ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خانواده خوب ( از خاطرات شهید سید مصطفی موسوی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
خانواده خوب ( از خاطرات شهید سید مصطفی موسوی )
با پدرش که حرف میزد معلوم بود چندباری خطر از بیخ گوشش رد شده.
به شوخی چندباری حرف از شهادت زده بود اما بار آخر می گفت دعا کنید اینبار شهید شوم.
بعد از شهادتش هم همه می‌گفتند که مصطفی خودش می‌خواست و دعا کرده بود که برود.
می گفتند چرا حرف شهادت را میزنی؟ تو که خانواده خوبی داری.
گفته بود به خاطر دل کندن از خانواده نیست، دلم با عشق دیگری است.
مادر از عشق و علاقه مصطفی می‌گوید که اگر نبود او را به سوریه نمی‌کشاند:
"با من از شهادت حرف نمی‌زد می دانست ناراحت می‌شوم.
اگر عشق و اراده‌اش نبود بار اولی که برگشت دیگر به سوریه نمی‌رفت اما خودش می‌خواست که برود.
خودش می‌خواست که وارد رزم شود.

پیام کاربران

مهتاب مرادیان 2 سال قبل من در خواب شهید مصطفی موسوی رو بهم معرفی کردن امیدوارم بتونم بیشتر با این شخصیت بزرگ آشنا بشم برام دعا کنید خیلی سردرگم هستم پاسخ
مجتبی ( بررسی نشده ) سال قبل سلام.
من شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی که در گردان فاطمیون بودن رو در عالم رویا دیدم و خدمتش رسیدم. دو تا شهید مدافع حرم هستند همنام و همسن...
خدا عاقبتمونو بخیر کنه
پاسخ
زینب ( بررسی نشده ) 8 ماه قبل خیلی خوشحال شدم عزیزم مطمعن باش راهت درست ترین راه ممکنه ما که دعا میکنیم شما هم لطفا مارو یادتون نره پاسخ
زینب ( بررسی نشده ) 8 ماه قبل توی مدسه ی ما عکس شهید به هرکس میدادن و میگقتن ببینید بهتون کدوم شهید میفته و به وصیت نامش عمل کنید به منم شهید مصطفی موسوی افتاد پاسخ
لوگوی سایت ابر و باد