و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى .
      ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    نمی دانم چرا به دلم افتاده که از این سفر سالم برنمی گردم و دلم برای حرم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) خیلی تنگ است و بیشتر از آن .. ادامه مطلب ...

زندگینامه

    زندگینامه شهید مجید افقهی فریمانی

    زندگینامه شهید مجید افقهی فریمانی

    مجید افقهى فریمانى در هفتم فروردین ماه سال 1344 در فریمان متولّد شد. پدرش كارمند شهردارى بود. از نظر اقتصادى دروضعیّت مناسبى به سر مى ‏بردند و منزلشان شخصى بود.
    مجید فرزند هفتم خانواده بود.بیشتر وقتش را در خانه مى‏ گذراند و همواره به دنبال یادگیرى بود؛ نقّاشى مى‏ كشید،  ادامه مطلب ...

    زندگینامه شهید علی محمد اربابی

    زندگینامه شهید علی محمد اربابی

    او خيلى زود با جمع هماهنگ مى ‏شد و قابليّت‏هاى فراوانش را به سرعت بروز مى‏ داد . هرگاه كار تخصّصى برعهده‏ اش مى ‏گذاشتيم .. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد