ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

مهر و محبت

مهر و محبت
مهر و محبت

خاطرات

    مهر و محبت ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

    مهر و محبت ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

    اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید ادامه مطلب ...

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت ادامه مطلب ...

    خونسردی (خاطره ای از شهید حمید باکری )

    خونسردی (خاطره ای از شهید حمید باکری )

    صبح زود حمید می خواست بره بیرون، برایش تخم مرغ آب پز کرده بودم، وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایساده بود ، همین که تخم مرغ ها را برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش، هم عصبانی بودم که اومده بود تو آشپزخانه هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. ادامه مطلب ...

    حمید جان ( از خاطرات شهید ستاری )

    حمید جان ( از خاطرات شهید ستاری )

    منصور بعد از ازدواج به من حمید می گفت. این حمید جان و منصور جان گفتن های ما توی فامیل خیلی صدا کرده بود. چند بار هم بهمان اعتراض شد که مثلا بهتر نیست شما توی جمع به هم خانم و آقا بگویید؟ ادامه مطلب ...

    وداع آخر (از خاطرات شهید مجید قنبری)

    وداع آخر (از خاطرات شهید مجید قنبری)

    مجيد ۱۸ سالش بود كه تصميم گرفت برود جبهه. هر كاري كرديم كه مانع رفتنش بشيم ،‌ فايده اي نداشت.باباش بهش گفت: تو بمون تا من برم ، هر وقت برگشتم تو برو. قبول نمي كرد و مي گفت بايد برم... ادامه مطلب ...

    قرعه اول ( از خاطرات شهید کلهر )

    قرعه اول ( از خاطرات شهید کلهر )

    به قول امروزی ها، حاجی خیلی «فدایی» داشت.  بچه ها صف کشیده بودند جلوی بیمارستان و سر اهدای کلیه به حاجی، جر و بحث می کردند. هر کسی می خواست قرعه به نام او بیفتد. بچه ها سر از پا نمی شناختند. هر لحظه به تعداد بچه ها اضافه می شد.  ادامه مطلب ...

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    يخته‌ بودند دور و برش‌ و سر و صورت‌ و بازوهاش‌ را مي‌بوسيدند. هركار مي‌كردي‌، نمي‌توانستي‌ حاجي‌ را از دستشان‌ خلاص‌ كني‌. انگاردخيل‌ بسته‌ باشند، ول‌كن‌ نبودند. بارها شده‌ بود حاجي‌ توي‌ هجوم‌محبت‌ بچه‌ها صدمه‌ ديده‌ بود؛ زيرچشمش‌ كبود شده‌ بود، حتی يك‌بارانگشتش‌ شكسته‌ بود.
      ادامه مطلب ...

    تاسی به شیوه و رفتار پیامبر ( از خاطرات شهید مهدی خوش سیرت )

    تاسی به شیوه و رفتار پیامبر ( از خاطرات شهید مهدی خوش سیرت )

    باختران كه بوديم جنب مسجد تركان، پيرمردي مغازه داشت كه با انقلاب و اسلام ميانه خوبي نداشت، چهره و لبخند آقا مهدي و احوالپرسي هايشان در پيرمرد تأثير گذاشته بود.
    پيرمرد مي گفت: من اصلاً با شماها ميانه خوبي ندارم ولي ... ادامه مطلب ...

    پسرت را دیدی؟ ( از خاطرات شهید علی شرفخانلو )

    پسرت را دیدی؟ ( از خاطرات شهید علی شرفخانلو )

    آخرهای آذر بود که آمد . رفتم استقبالش گفت میرود پسرش را ببیند. امدیم دم خانه شان. سپرد بمانم  تا برگردد . خیلی طول نکشید که برگشت . از در که آمد بیرون ... ادامه مطلب ...

    از کوثر هم گذشتم ( از خاطرات شهید بیضایی )

    از کوثر هم گذشتم ( از خاطرات شهید بیضایی )

    از محبت پدر به فرزند مگر حس قوی تری هم هست سری آخری که داشت میرفت گفت ....  ادامه مطلب ...

    احترام افسر عراقی به یک روحانی

    احترام افسر عراقی به یک روحانی

    افسر نزار جدی بود. از آن سنگ‌دل‌ها. از کنارشان رد می‌شد که حاج‌آقا از صف بیرون آمد و .... ادامه مطلب ...

    شعار علیه مسعود رجوی برای شاد کردن دل یک روحانی

    شعار علیه مسعود رجوی برای شاد کردن دل یک روحانی

    چند بار حاج‌آقا دنبالش فرستاد نیامد. سردسته منافقین اردوگاه بود. پیغام هم داد به ابوترابی بگو اگه بیای پاتو می‌شکنم. ...
    ادامه مطلب ...

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    بله درست حدس زده بودم آمده بودن باصطلاح مرا از رفتن به منطقه منصرف کنند! جالب اینکه از همه نوع ابزار هم استفاده می کردند همه گزینه هایشان(!) را روی میز چیده بودند!  ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیتنامه اول شهید نادر مهدوی

    وصیتنامه اول شهید نادر مهدوی

    … برادرانم اسلام عزیز احتیاج به جانبازی دارد، بیایید تا خودمان را آماده جان فشانی کنیم. پدر و مادر عزیزم، امروز حسین زمان روح خداست… ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    چند کلامی با خواهران و برادران عزیزم،خواهران مهربانم دوستتان دارم. بدانید مهر و محبت همه شما در قلب من بوده و خواهد بود. راه اهل بیت عصمت و طهارت را بروید و نمازتان فراموش نشود. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد