ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

حقش بود ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
حقش بود ( از خاطرات شهید اسکندرلو )
ناگهان با صداي بلند در به خود آمدم، انگار كسي با داد و فرياد به در مي كوبيد.

در را كه باز كردم، مردي عصباني را ديدم كه دست پسر بچه اي سر شكسته را گرفته و فرياد مي زند: پدر اون پسر تويي؟

پرسيدم: كدوم پسر رو ميگي؟ او نشاني هاي حسين را داد. گفتم: بله، من پدرشم.

گفت: پسرت با چوب سر بچه منو شكسته و اگه تنبيهش نكني خودم اين كارو مي كنم.

 به زحمت آن مرد را راضي كردم كه برود.

وقتي حسين به خانه بازگشت، از او خواستم علت اين كارش را توضيح دهد.

حسين گفت: داشتيم فوتبال بازي مي كرديم كه با من دعواش شد.

اول يه كتك مفصل ازش خوردم، بعد يه چوب پيدا كردم و سرشو شكستم. حقش بود.

موضوعات

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد