ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

طلاقش میدم ( از خاطرات شهید برونسی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
طلاقش میدم ( از خاطرات شهید برونسی )
...همه شان برگشتند. مادرم هم بود. شستم خبردارشد که رفته پیش او شکایت . سریع رفتم توی اتاق دیگر. انگار بغض چندساله ام ترکید . یکدفعه زدم زیر گریه. کار ازین خرابتر نمیشد بشود که شد
کمی بعد شنیدم به مادرم گفت: حق داره خاله. هرچی هم ناراحت باشه حق داره. اصلا هم از دستش ناراحت نیستم ولی خب من چکار کنم. نمی تونم دست از جبهه بردارم. من توی قیامت مسئول
انگشت گذاشته بود روی نکته حساس. انگار خودم هم تازه فهمیده بودم که به خاطر جبهه رفتن زیاد اوست که ناراحتم. مادرم گفت: حالا شما بیا بریم توی اتاق که اصلا با خودش صحبت کنی
آمدند. رو به روم نشست. سرم رو بلند نکردم اما گوشم با او بود. گفت: هرمسلمونی میدونه که الان اسلام در خطره. من اگه بخوام جبهه نرم یا کم برم ، فردای قیامت مسئولم. پس اینکه نخوام برم جبهه محال هست و نشدنی
رو کرد به مادر. ادامه داد : ببین خاله، من حاضرم این خونه و اثاث و حتی کت تنم رو بزارم برای دختر شما. اون وقت بچه هام رو بردارم برم جبهه. ولی فقط به یک شرط که دختر شما باید قولش رو به من بده.
ساکت شد. مادرم پرسید : چه شرطی خاله جان؟
گفت: روز محشر و روز قیامت وقتی که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تشریف میارن، بره پیش حضرت و بگه : من فقط به خاطر اینکه شوهرم می رفت جبهه و تو راه شما قدم می زد، ازش طلاق گرفتم و شوهرم بچه ها رو برداشت و رفت.
خودم را یک آن در وضعی که او می گفت تجسم کردم
همه وجودم انگار زیر و رو شده به خودم آمده بودم . حالا دیگه از خجالت سرم را بلند نمی کردم.
بعد از آن هروقت می رفت جبهه و هروقت می آمد کاملا رضایت داشتم
دلگرم بودم به خشنودی دل حضرت صدیقه ی کبری( سلام الله علیها)

پیام کاربران

3 سال قبل عااااالی حرف نداره ممنون از سایتتون امید وارم همین شهید یار ،دوست و همراهتونه باشه بتده براشون کانال زدم و افتخار میکنم پاسخ
( بررسی نشده ) سال قبل عالی بود .هرچه داریم ازشهدا داریم ..ان شاالله شفاعتمان کنند... پاسخ
لوگوی سایت ابر و باد