ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

دیگر نیازی به صابون نبود ( از خاطرات شهید مسعود شادکام )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
دیگر نیازی به صابون نبود ( از خاطرات شهید مسعود شادکام )
یک شب بیدار شدم دیدم کسی در اتاق نیست! رفتم بیرون.
چون معمولا" صابون در دستشویی نبود کورمال کورمال به داخل تدارکات دسته رفتم.
ناگهان یکه خوردم.
پشت کارتن های تغذیه قامتی بلند ولی خمیده با گردنی کج دیدم. رفتم داخل.
زیر نور مهتاب چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلنده شده مسعود شادکام نمایان شد.
مدتی نشستم و با صدای ناله گریه مسعود همنوا شدم.
در قنوتش داشت تند تند با اشک و ناله مناجات شعبانیه را از حفظ می خواند. و اشک میریخت.

دیگر نیازی به صابون نبود شسته شده بودم و پاک ...!!!

پیام کاربران

MAHYA ( بررسی نشده ) 2 سال قبل نویسنده کیه؟ پاسخ
لوگوی سایت ابر و باد