ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

شهدای مدافع حرم

شهدای مدافع حرم
شهدای مدافع حرم

خاطرات

خاطرات

    شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    شهدای مدافع حرم ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    به تله و انفجارات که رسید،چاشنی ها و نوع مواد و نحوه کارگزاری رو که دید گفت این روش و این ترکیب ،ترکیبی است که خودم به بچه های حماس نشان دادم.

      ادامه مطلب ...

    ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

    ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

    چهار پنج ماهی هست که مصطفی رو میشناسم . جوان خوش چهره و مهربان ، با یه ته ریش زیبا و چفیه دور گردنش که خیلی معصومیت چهره اش رو بیشتر کرده 
    زن و زندگی رو رها کرده و برای دفاع از مقدساتش به جهاد اومده ... ادامه مطلب ...

    اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    قبل از به دنیا آمدن محمد هادی به زیارت امام رضا(ع) رفتیم. از امام رضا(ع) خواستم که اذان و اقامه محمد هادی را آقا در گوش محمد هادی بخواند..
      ادامه مطلب ...

    روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    در دیدار خصوصی که خدمت آقا رسیدیم به ایشان گفتم همه این دلتنگی ها با دیدار شما محو شد. همه این مصیبت ها به این دیدار می ارزد   ادامه مطلب ...

    خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    آقا مهدی نسبت به اطرا فش بی تفاوت نبود، مثلا اگر همسایه مشکلی داشت، مشکلش را رفع می کرد حتی در خیابان اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد بی تفاوت رد نمی شد. در روز خرید عروسی صحنه ای که خودم بودم و دیدم؛ برای خرید رفته بودیم   ادامه مطلب ...

    دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

    دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

    روح الله خدمت حضرت آقا رفته بود. از قرار آقا به او فرموده بود چه قد رعنایی داری. ... ادامه مطلب ...

    شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

    شاید این آخرین ماموریتم باشد ( خاطره آخرین دیدار با شهید حسین همدانی )

    سردار همدانی نمونه واقعی یک انسان کامل به شمار می‌رفت و چه با دشمنانش و دوستانش بزرگمنشانه برخورد می‌کرد و اگر کسی اشتباه و خطایی می‌کرد سردار همدانی به راحتی از آن چشم می‌پوشید ادامه مطلب ...

    وصیت من همان جمله حاج همت است

    وصیت من همان جمله حاج همت است

    یکبار در خانه صحبت وصیتنامه شد، 
    به پوستر حاج همت  روی کمدش اشاره کرد و گفت: وصیت من همان جمله حاج همت است  ادامه مطلب ...

    باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    خیلی اصرارداشت که برود، یک روز آمد و گفت مادر جان شما پنج پسر داری  بالاخره باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی... ادامه مطلب ...

    کلاشینکفت ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    کلاشینکفت ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    .همیشه بهش می گفتم آخه تو با این هیکلت، تفنگ برای چی می خوای.اما اون عزیز به هممون ثابت کرد

    ادامه مطلب ...

    غریبه ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    غریبه ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    از کربلا که برگشتیم، چند روز بعد اوایل ماه ربیع الاول بود که یه سر اومده بود تا خداحافظی کنه ایندفعه که دیدمش با دفعات قبل خیلی فرق داشت.. ادامه مطلب ...

    نگاه معصومانه ( از خاطرات شهید سجاد طاهرنیا )

    نگاه معصومانه ( از خاطرات شهید سجاد طاهرنیا )

    در مزار شهدا  دیدمش  از آن دوست هایی بود که هروقت رشت می‏‌آمد حتما یک شام  در منزل ما مهمان بود و یا اگر من قم می رفتم حتما منزلشان  می‏‌رفتم آن روز هم دعوتش کردم اما گفت..  ادامه مطلب ...

    الان وقت شهادتم نیست ( از خاطرات شهید روح الله عمادی )

    الان وقت شهادتم نیست ( از خاطرات شهید روح الله عمادی )

    ​قبل از سفرش به سوریه یک کلیپ یک دقیقه ای از پروازش تهیه کرده بود، با یکی از مداحان  صحبت کرده بود تا اگر شهید شد در مراسمش بخواند. ادامه مطلب ...

    ماهواره ( از خاطرات شهید رضا کارگربرزی )

    ماهواره ( از خاطرات شهید رضا کارگربرزی )

    چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا که فلانی ، توی فلان جا مغز تو شستشو دادن ، تو کله شما کردن که ماهواره فلان و فلان…. ادامه مطلب ...

    بسته کالا ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    بسته کالا ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    بعد از شهادتش، از سرکارش چند بسته کالا آوردند و گفتند: اینها برای مهدی است. او همیشه بسته ی کالایش را می برد ..
      ادامه مطلب ...

    فلافل فروش ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    فلافل فروش ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    او هم کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: به من میاد؟سید علی هم لبخندی زد و به شوخی گفت: دیگه تموم شد شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند. ادامه مطلب ...

    سس فرانسوی ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    سس فرانسوی ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    گفتم: پسر خوب، صورت مهم نیست، باطن و سیرت انسان‌ها مهم است که الحمدلله باطن تو بسیار عالی است. ادامه مطلب ...

    از کوثر هم گذشتم ( از خاطرات شهید بیضایی )

    از کوثر هم گذشتم ( از خاطرات شهید بیضایی )

    از محبت پدر به فرزند مگر حس قوی تری هم هست سری آخری که داشت میرفت گفت ....  ادامه مطلب ...

    آخرین نامه شهید بیضایی به همسرش

    آخرین نامه شهید بیضایی به همسرش

    مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآئیم، شرمنده و خجل باید به حضور خدوند و نبی‌اش و ولی‌اش برسیم چرا که مقصریم.   ادامه مطلب ...

    حرم مطهر ( از خاطرات شهید بیضایی )

    حرم مطهر ( از خاطرات شهید بیضایی )

    رسیدیم خیابون جلوی حرم که دو سال احدالناسی جرات رد شدن ازش رو نداشت و ‫تک تیراندازها حسابش رو می رسیدند و حالا ادامه مطلب ...

    خواسته ولایت ( از خاطرات شهید علی امرایی )

    خواسته ولایت ( از خاطرات شهید علی امرایی )

    هرجا که امام خامنه ای امری را می فرمودند در جهت بر آورده کردن خواسته حضرت آقا تلاش می کردند و به طور کلی دربست در اختیار ولایت بود..  ادامه مطلب ...

    دفاع از حرم ( از خاطرات شهید حمید رضا اسدالهی )

    دفاع از حرم ( از خاطرات شهید حمید رضا اسدالهی )

     به یکباره احساس کردم حضرت زینب(س) کنارم نشسته است و خجالت کشیدم که بگویم پسرم نرو.. ادامه مطلب ...

    زیارت اهل بیت ( از خاطرات شهید حمید رضا اسدالهی )

    زیارت اهل بیت ( از خاطرات شهید حمید رضا اسدالهی )

    چند ماه پیش رفته بود لبنان و با خانواده شهید مغنیه دوست شده بود و باهم رفت و آمد داشتند. همسرش را گذاشته بود لبنان و خودش به سوریه رفته بود. وقتی برگشت گفت  ادامه مطلب ...

    پرواز را انتخاب کرد ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    پرواز را انتخاب کرد ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ​درسش خیلی خوب بود. دیپلمش را که گرفت دانشگاه رفت و الکترونیک خواند. حوالی امتحانات ترم اول دانشگاهش بود که آمد و گفت «می‌خواهم پرواز یاد بگیرم  ادامه مطلب ...

    شکلات سوریه ای ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    شکلات سوریه ای ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ​بار اول که به سوریه رفت قبل از عید بود و اصلا به ما چیزی نگفت. دو شب نبود بعدش برگشت. شکلات سوریه‌ای برایمان آورده بود گفتم کجا بودی... ادامه مطلب ...

    تلفن مغزی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    تلفن مغزی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    وقتی در غیاب مسعود، دلم تنگ می‌شد می‌رفتم به تلفن نگاه می‌کردم می‌گفتم بگذار به مغز مسعود پیام بفرستم می‌گفتم من یک مادر هستم حتما .. ادامه مطلب ...

    شرط ازدواج ( از خاطرات شهید ناصر مسلمی سواری )

    شرط ازدواج ( از خاطرات شهید ناصر مسلمی سواری )

    در اولین جلسه‌ای که با هم صحبت کردیم؛ بی‌مقدمه دو شرط برای ازدواجمان مطرح کرد؛ ادامه مطلب ...

    من همه چیز رو طلاق داده ام ( از خاطرات شهید مسلمی سواری )

    من همه چیز رو طلاق داده ام ( از خاطرات شهید مسلمی سواری )

    طلبه‌ای که همراهمان بود به ناصر گفت: چرا این‌قدر ناراحتی؟ ناصر به او گفته بود: من زن‌، بچه و زندگی و همه چیز دنیا را طلاق داده‌ام؛ فقط یک چیز هنوز در دلم مانده است.. ادامه مطلب ...

    حلما کوچولو ( از خاطرات شهید میثم نجفی )

    حلما کوچولو ( از خاطرات شهید میثم نجفی )

    ​روزهای آخر فقط در حال نوشتن بود خیلی خاکی و تو دار بود همش خنده رو لباش بود چند روز مونده بود که بابا بشه خیلی ذوق داشت .. ادامه مطلب ...

    لباس مناسب ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    لباس مناسب ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    گفت:مردم همش ما بسیجیارو با لباس نظامی دیدن و می بینند، این بار رو با یه لباس ساده و شاد به مردم خدمت کنیم. ادامه مطلب ...

    آخرین دیدار ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    آخرین دیدار ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    انگار می‌خواست بی‌دغدغه برود و حتما در دلش با همه وداع کرد . البته سه روز قبل از شهادتش تماس گرفت و با من و پدرش صحبت کرد، همه‌اش می‌گفت: ادامه مطلب ...

    توصیه ای به شاگرد اهل سنت ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    توصیه ای به شاگرد اهل سنت ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    در این یادداشت کوتاه شهید رضاکارگربرزی به شاگرد اهل سنت خویش او را براساس دستور قران کریم توصیه به.. ادامه مطلب ...

    نحوه ی شهادت ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    نحوه ی شهادت ( از خاطرات شهید رضا کارگر برزی )

    بعد به به بیمارستان میرسن، مجروحین را با برانکارد به بیمارستان میبرن اما آقا "رضا" با پای خودش به بیمارستان میره که.. ادامه مطلب ...

    شهیدی که نمی‌خواست پیش «حاج قاسم» لو برود ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    شهیدی که نمی‌خواست پیش «حاج قاسم» لو برود ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    حاج قاسم با حالت تعجب رو به فرمانده یگان محل کار رضا کرد. گفت: «چرا به من نگفته بودید که رضا همشهری ماست؟» ادامه مطلب ...

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    محمودرضا گفت نه مادر الان وضعیت آنها خیلى اضطرارى است و باید هر چه سریعتر به آنها کمک برسد تا شب دیر میشود من میخواهم.. ادامه مطلب ...

    چفیه آقا ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    چفیه آقا ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    وقتی پیکرش را داخل قبر گذاشتم، از طرف همسر معززش گفتند محمودرضا سفارش کرده چفیه‌ای که از آقا گرفته با او دفن شود،جا خوردم نمی‌دانستم از آقا چفیه گرفته.. ادامه مطلب ...

    مراقبه قبل از تولد( از خاطرات شهید هادی ذوالفقاری )

    مراقبه قبل از تولد( از خاطرات شهید هادی ذوالفقاری )

     همین خاطر شهید ذوالفقاری مداح هیئت رهروان شهدا و عاشق هیئت موج‌الحسین بود. کمدش پر بود از عکسهای حاج همت، شهید دین‌شعاری و ابراهیم هادی. می‌گفتند ادامه مطلب ...

    یک روز نمازو روزه ( از خاطرات شهید حسین  همدانی )

    یک روز نمازو روزه ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    ​پسر شهید همدانی در مشهد گفت: پدرم در وصیت نامه خود یک پیشنهاد خوب دارند و آن اینکه اگر امکان داشت هر شخصی.. ادامه مطلب ...

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    مدتی در اتاق مشغول بودم. جانمازش مانند همیشه رو به قبله باز بود.  بلند شدم و بیرون رفتم. چشمهایم از تعجب گرد شد؛ حاج آقا جلوی در فریزر بود و .. ادامه مطلب ...

    نامحرم ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    نامحرم ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

     با ناراحتى گفتم . سر تو بیار بالا خیلى خطر ناکه . باز هم به حرفم توجه نکرد . داشتم عصبانى میشدم . که با جدیت گفت . چه کارم دارى نمیخوام سرمو بیارم بالا . یک لحظه توجه کردم .. ادامه مطلب ...

    شال عزا ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    شال عزا ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    محرم 92 می خواست جمع کنه گفتم: هنوز نشستم . گفت: می خوام همینطورى نگه دارم . منم قسم داد که یه وقت نشورم ادامه مطلب ...

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    قضیه مثل آن کسی است که دید کسی گریه می‌کند. علت را پرسید. گفت گرسنه‌ام، نان می‌خواهم. آن شخص در جواب گفت نان که نمی‌دهم، ولی هر چه بخواهی با تو گریه می‌کنم» ادامه مطلب ...

    شهادت را به کسانی می دهند که پرکارند ( از خاطرات شهید بیضایی )

    شهادت را به کسانی می دهند که پرکارند ( از خاطرات شهید بیضایی )

    حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.. ادامه مطلب ...

    شهادتش را از شهید تورجی زاده خواست( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    شهادتش را از شهید تورجی زاده خواست( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    ​سر قبر شهید تورجی‌زاده که رفتیم، دقایقی با این شهید آهسته درد و دل کرد و گفت: آمین بگو؛  ادامه مطلب ...

    نماز شب ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    نماز شب ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

     پس از هر نماز، آیت الکرسی، تسبیحات حضرت زهرا، سه بار سوره توحید، صلوات و آیات دو و  سه سوره طلاق را حتماً تلاوت می‌کرد.. ادامه مطلب ...

    بیت المال ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    بیت المال ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    راضی نیستم فرد در زمان اداری و وقت بیت المال در مراسم خاکسپاری من شرکت کند ادامه مطلب ...

    شهدای غواص ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    شهدای غواص ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    ​بعد از مراسم تشییع شهدای غواص که وی ساعت‌ها در کنار آن‌ها بود، گفت: اول شهادت و بعد سلامتی خانواده را از شهدای غواص خواستم و به هر دو خواسته نیز خواهم رسید. ادامه مطلب ...

    می‌گفت: هنر شهادت ندارم( شهید محمد رضادهقان )

    می‌گفت: هنر شهادت ندارم( شهید محمد رضادهقان )

    وقتی می دیدم اینطوری مودبانه حرف می‌زند و افتاده حال است به شوخی می‌گفتم: چقدر مودب هستی آقا جون شهید بازی در نیار. او جواب می داد:  ادامه مطلب ...

    خودم گلوله بارانش کردم ( از خاطرات شهید محمد رضا دهقان )

    خودم گلوله بارانش کردم ( از خاطرات شهید محمد رضا دهقان )

    به شوخی گفتم چیزی نصیب تو نمی‌شود محمد! همه تیرهایی که نثارت کردم به سینه و پهلو‌هایت خورد. وقتی که پیکرش را آوردند و نحوه شهادتش را فهمیدم نابود شدم. ادامه مطلب ...

    ای که بر تربت من می‌گذری، روضه بخوان ( از خاطرات شهید دهقان )

    ای که بر تربت من می‌گذری، روضه بخوان ( از خاطرات شهید دهقان )

    گرمای طاقت فرسایی بود اما چنان غرق مطالب و حرف بودیم که گرما را حس نمی کردیم. سپس برگشتیم بر سر مزار شهید رسول خلیلی و صحبت‌هایمان را ادامه دادیم. موقع خداحافظی گفت: ادامه مطلب ...

    نماز در معرکه ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    نماز در معرکه ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    لحظات آخر خون بدنش داشت تمام می شد. اصلا تقلی نمی کرد، دوستی گفت حمید اذان شده نماز بخون. آرام آرام چشمهاش بسته می شد. گفت حمید .. ادامه مطلب ...

    غسل شهادت ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    غسل شهادت ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    امام رضا زن و فرزندم را به تو می سپارم. نیم ساعت قبل از حرکت برای عملیات توی ماشین آماده بودیم دیدیم همه به جز حمید هستند.  ادامه مطلب ...

    مصداق ایمان ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    مصداق ایمان ( از خاطرات شهید اسدالهی )

    مصداق ایمان را در اخلاق می‌شود دید، نمونه‌اش خوش خلقی، احترام به من و احترامی بود که به پدر و مادرش داشت و یا در صحبت‌هایی که می‌کرد.. ادامه مطلب ...

     امین برای من زنده است ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    امین برای من زنده است ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    ​زمانی که در معراج شهدا چهره آرام او را دیدم که خوابیده، او را بوسیدم. یک هفته بعد خواب امین را دیدم که گفت .. ادامه مطلب ...

    امضا در آسانسور ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    امضا در آسانسور ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    با فرماندهانش که صحبت می‌کردم گفت ما راضی به رفتنش به سوریه نبودیم. بخاطر تخصصی که داشت ما را تهدید به استعفا می‌کرد. ادامه مطلب ...

    خواب شهید ( از خاطرات شهید محمد رضا  دهقان امیری )

    خواب شهید ( از خاطرات شهید محمد رضا دهقان امیری )

    شب قبل از شهادت محمدرضا احساس کردم مهر محمدرضا از دلم جدا شده است آن موقع نیمه‌شب از خواب بیدار شدم. ادامه مطلب ...

    اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی  )

    اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    سال 85 که رفتیم عقد کنیم یک دستخطی نوشت و خواست آن را امضا کنم. داخل کاغذ نوشته بود دلم نمی‌خواهد یک تار موی شما را نامحرمی ببیند. من هم امضا کردم. ادامه مطلب ...

    ماندن در این چاردیواری برایم لذت داشت ( از خاطرات شهید مهدی  قاضی خانی )

    ماندن در این چاردیواری برایم لذت داشت ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    ​تا قبل از شروع زندگی مشترک دانشگاه رفته بودم، بیرون می رفتم و می خواستم تحصیلاتم را هم ادامه بدهم اما وقتی با مهدی ازدواج کردم و بچه دار هم شدیم . ادامه مطلب ...

    گفت پیش خدا مسئولیتی بابت نام دخترمان قبول نمی‌کنم ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    گفت پیش خدا مسئولیتی بابت نام دخترمان قبول نمی‌کنم ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    شناسنامه را که داد گفت: اما بدان من پیش خدا مسئولیتی بابت این نام قبول نمی‌کنم.. ادامه مطلب ...

    امید به زندگی ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    امید به زندگی ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    این را داخل پرانتز لازم می‌دانم تأکید کنم: بعضی ها فکر می کنند امثال مهدی آرزویی ندارند یا دیگر به زندگی امید نداشتند، به همین دلیل رفتند جنگ.. ادامه مطلب ...

    انار دون شده ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    انار دون شده ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    موقعی که می‌خواست برود بهش می گفتم: بروی من دلم برای انار دون شدها تنگ میشه. الان هم انار دون شده برایش خیرات می کنم. ادامه مطلب ...

    دوست داشتم بچه‌ها بدانند رییس خانه کیست؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    دوست داشتم بچه‌ها بدانند رییس خانه کیست؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    در نگاه اول یک مسئله خیلی جزیی باشد اما می دانستند تا پدرشان نباشد نباید دست بزنند. این موضوعات تربیتی را از برنامه های تلویزیون یاد می‌گرفتم. ادامه مطلب ...

    حین بحث‌مان زودپز منفجر شد ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    حین بحث‌مان زودپز منفجر شد ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    رفتم زودپز را باز کنم که ناگهان منفجر شد و هر چه داخلش بود پاشید توی صورتم. آقا مهدی به شوخی جدی گفت: به خاطر همین حرفات هست که اینجوری شد منتهی..
      ادامه مطلب ...

    مهر اضافه ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    مهر اضافه ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    خب محمد متین اینقدر شیطان بود که سر نماز همه مهر ها را جمع می‌کرد، مسجدی ها می دانستند وقتی او می آید باید یک مهر دیگر در جیبشان داشته باشند.. ادامه مطلب ...

    پیام های عاشقانه ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    پیام های عاشقانه ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    زمانی هم که بین خودمان جر و بحث می شد و به اصطلاح دعوای زن و شوهری می‌کردیم او حرفش را می زد اما من سکوت می کردم تا عصبانیتش بخوابد. بعد می رفت.. ادامه مطلب ...

    ببخشید کم بود؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی  )

    ببخشید کم بود؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

     این جمله را که می شنید خیلی ناراحت می شد من هم چون می دانستم هیچ وقت این حرف را نمی زدم. می گفت این همه نعمت خدا.. ادامه مطلب ...

    مادرش می‌گفت: خجالت بکش! ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    مادرش می‌گفت: خجالت بکش! ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    آقا مهدی هم می گفت مگه چیه مادر من؟ باید همه بفهمند من زنم را دوست دارم. ادامه مطلب ...

    حلقه ازدواج ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    حلقه ازدواج ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    روز تشییع و خاک سپاری هنوز در شک بودم. موقعی که پیکرش را داخل قبر گذاشتند حلقه ام رو انداختم داخل قبر و این کار را برای.. ادامه مطلب ...

    نهال ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    نهال ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    بین سه فرزندمان بیشتر با دخترمان رابطه‌اش نزدیک بود. نهال میگه بابا رفته کربلا اما راهش را گم کرده و میاد. ادامه مطلب ...

    حق همیشه درسته ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    حق همیشه درسته ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

     یعنی حالا اینکه چون برادرش است طرف او را بگیره اینگونه نبود. من ازش پرسیدم اگر من که همسرت هستم جای برادرت بودم چه؟  ادامه مطلب ...

    اول ببین جنبه داری یا نه؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    اول ببین جنبه داری یا نه؟ ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    ​یه گوشی پیشرفته داشتیم اما استفاده نمی کردیم. می گفت اینها زمینه فساد داره و کافیه یک لحظه پات بلغزه بری جاهایی که نباید. ادامه مطلب ...

    صاحب خانه‌ام نیست ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    صاحب خانه‌ام نیست ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    ​نمی توانم بگویم از اینکه رضایت دادم به رفتنش پشیمانم اما خیلی دلتنگ می شوم به خصوص غروب ها خیلی  ادامه مطلب ...

    زبان گول زدن من را بلد بود ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    زبان گول زدن من را بلد بود ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    روزی که خبر شهادتش پخش شده بود من هنوز نمی دانستم. در خانه مشغول تدارک مراسم فردا بودم. همان مراسمی که نذر برگشتنش کرده بودم. ادامه مطلب ...

    آخرین خداحافظی ( از خاطرات شهید محمد حسین  میر دوستی )

    آخرین خداحافظی ( از خاطرات شهید محمد حسین میر دوستی )

    این لحظه ها در تاریخ ماندگار است خداحافظی پدر با فرزندش خداحافظی فرزند با پدرش فرزندی که دیگر فقط باید از پدر یک اسم و یک عکس به  خاطر داشته باشد ادامه مطلب ...

    سیزدهمین روز حضور ( از خاطرات شهید سید احسان حاجی حاتملو )

    سیزدهمین روز حضور ( از خاطرات شهید سید احسان حاجی حاتملو )

    مراسم عقدمان را در جوار مزار شهدای گمنام برگزار کردیم و نام فرزندمان را احسان قبل از تولد فرزندش انتخاب کرد  ادامه مطلب ...

    دفاع از حرم ( از خاطرات شهید سید احسان حاجی حاتملو )

    دفاع از حرم ( از خاطرات شهید سید احسان حاجی حاتملو )

    سیداحسان از کودکی پاک‎طینت و مهربان بود و علاقه وافری به راز و نیاز با خدا و نماز خواندن داشت ‎ ادامه مطلب ...

    خانواده خوب ( از خاطرات شهید سید مصطفی موسوی )

    خانواده خوب ( از خاطرات شهید سید مصطفی موسوی )

    ​با پدرش که حرف میزد معلوم بود چندباری خطر از بیخ گوشش رد شده. به شوخی چندباری حرف از شهادت زده بود اما بار آخر می گفت دعا کنید اینبار شهید شوم.  ادامه مطلب ...

    آخرین صحبتهای شهید با فرزندش پشت بی سیم ( از خاطرات شهید عباسعلی علیزاده )

    آخرین صحبتهای شهید با فرزندش پشت بی سیم ( از خاطرات شهید عباسعلی علیزاده )


    سینا سینا عباس
    وداع جانسوز شهید مدافع حرم عباسعلی علیزاده اهل جویبار مازندران با فرزندانش از خط مقدم عملیات در سوریه ، ادامه مطلب ...

    خادمی ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان )

    خادمی ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان )

    مسئولمان دائما به من و محمدرضا تذکر میداد که کمتر شیطنت کنیم. یادم هست که یک بار آن برادر مسئول عصبانی شد و سرمان داد زد ادامه مطلب ...

    انگشتر فیروزه ( از خاطرات شهید میردوستی )

    انگشتر فیروزه ( از خاطرات شهید میردوستی )

    ​در روز آخر که این شهید بزرگوار و همرزمانش سوار اتوبوس شدند و ما خواستیم با آن ها خداحافظی کنیم، با لبانی خندان و بشاش بودند که حالات «حبیب ابن مظاهر» در شب عاشورا را برایمان تداعی کردند ادامه مطلب ...

    اولین شهید دهه هفتادی ایران ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    اولین شهید دهه هفتادی ایران ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    .  باورش برام سخت بود وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم، دستاشو انداخت دورگردنم و گفت:  نمی خوای برای آخرین بار  خوب تماشام کنی؟ ادامه مطلب ...

    موشک ضد تانگ ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    موشک ضد تانگ ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    اگر شنیدید هزار نفر داعش در لاذقیه به درک واصل شده اند، بدانید که پانصد نفر آنها را حامد کشته است. ادامه مطلب ...

    شستن دیگ ها ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    شستن دیگ ها ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    با عشق و علاقه خاصی هم این کار رو انجام می داد. وقتی عاشورا می شد برای هیئت چهار هزار تا نهار میدادیم که حامد منتظر می شد همه کم کم برن... ادامه مطلب ...

    شوخ طبع ( از خاطرات شهید محمد اینالو )

    شوخ طبع ( از خاطرات شهید محمد اینالو )

    نماز خوندن رو خیلی دوست داشت ، نماز رو اول وقت میخواندند به حلال و حرام بودن مالش خیلی اهمیت میداند ، به پدر و مادر پدربزرگ و مادر بزرگ احترام خاصی قائل بودند  ادامه مطلب ...

    من تا شهید نشم بر نمی گردم ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    من تا شهید نشم بر نمی گردم ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    ​تو سوریه که بودیم چند باری دیدمش، خیلی روحیه خوب و پرنشاطی داشت، یبار دیدم که تو حرم حضرت رقیه به زائرا چایی می ریزه رفتم کنارش، هم صحبت شدیم، گفت.. ادامه مطلب ...

    حاجی اومدن ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    حاجی اومدن ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    سید"ابراهیم" میگفت:یه روز که "حاجی" اومده بودن مقر "مهدی" خواب بود بیدارش کردم گفتم: ادامه مطلب ...

     رفتی آنطرف، اس ام اس بده! ( از خاطرات شهید بیضایی )

    رفتی آنطرف، اس ام اس بده! ( از خاطرات شهید بیضایی )

    دلم خالی شد از اینکه گفت دارد می‌رود. این دو سه بار اخیری که رفت، لحنش موقع خداحافظی بوی رفتن میداد. بغضم گرفت. گفتم: کی بر می‌گردی؟   ادامه مطلب ...

    چرا شهید نمیشین ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    چرا شهید نمیشین ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    یه روز جلو حرم بی بی جان یکی از رزمندها به طعنه گفت:داستان چیه شماها همش به دست و پاتون تیر میخوره و شهید نمیشین؟ ادامه مطلب ...

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ. ﺭﻓﺘﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺳﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺳﯿﺪ ﺟﺎﻥ، ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺧﺎﺹ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟» ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟»
      ادامه مطلب ...

    حرف محرمانه ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    حرف محرمانه ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    الهامات خوبی به من میشود،کاملا احساس میکنم ایشان با نگاهش با من صحبت میکند و خطایم را به من تذکر میدهد، حاجات و مشکلات سختی را در زندگی ام رفع کرده تا اینکه با او عقد اخوت بستم.. ادامه مطلب ...

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید حسین بادپا )

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید حسین بادپا )

    آمین بگو و گفتم خدا منو به شهدا برسون باز هم شهید کاظمی آمین نگفت و فقط شهید کاظمی به صورتم نگاه کرد و خندید.. ادامه مطلب ...

    مردی که میخواست دیده نشود ( از خاطرات شهید حسین بادپا )

    مردی که میخواست دیده نشود ( از خاطرات شهید حسین بادپا )

    چرا که می خواست دیده نشود و هر که بخواهد منیت را کنار بگذارد و با اخلاص برای خدا کار کند وبین خود وخدا را اصلاح کند یقینا خداوند نیز بین او و مردم را اصلاح کرده .. ادامه مطلب ...

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    البته می گفت که حضرت آقا و یا نماینده  ایشان امر کنند که کار شما اینجا مهمتر است من قبول می کنم، بگویند برو رفتگر محله باش ، نظام به جارو کردن خیابان نیاز دارد من می رفتم ادامه مطلب ...

    انگشتر عقیق ( از خاطرات شهید بیضایی )

    انگشتر عقیق ( از خاطرات شهید بیضایی )

    به محمودرضا گفتم: تو پاسداری و پیش اهلبیت (ع) پارتی داری؛ اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم.. ادامه مطلب ...

    هفت سین من سین ندارد ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    هفت سین من سین ندارد ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    ابوعلی می گوید ...
    هفت سین من سین ندارد
    آخر "سیدابراهیم" رفته است سفر
    همیشه به ما می گفت 

      ادامه مطلب ...

    موشک های پیشرفته ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    موشک های پیشرفته ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

     به آقا "مهدی" اطلاع می دهند که عده ای از رزمندگان فاطمیون زخمی شده اند و به دلیل آتش سنگین دشمن و از جمله استفاده از موشک های هدایت شونده تاو ، امکان جابجایی مجروحین وجود نداره.. ادامه مطلب ...

    بمون تو خماریش ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    بمون تو خماریش ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    آخرش بلند شدم و بغلش کردم و بوسیدمش،یه کلمه ای هم ازش پرسیدم چی میشه به عربی گفت: ادامه مطلب ...

    حضرت علی اکبر (ع) ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    حضرت علی اکبر (ع) ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    شعری که با رسیدن ماشین به مقصد نتونست کلمه آخرش رو کامل کنه! حالا فهمیدم آنروز گریه جانسوز مهدی برای کدام یک از اولیای خدا بود! ادامه مطلب ...

    اربعین ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    اربعین ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    گفت : بابا من اربعین به کربلا رفته‌ام. آنجا اطراف آقا امام حسین(ع) و آقا ابالفضل(ع) خیلی شلوغ است اما من دوست دارم که اربعین .. ادامه مطلب ...

    شجاعت ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    شجاعت ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

    یک بار که جسد بچه ها جا مونده بود و تک تیر انداز دشمن نیز دید داشت، بدون ترس تک تک با نفر بر جسد بچه ها رو جمع بدون توجه به این که.. ادامه مطلب ...

    توله سگ کوچولو ( از خاطرات شهید مهدی صابر ی)

    توله سگ کوچولو ( از خاطرات شهید مهدی صابر ی)

    یه لحظه حس کردم صدای شالپ شولوپ آب میاد نگاه کردم دیدم مهدی باکله و دستاش رفته تو آب پاهاش لبه‌ی جوبه آوردمش بیرون ادامه مطلب ...

    همسنگر ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    همسنگر ( از خاطرات شهید صدرزاده )

     از چند سال به او گفتم ما که الان در زمان جنگ نیستیم، علت اینکه همسنگر خواسته چه بوده است؟ او گفت: «جنگ ما، جنگ نظامی نیست؛ جنگ الان ما جنگ فرهنگی است.   ادامه مطلب ...

    کمک مالی ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    کمک مالی ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

    همیشه دست بخیر بود و به خیلی ها پنهونی کمک میکرد.یه فرشته در قالب یک مرد روی این زمین خاکی.. ادامه مطلب ...

    پاترول سفید ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    پاترول سفید ( از خاطرات شهید صدرزاده )

     ما یک ماشین پاترول سفید داشتیم و هر کس که این ماشین را می‌دید به ما خرده می‌گرفت که الان زمان پاترول نیست، بنزین زیاد مصرف می کند، خرج دارد و کلی مشکلات دیگر.  ادامه مطلب ...

    دفاع از حقوق شیعه ( از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده )

    دفاع از حقوق شیعه ( از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده )

    ​اگر مصطفای ما افتاد ده‌هاهزار مصطفی از خاک ایران بلند می‌شود؛ ده‌هاهزار مصطفی برای اینکه شیعه مظلوم نماند بلند می‌شوند و در مبارزه با کفار و کسانی که در این زمینه فکر انحرافی دارند قدم برمی‌دارند.  ادامه مطلب ...

    مجروحیت شهید صدرزاده در تکرار تاریخ ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    مجروحیت شهید صدرزاده در تکرار تاریخ ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    همون پوتینا میره مدرسه توی راه میخوره زمین و نیسان حمل شیر از رو ی پاشنه پای چپش رد میشه پاش میشکنه دکتر گفت خدا رو شکر کنید پوتین پاش بود وگرنه استخوان پاش خرد می شد ادامه مطلب ...

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    بله درست حدس زده بودم آمده بودن باصطلاح مرا از رفتن به منطقه منصرف کنند! جالب اینکه از همه نوع ابزار هم استفاده می کردند همه گزینه هایشان(!) را روی میز چیده بودند!  ادامه مطلب ...

    شب تاسوعا شهید میشه ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    شب تاسوعا شهید میشه ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    شهید تمام زاده هم برای این جلسه شهید مصطفی صدرزاده (سید ابراهیم ) رو که اومده بود مرخصی فرستاد ادامه مطلب ...

    دیداربا آقا ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    دیداربا آقا ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    «مادر! به حضرت آقا گفتم پدر و مادرم به فدای‌ات. شما و آقا را فدای حضرت آقا کردم.» می‌گفتند به آقا گفتم آقا شما امر بفرما، ادامه مطلب ...

    صدای بابا ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    صدای بابا ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    چون من خدمت نظام را می‌کنم، خدا به این بچه آرامش داده است که بتوانی دست تنها به کارهای‌ات برسی. آن روز به ایشان گفتم بچه دارد گریه می‌کند و کاری از دست‌ام برنمی‌آید.  ادامه مطلب ...

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

     در هر شرایطی هم به من می‌گفت: «مادر! فقط یک چیز می‌خواهم، شهادت. از شما می‌خواهم برای‌ام شهادت را از خدا بخواهید. ادامه مطلب ...

    استاد قرآن ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    استاد قرآن ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    ​شبها نمازشب می خوند. اولین نفر بود که بلند میشد اذان می گفت و نماز جماعت برگزار می کرد .. ادامه مطلب ...

    من فقط بادام میخورم ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    من فقط بادام میخورم ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    علیرضا آماده شد بریم عملیات. توی راه یکی از بچه ها بهش آجیل تعارف کرد . علیرضا گفت:  ادامه مطلب ...

    نماز نشسته ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    نماز نشسته ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    سریع سوار ماشینش کردیم ، هنوز نبضش میزد و داشت خس خس می کرد. توسل کردیم به حضرت زهرا ، اما علیرضا انتخاب شده بود و فدای زینب سلام الله علیها شد. ادامه مطلب ...

    مشکوک میزنی ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    مشکوک میزنی ( از خاطرات شهید علیرضا قلی پور )

    موقع ناهار و شام که می شد علیرضا غیبش می زد. بهش گفتیم: مشکوک میزنی علیرضا، کجا میری؟ گفت:  ادامه مطلب ...

    شناسایی بدون پلاک ( از خاطرات شهید حفیظ الله خدادادی )

    شناسایی بدون پلاک ( از خاطرات شهید حفیظ الله خدادادی )

    نکته ای که منو خیلی منقلب کرد این بود با آنکه پیکر 11روز در آفتاب و باران بود و هوای حلب در اون موقع متغیر بود جنازه هیچ بویی نمیداد در حالیکه جنازه افراد در کمتر از 24ساعت بو میگیره ادامه مطلب ...

    شوخی ( از خاطرات شهیدمحمود رضا  بیضایی )

    شوخی ( از خاطرات شهیدمحمود رضا بیضایی )

    محمودرضا گاهی با اهلش به‌قدری شوخ بود که تا سر کار گذاشتن وحشتناک طرف پیش می‌رفت، من به‌عنوان برادرش هیچ‌وقت طرف شوخی او قرار نگرفتم. ادامه مطلب ...

    زیارت قبول ( از خاطرات شهید مرتضی خدادادی )

    زیارت قبول ( از خاطرات شهید مرتضی خدادادی )

    جواب مادرش گفت شما چطور دلتون راضی میشه سرباز بی بی زینبو مانع رفتنش بشید با این حرفش مادرش بغض کردو اشک ازچشماش جاری شد اون روز مادرش راهی شیراز بود بااین حرف شهیدمرتضی.. ادامه مطلب ...

    دست سیاه وکبود ( از خاطرات شهید سید مصطفی حسینی )

    دست سیاه وکبود ( از خاطرات شهید سید مصطفی حسینی )

    چی شده بى بى جان. ایشون فرمودن پسرم وقتى دشمن گلوله اى به سمت شماشلیک میکنه بادست راستم جلواون گلوله رومیگیرم تابه شمانخوره واسه همین خونى شده وزمانى که شما.. ادامه مطلب ...

    بیست سال نماز ( از خاطرات شهید محمد رضا عسگری فرد )

    بیست سال نماز ( از خاطرات شهید محمد رضا عسگری فرد )

    شهیدی که هیچ وقت نماز جماعتش ترک نمیشدو ۲۰سال نماز صبحش را در مسجد خواند ادامه مطلب ...

    ناموس شیعه ( از خاطرات شهید روح الله قربانی )

    ناموس شیعه ( از خاطرات شهید روح الله قربانی )

    تعریف کرد که: بهش گفتم علی (روح الله) نزدیک 60 روزه که اینجایی، بسه دیگه نمیخوای برگردی؟ تو صورتم نگاه هم نکرد، همونجوری که داشت کارشو انجام میداد جواب داد:  ادامه مطلب ...

    خسته شده ام ( از خاطرات شهید محمد مسرور )

    خسته شده ام ( از خاطرات شهید محمد مسرور )

    ناگهان محمد گفته بود دیگه خسته شدم.یکی از همرزمانش ناراحت میشود و می گوید محمد چرا این حرف را میزنی؟ما از زن و فرزند و خانواده گذشته ایم امده ایم اینجا.. ادامه مطلب ...

    پول تلفن ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    پول تلفن ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    هدفاشو تایم بندی میکرد از سنش جلوتر بود یه بار از اداره با من تماس گرفته بود، صحبتمون به درازا کشید، میشناختمش که وسواس داره، با خودم گفتم یادآوری کنم بهش.. ادامه مطلب ...

    اضافه کاری ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    اضافه کاری ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    یه دفتر یادداشـــــت مدت زمانهایی که صرف امورات شخصــــی شده مثلا تلفــن زدن ناهار خوردنش حتی نمــــاز خوندناشـــو از تایم اضافه کاریــــش کم میکرد.. ادامه مطلب ...

    نون حلال ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    نون حلال ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    وقتـــــی پیگیــــــری میکردم میگفت ســــــوال کردم دیــدم این وام برای اینکار شبهه داره استفـــــاده شه اصـــــرار من هم برای نشون دادن راه شرعـــــی کردنش هم بیفایده بود.. ادامه مطلب ...

    مستند سازی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    مستند سازی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    هادی از هشت سالگی با اصرار زیاد به عضویت بسیج درآمد و از سنین نوجوانی وارد هیئت‌های مذهبی شد و همزمان مداحی می‌کرد. زمانی که به بچه‌ها قرآن درس می‌دادم  ادامه مطلب ...

    صورت نورانی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    صورت نورانی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

     زمانی که به اتفاق همسرش به بابلسر می‌آمدند، هر روز به زیارت امامزاده ابراهیم و نماز جماعت می‌رفت. وقتی قضیه تعرض به حرم حضرت زینت(س) را شنید بسیار ناراحت و اندوهگین شد و می‌گفت.. ادامه مطلب ...

    ساختمان خرابه ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    ساختمان خرابه ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    ایمانی که کوه نتونه تکونش بده  یقینی که تو بدترین غبارهم راه رو گم نکنی و پشت ولایت باشی دست آخر شهامتی که تو کارزار کم نیاری.. ادامه مطلب ...

    گریه شهید در هیئت ( از خاطرات شهید حجت اصغری شریبانی )

    گریه شهید در هیئت ( از خاطرات شهید حجت اصغری شریبانی )

    شهیدی که در روز تاسوعای حسینی۹۴ در اثر اصابت موشک از بالا، سر و دوستانش را تقدیم به عقیله بنی هاشم کرد. ادامه مطلب ...

    فقط یه دونه عکس ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    فقط یه دونه عکس ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    گاها رو شیطنت و همچنین گرفتن عکس از رفقا،گوشی رو میبردم داخل.بعد که بچه ها گوشی رو میدیدن تعجب میکردن چطوری از بازرسیها رد شده. ادامه مطلب ...

    شناسایی مناطق ( از خاطرات شهید بیضایی )

    شناسایی مناطق ( از خاطرات شهید بیضایی )

     خودش را معرفی کرد و به آن‌ها گفت: «نترسید، ما شیعه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب هستیم و شما در پناه مایید.» وقتی این را گفت آرام شدند. بعد با آن‌ها حرف زد...  ادامه مطلب ...

    قفسه کتاب ( از خاطرات شهید رسول خلیلی )

    قفسه کتاب ( از خاطرات شهید رسول خلیلی )

    گفتم که اگر برایت اتفاقی بیفتد، اینجا می‌خواهیم مراسم برگزار کنیم، اینطوری که نمی‌شود؛ کمد را درست کن و این کتاب‌ها را از روی زمین جمع کن. همان روز رفت.. ادامه مطلب ...

     قبرهای الوارثین در فکه ( از خاطرات شهید رسول خلیلی )

    قبرهای الوارثین در فکه ( از خاطرات شهید رسول خلیلی )

    گفتم که بچه‌ها شب می‌آمدند در این قبرها راز و نیاز می‌کردند و نماز شب می‌خواندند و برای هر شهیدی هم که شهید می‌شد ما یک قبر سمبلیک درست می‌کردیم، خلاصه رسول را توجیه کردم. ادامه مطلب ...

    ترجمه عربی ( از خاطرات شهیدعلی سلطان مرادی )

    ترجمه عربی ( از خاطرات شهیدعلی سلطان مرادی )

    به مطالعه و پژوهش علاقه زیادى داشت. جالب اینجاست که به دلیل تسلط بر ٢ زبان عربى و انگلیسى، حوزه مطالعاتیش شامل کتابهاى عربى و انگلیسى هم مى شد. ادامه مطلب ...

    شهید بی سر، بی دست و بی پا ( از خاطرات شهید سید میلاد مصطفوی )

    شهید بی سر، بی دست و بی پا ( از خاطرات شهید سید میلاد مصطفوی )

    وقتی شهید میشن نمیتونن بیارنشون عقب،یکی از شهدای مدافع ، ایشونو میبرن یه جا تا به دست داعشیا نیوفته، ولی خودشون شهید میشن و.. ادامه مطلب ...

    شهیدم کن ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    شهیدم کن ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    زماني كه مهدي تازه زبان باز كرده بود از اولين كلمه هايي كه گفت اين بود: شهيدم كن... ادامه مطلب ...

    بعد شهادتم دلخوري نكن ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    بعد شهادتم دلخوري نكن ( از خاطرات شهید مهدی عزیزی )

    اگر زمان امام حسين بود و من مي خواستم بروم به سپاه امام حسين ! تو چه مي گفتي؟! من هم گفتم: صد تا چون تو فداي امام حسين( ع).. ادامه مطلب ...

    انتخاب هدف ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    انتخاب هدف ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    من یک عیب اساسی دارم و آن این که هدفم همیشه مقطعی است . این طور نمی شود ! باید جدی فکر کنم . ادامه مطلب ...

    ذکر عملی ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    ذکر عملی ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    می گفتی : « این شکر است . خدا به من ماشین داده ؛ این طوری شکرش را به جا می آورم.. ادامه مطلب ...

    مراقبه دقیق ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    مراقبه دقیق ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    در پایان هر روز می نشستی و اعمالت را بررسی می کردی . روی یک کاغذ می نوشتی تا یادت نرود..


      ادامه مطلب ...

    لیاقت شهادت ( از خاطرات شهید علی یعقوبی )

    لیاقت شهادت ( از خاطرات شهید علی یعقوبی )

    از پادگان بهم زنگ زد گفت: دارم میرم خیلی اصرار کردم داداش نرو بمون همین قدر هم که رفتی خدا قبول کنه کافیه.. ادامه مطلب ...

    علاقه به چفیه ( از خاطرات شهید تمام زاده )

    علاقه به چفیه ( از خاطرات شهید تمام زاده )

    دیدم حاجی یه چفیه رو گردنشه،گفتم حاجی کجا بودی؟چفیه انداختی؟با همون لبخند همیشگی که معصومیت چهره شو بیشتر میکرد گفتش:
      ادامه مطلب ...

    دعا کن من شهید شوم ( از خاطرات شهید عبدالصالح زارع )

    دعا کن من شهید شوم ( از خاطرات شهید عبدالصالح زارع )

    در همین اثنا، خواهر آقاصالح جلو آمد و یک دستمال کاغذی تاشده به من داد و گفت این را داداش فرستاد. دستمال را باز کردم، روی دستمال برایم دعایش را نوشته بود.. ادامه مطلب ...

    چشمانی که دنیا رو دید و دل برید ( از خاطرات شهید بیضایی )

    چشمانی که دنیا رو دید و دل برید ( از خاطرات شهید بیضایی )

    شهید محمود رضا بیضایی قبل از ازدواجش همیشه دوست داشت که در آینده دختری داشته باشه و اسمشو بذاره کوثر.. ادامه مطلب ...

    شهید غایب ( شهید محمد  ابراهیم توفیقیان )

    شهید غایب ( شهید محمد ابراهیم توفیقیان )

    آزمون ورودی دوره های کارشناسی ارشد ناپیوسته سال 1395 برای پذیرش دانشجو در 143 کد رشته امتحانی و در 6 گروه آموزشی برگزار شد.. ادامه مطلب ...

    چای شهادت ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    چای شهادت ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    سرش پائین بود و کار خودش را می کرد تو همه چی خبره بود یادمه روزی چای ریخت که بخوریم به شوخی گفتم چای شهادته دیگه؟ ادامه مطلب ...

    چادر عربی ( از خاطرات شهید اسماعیل حیدری )

    چادر عربی ( از خاطرات شهید اسماعیل حیدری )

    وقتی به مقام راس الحسین(ع) رسیدیم،نزدیکتر آمد و به من گفت:«خانم، وقتی در خیابان ها قدم می زنید آهسته صحبت کنید، چون تکفیری ها برای سر زنان ایرانی جایزه گذاشته اند ادامه مطلب ...

    چله نشینی ( از خاطرات شهید قدیر سرلک )

    چله نشینی ( از خاطرات شهید قدیر سرلک )

    یک روز زنگ زد گفت: با تعدادی دوستان بسیجی و با صفا که مشتاق شهادت هستند در یک جلسه خودمانی که چله زیارت عاشورا است به نیت شهادت گرفته‌ایم. ادامه مطلب ...

    نذر زیارت عاشورا ( از خاطرات شهید قدیر سرلک )

    نذر زیارت عاشورا ( از خاطرات شهید قدیر سرلک )

    شهادتش به نذری که دو سال پیش با رفقایش کردند برمی‌گردد؛ یک هیئت، زیارت عاشورا برپا کردند و فقط از اهل بیت (علیهم السلام) شهادت را طلب می‌کرد. ادامه مطلب ...

    بسکتبال ( از خاطرات شهید بیضایی )

    بسکتبال ( از خاطرات شهید بیضایی )

    به محض تمام شدن نماز، شکیل اونیل را سوار ماشین کنند و سریع برگردانند تا به مسابقه برسد. هر طوری بود محمودرضا آنروز.. ادامه مطلب ...

    موی سر ( از خاطرات شهید سید جواد اسدی )

    موی سر ( از خاطرات شهید سید جواد اسدی )

    شهادت لیاقت می خواهد سید از کوچکی دوست داست مثل داداشش شهید بشه..
      ادامه مطلب ...

    ساخت موکب ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    ساخت موکب ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    سید هادی پیگیر کارها بود و بهم گفت سجاد پایه ای؟ گفتم بسم الله مشکلاتی جلوی راه بود که نمیشد این حرکت انجام بشه روز عاشورا محمد رو دیدم.. ادامه مطلب ...

    پرچم سیاه ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    پرچم سیاه ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    پرچم سیاهی تو دستش بود و می گفت : خودم از بالای اون ساختمون پایینش آوردم . به اون ساختمون نگاه کردم دیدم پرچم سرخ.. ادامه مطلب ...

    دیده بانی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    دیده بانی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    برای همین پست و جایگاه بالایی در لشگر 25 کربلا داشت. شهید رادمهر خواب نداشت و در دیده بانی بی نظیر بود. او در کار بنایی استاد کار بود. وقت تعطیلات و فراغت.. ادامه مطلب ...

    گوشی هندلی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    گوشی هندلی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    هر بار مرا می دید می گفت: تو آهنگران ما هستی. نام من را هم در تلفن اش آهنگران ثبت کرده بود و هر وقت تماس می گرفتم با نام حقیقی ام مرا به جا نمی آورد، تا صدایم را می شنید می گفت: ادامه مطلب ...

    ترک گناه ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    ترک گناه ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    یک روز گفت من با خودم عهد کردم این کار را ترک کنم. با همتی که داشت سر عهدش ایستاد، آنقدر خوب شد که حتی به بقیه بچه ها تذکر می داد.. ادامه مطلب ...

    طلبکاری  برای پست ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    طلبکاری برای پست ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    یک شب به جایش پست دادم و فردا آن روز کلی از من تشکر کرد. فردا شب بعد از پست خودم نوبت شهید مشتاقی بود. حسابی خسته بودم و رفتم حسین را صدا کردم، گفتم .. ادامه مطلب ...

    توی چای بچه ها نمک می ریخت ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    توی چای بچه ها نمک می ریخت ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    اما با این همه شوخ طبعی سر نترس و شجاعت خاصی داشت. همان طور که خوش خنده بود و بچه ها را می خنداند. پای روضه های اباعبدالله خیلی نمکی گریه می کرد. حاضرم قسم بخورم اگر.. ادامه مطلب ...

    با «کورنت» می زنند پر پر می شوی ها ! ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    با «کورنت» می زنند پر پر می شوی ها ! ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    در جوابم به شوخی گفت: حاج میثم تو بخواب من بیدارم. غصه نخور! همه این تکفیری ها را من یکه و تنها حریفم.. ادامه مطلب ...

    خرج توپ را ریخت توی منقل ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    خرج توپ را ریخت توی منقل ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    چند دقیقه ای دور منقل نشسته بودیم که از توی مشت اش چیزی را به سرعت ریخت توی منقل و بلا فاصله دور شد. آتش الو گرفته بود، همه ما افتادیم دنبال حسین که حسابی حالش را جا بیاوریم.. ادامه مطلب ...

    بی خیال شو برادر ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    بی خیال شو برادر ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    چرا در اتاق را باز گذاشتی؟ بچه ها سرما می خورند. رو کرد به من و با خنده خاص خودش گفت: نه داداش! دیشب با این بچه ها کُری داشتیم. شب وقت خواب دیدم آب معدنی های ما نیست.. ادامه مطلب ...

    شیطنت دوران تحصیل  ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان امیری )

    شیطنت دوران تحصیل ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان امیری )

    با تمام این ها، اساتیدش واسش قابل احترام بودند و دوستشون داشت.و به خاطر تنبیه ها و جریمه ها کینه و دلخوری واسش به وجود نمیومد.. ادامه مطلب ...

    عکس یادگاری ( از خاطرات شهید نادر حمید )

    عکس یادگاری ( از خاطرات شهید نادر حمید )

    خلاصه اون روزخیلی خوشحال بودن . گفت بایدعکس بگیرم بابچه هام من دیگه خانواده ام  تکمیل شده یه پسر ویه دختر.. ادامه مطلب ...

    شیعه‌های لبنان بهترند یا عراق؟ ( از خاطرات شهید بیضایی )

    شیعه‌های لبنان بهترند یا عراق؟ ( از خاطرات شهید بیضایی )

    محمودرضا از شیعیان کشورهای لبنان، عراق، سوریه، یمن و… رفیق داشت و گاهی در موردشان چیزهایی می‌گفت. یکبار پرسیدم: در میان مدافعان حرم، شیعه‌های لبنان بهترند یا عراق؟ گفت: ادامه مطلب ...

    درجه تشویقی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    درجه تشویقی ( از خاطرات شهید محمود رادمهر )

    اگر برای کل بچه های لشگر تشویقی داده اید قبول میکنم اگر نه آن را نمی خواهم. ادامه مطلب ...

    ال ان بی ( از خاطرات شهید سید مجتبی حسینی )

    ال ان بی ( از خاطرات شهید سید مجتبی حسینی )

    یه هفته ای بود علافش بودم بیاد دیش اتاق رو درست کنه بتونیم کانالهای ایران رو بگیریم نیومد که نیومد سید هم دلش به حال پای افلیج من که رو تخت افتاده بودم سوخت و رفت.. ادامه مطلب ...

    نماز جمعه ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    نماز جمعه ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    یک روز می­‌خواست برود نماز جمعه، وقتی خواست بند کتانی­‌اش را ببندد، رفتم روبروی پله جلویش را گرفتم، پرسیدم:«کجا»؟ گفت می‌روم نماز جمعه. گفتم نماز جمعه‌ی تو،.. ادامه مطلب ...

    نظم ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    نظم ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    بسیار کمک حال من بود طوری که وقتی مهمان می‌آمد لذت می­‌بردم از اینکه همه چیز یکدست و سفره منظم چیده شده. خودش غذا نمی­­‌خورد تا مهمان‌ها غذایشان تمام شود.. ادامه مطلب ...

    چهارشنبه سوری ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    چهارشنبه سوری ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    بچه­‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری نوشابه پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد و لباسش آتش می­‌گیرد. بر اثر آن اتفاق پایش به شدت سوخت و با زحمت در بیمارستان مداوا شد.. ادامه مطلب ...

    مطالعه کتاب ( از خاطرات شهید بیضایی )

    مطالعه کتاب ( از خاطرات شهید بیضایی )

    «کوچه نقاش‌ها» را به من توصیه کرده بود که بخوانم و من هنوز آن را نخوانده‌ام. خواندن این کتاب را چند بار به من توصیه کرد. خیلی او را به وجد آورده بود. به لحاظ روحی ارتباط تنگاتنگی با شهدا داشت. . ادامه مطلب ...

    چرا عبدالله  به سوریه رفت؟ ( از خاطرات شهید باقری )

    چرا عبدالله به سوریه رفت؟ ( از خاطرات شهید باقری )

    به‌خاطر اوضاع جنگ حرمش زیاد زائر ندارد، خدا ان‌شاءالله کمک کند که زودتر داعشی‌ها و تکفیری‌ها نابود شوند و سوریه آزاد شود و خانم حضرت زینب(س) هم تنها نباشد». وقتی می‌رفت، می‌گفت:.. ادامه مطلب ...

    خواستگاری ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    خواستگاری ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    وضوع آقا عبدالله که پیش آمد قرار شد بیایند منزل. البته شهید باقری هم نمی خواست به این زودی ازدواج کند اما به دلیل شرایط کاری اش باید متأهل می‌شد و این باعث شد .. ادامه مطلب ...

    از این موضوع اصلا ناراحت نبودم ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    از این موضوع اصلا ناراحت نبودم ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    می گفت بهتر است تنها نروم. این سخت گیری شدید او را می گذاشتم روی حساب علاقه اش. اگر هم خودش سر کار بود به برادرهایش سفارش می کرد من را تا خانه مادرم که یک چهار راه فاصله داشت ببرند. ادامه مطلب ...

    فکر کرد اینجا هم محافظ است ( ازخاطرات شهید عبدالله باقری )

    فکر کرد اینجا هم محافظ است ( ازخاطرات شهید عبدالله باقری )

    روز عروسی وقتی خواست مرا از آرایشگاه به سالن ببرد در عقب را باز کرد من سوار شدم بعد خودش تا رفت جلو بنشیند فیلمبردار گفت: داری چکار می کنی؟! خندید گفت: ادامه مطلب ...

    فرزند پسر بیشتر دوست داشت ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    فرزند پسر بیشتر دوست داشت ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    فرزند اولمان که متولد شد نامش را محدثه گذاشتیم. اسم دختر دوممان را هم محدثه انتخاب کرد. من دوست داشتم بگذارم.. ادامه مطلب ...

    خودم حریف همه هستم ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    خودم حریف همه هستم ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    اهل داد و بیداد و دعوا نبود اما اگر می دید تعدادی جوان سر کوچه می‌ایستند به آنها تذکر می‌داد و می گفت... ادامه مطلب ...

    مرز مهران ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    مرز مهران ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    وقتی در محاصره بودند، شروع به خواندن دعای علقمه کرده‌اند و ناگهان دلش برای محمدهادی تنگ شد. به خودم گفتم یکبار دیگر برمی‌گردم و اینها را می‌بینم و دوباره برمی‌گردم. برای همین اربعین 93 ما با هم پیاده‌روی نجف تا کربلا را رفتیم؛ چون می‌گفت.. ادامه مطلب ...

    صحبت های اولیه ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    صحبت های اولیه ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    شهید کابلی در صحبت‌های اولیه‌ خواستگاری سه چیز خواسته بود: من دوست دارم با کسی ازدواج کنم که سه خصلت داشته باشد؛.. ادامه مطلب ...

    دنیا ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    دنیا ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    اطرافیان همیشه اعتراض می­‌کردند و به من می‌گفتند که شما چگونه تحمل می­‌کنید، بچه­‌ها یک دل سیر پدرشان را ندیدند. یک روزی به او گفتم:«خسته نشدی؟ نمی‌خواهی استراحت کنی؟» گفت.. ادامه مطلب ...

    پذیرش قطعنامه ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    پذیرش قطعنامه ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    می­‌گفت هیچ­وقت فکر نمی‌کردم مرگ امام را ببینم و اگر خودکشی حرام نبود من این کار را می‌کردم، تحمل دنیای بدون امام برایش خیلی سخت بود.. ادامه مطلب ...

    بازنشسته ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    بازنشسته ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    انگار تمام غم­‌های دنیا در دل او بود، گفتم: «چه شده؟» گفت: «بازنشسته شدم، من فکر نمی­‌کردم یک روزی بازنشسته شوم ولی شهید نشوم... ادامه مطلب ...

    گمنامی ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    گمنامی ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    گفت: «دستم چه؟» گفتم: «شاید دست هم نداشته باشی.» گفت: «آن زمان هم خدا را شکر می­‌کنم که شرمنده حضرت ابوالفضل نیستم.» بعد گفتم: «شاید تانک از روی شما رد شود و چیزی از تو باقی نماند.» گفت: ادامه مطلب ...

    شفاعت ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    شفاعت ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

    در زمان جنگ دوست صمیمی داشت به نام «مهران». مرخصی گرفته بود که چند روزی بیاید به خانه. قبل از آمدن به  او می­‌گوید اگر شهید شدی مرا شفاعت می­‌کنی؟ گفت: ادامه مطلب ...

    مستاجر ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    مستاجر ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    وقتی هم دستش خالی بود به میدان کارگران شهر میرفت و بعنوان کارگر بنایی سرکار میرفت.. ادامه مطلب ...

    اردو ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    اردو ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    دو روز بعد از مراسم عروسی مون که هنوز گاز خونه مون وصل نشده بود، صبح بلند شدم دیدم آقا مصطفی خونه نیست. زنگ زدم بهشون. گفتند بچه ها رو بردم اردو!!! ادامه مطلب ...

    سنگر سازی ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    سنگر سازی ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    چند شب دیدم شهید بلباسی موقع خواب نیست . برام جای سوال بود؟



      ادامه مطلب ...

    ترمز برای گناه ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ترمز برای گناه ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    یه روز با مسعود در مورد گناه کردن افراد و مکروه بودن یا یه سری کارا که وجهه اونا تو جامعه خوب نیست صحبت میکردیم..

      ادامه مطلب ...

    دغدغه دار ( از خاطرات شهید حاج احمد اسماعیلی )

    دغدغه دار ( از خاطرات شهید حاج احمد اسماعیلی )

    حاج احمد دغدغه دار بود، همیشه در حال جمع کردن خاطرات از خانواده شهدا بود، ( احمد بعد از اینکه از پهلو تیر میخوره.. ادامه مطلب ...

    شهادت را برای همسرم خواستم ( از خاطرات شهید صادق عدالت اکبر )

    شهادت را برای همسرم خواستم ( از خاطرات شهید صادق عدالت اکبر )

    آقا جان تو رابه جان خواهرت زینب(س) قسم می دهم که تمام مسلمانان مشتاق را به نهایت سعادت، ارج و قرب واسطه شوی در نزد حق تعالی. صادقم، پاره ی تنم در مسیر تو قدم گذاشته و به تو می سپارمش! آقا جان.. ادامه مطلب ...

    امر به معروف ( از خاطرات شهید حاج رضا فرزانه )

    امر به معروف ( از خاطرات شهید حاج رضا فرزانه )

    اگر صحبت از فرد غایبی میشد،اگر فرد غایب رو می شناختند،به نحوی سعی میکردند اورا تبرئه کنند مثلا اگر بدی او گفته میشد حاج رضا میگفت: ادامه مطلب ...

    خانواده ( از خاطرات شهید مهدی علیدوست )

    خانواده ( از خاطرات شهید مهدی علیدوست )

    از گردان اومده بودیم خیلی خسته بودیم، به آقا مهدی گفتم بیا بریم یه جا خستگی در کنیم یه چیزی بخوریم بعدش می رسونمت خونه.. ادامه مطلب ...

    بوی خوش ( از خاطرات شهید عبدالمهدی کاظمی )

    بوی خوش ( از خاطرات شهید عبدالمهدی کاظمی )

    بیشتر از همه جا بچه ام و لباسهاش این عطر رو گرفته بودند. تمام خانه یک طرف ولی بچه ام بسیار این بوی خوش را میداد  به طوری که او را به آغوش میکشیدم.. ادامه مطلب ...

    احترام به حضرت آقا ( از خاطرات شهید مسلم  خیزاب )

    احترام به حضرت آقا ( از خاطرات شهید مسلم خیزاب )

    کار همیشگی اش بود لباس نظامی اش را که می پوشید دست به سینه می گذاشت و سلام به امام حسین(علیه السلام) می داد بعد هم رو به عکس حضرت  آقا می ایستاد.. ادامه مطلب ...

    برق گرفتگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    برق گرفتگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

     من که خواب بودم به دور از چشم من قیچی را برداشته بود و داخل پریز برق فرو کرده بود.. ادامه مطلب ...

    سخت کوش ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    سخت کوش ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    گفت چهار روز است خانه نرفته‌ام. گفتم بیابان بودی؟ گفت آره! گفتم چرا خانه نمیروی؟ گفت چند تا از بچه ها آمده‌اند آموزش، خیلی مستضعفند؛ یکیشان.. ادامه مطلب ...

    شهدای گمنام ( از خاطرات شهید مصطفی  صدرزاده )

    شهدای گمنام ( از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده )

    برای اینکه به سوریه برود به مزار شهدای اندیشه رفت و شهدای گمنام را قسم داد که راه.. ادامه مطلب ...

    حفظ قرآن ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    حفظ قرآن ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    از سوریه زنگ می زد و تاکید می‌کرد که فاطمه قرآن حفظ کند که الان فاطمه حافظ 4 جزء قرآن است.مصطفی با خود قرار گذاشته بود که هر زمانی که از یاد شهدا غافل شد.. ادامه مطلب ...

    نماز اول وقت ( از خاطرات شهید علیرضا بریری )

    نماز اول وقت ( از خاطرات شهید علیرضا بریری )

    همه تلاش خودش رو میکرد تااینکه درهرموقعیتی هست خودشو به نماز اول وقت برسونه وعلی الخصوص براے.. ادامه مطلب ...

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید صادق عدالت اکبری )

    دعا برای شهادت ( از خاطرات شهید صادق عدالت اکبری )

    دقیقا همان لحظه ای که به این مسئله فکر می کردم مزار شهید صـــــادق جنگی را دیدم .
     در آن لحظه حال عجیبی پیدا کردم اما بعداز آن به این دعا مصمم شدم ادامه مطلب ...

    دوست دارم مدافع حرم شوم

    دوست دارم مدافع حرم شوم

    یکی دو ماه قبل بود که برای ضبط تیتراژ یکی از برنامه های تلویزیونی، به دنبال لباس آتش نشانی بودیم و به خاطر گران‌قیمت بودن آن کسی حاضر به امانت دادن آن نمی شد. ادامه مطلب ...

    مقید بودن ( ازخاطرات شهیدمحسن حججی )

    مقید بودن ( ازخاطرات شهیدمحسن حججی )

     به طور مثال گاهی اوقات مجبور بودیم در خانه‌ها‌ی مردم سوریه بمانیم یا از آن‌ها به عنوان سنگر استفاده کنیم. هنگام نماز که می‌شد شهید... ادامه مطلب ...

    اردوی جهادی ( از خاطرات شهید محسن حججی )

    اردوی جهادی ( از خاطرات شهید محسن حججی )

    می‌خواستیم به اردویی جهادی برویم، این اردو به دلیل مشکلات مالی در حال لغو شدن بود در نهایت .. ادامه مطلب ...

    باید انتقام شهید بیضایی رااز تکفیری ها بگیرم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    باید انتقام شهید بیضایی رااز تکفیری ها بگیرم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    هادی قبل از اینکه جذب سپاه شود و در بسیج ویژه شروع به فعالیت کند.. ادامه مطلب ...

    بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    ​در بسیاری از رزمایش ها با هم بودیم آنقدر جهاد را دوست داشت که به سردار نصیری گفته بود اگر بحث ازدواجم.. ادامه مطلب ...

    دلم نمی خواست راه تمام شود ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    دلم نمی خواست راه تمام شود ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    تازه نامزد کرده بود و زنگ زد گفت ماشینم خراب شده اگر می توانی بیا ماشین را به تعمیرگاه ببریم با یک وانت رفتم پیشش و  ادامه مطلب ...

    این عکس را برای همیشه نگه دار مادر ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    این عکس را برای همیشه نگه دار مادر ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    وقتی خبر شهادتش را شنیدم رفتم منزلشان و مادرش را دیدم و عکس شهید بیضایی بر دیوار اتاق نصب بود  ادامه مطلب ...

    حرف وعمل ( از خاطرات شهید محسن حججی )

    حرف وعمل ( از خاطرات شهید محسن حججی )

    محسن جوانی مؤمن و مقید بود، به هیچ عنوان پدر و مادر خود را آزار نمی‌داد؛. ادامه مطلب ...

    حجاب ( از خاطرات شهید محسن حججی )

    حجاب ( از خاطرات شهید محسن حججی )

     اگر جایی در بین دوستان می‌دید که حجاب رعایت نمی‌شود و به صراحت اعلام می‌کرد ... ادامه مطلب ...

    گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    گفت ممکن است یک روز برود و دیگر بر نگردد( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

     در مورد کارش گفت و اینکه در گردان تکاوری است و مأموریت زیاد می‌رود. البته تأکید کرد که .. ادامه مطلب ...

    می دانست طاقت دوری اش را ندارم( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    می دانست طاقت دوری اش را ندارم( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

     وقتی بحثمان می‌شد من نمی توانستم خودم را کنترل کنم، یکسره غر می زدم و با عصبانیت می‌گفتم تو مقصری، تو باعث.. ادامه مطلب ...

    فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    فیلمبردار آمد داخل از من پرسید چه آرزویی داری( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    من رضا را خیلی دوست داشتم، فکر می کنم عشق ما خیلی خاص بود. بعد از رضا پرسید شما چه آرزویی دارید؟ گفت همین که خانم گفت.. ادامه مطلب ...

    دوست داشتم فقط برای من باشد( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    دوست داشتم فقط برای من باشد( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    خیلی بهش حساس بودم. دوست داشتم فقط برای من باشد. آخرین دفعه هم بهش گفتم: می­‌خواهی بروی اجازه می­‌دهم ولی باید یک قول بدی... ادامه مطلب ...

    حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را .. ادامه مطلب ...

    چراغ های روشن ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    چراغ های روشن ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

     من عصبانى شدم با مشت تو پشتش زدم و گفتم مارو می زنند .
    دوباره خندید .و گفت: مگر خاطرات شهید کاوه رو نخوندى .
      ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید حسین همدانی

    وصیت نامه شهید حسین همدانی

    چه افتخاری بالاتر از آنکه آزادگان ما و جانبازان ما و خانواده مقاومشان صبر را شرمنده کردند و 10 سال در اردوگاه‌های حزب بعث صفحه زرین بر تاریخ این ملت نگاشتند. جانبازان ما با تحمل دردهای فراوان حجت را بر ما تمام کردند که باید مقاومت را ادامه داد ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید امین کریمی

    وصیت نامه شهید امین کریمی

    و اما بعد، بنده حقیر امین کریمی فرزند الیاس، چنین وصیت می کنم، بارالها، ببخش مرا که تو رحمانی و رحیم، همسر مهربانم () حلالم کن، نتوانستم تو را خوشبخت کنم، فقط برایت رنج بودم. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مهدی صابری

    وصیت نامه شهید مهدی صابری

    روسیاهم. روسیاهم که با 25 سال سن نتونستم تو رابطه ی عبد و معبودی اونجوری که باید و شاید وظیفه ی عبد رو به نحو شایسته و بایسته انجام بدم. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید امیر لطفی

    وصیت نامه شهید امیر لطفی

    با خواهش و التماس از شما می‌خواهم که این شادمانی را با پوشیدن لباس سیاه ، غمگین و خراب نکنید زیرا لباس سیاه مختص ارباب بی کفن هست و بس و غم مخصوص حضرت زینب (س) و خواهش آخر اینکه .. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم حسین امیدواری

    وصیت نامه شهید مدافع حرم حسین امیدواری

    «در همین جا، رضایت خود را از جاهلی که بنده را به قتل رساند، تسلیم شما کرده و البته شکایت خود را از دو گروه نزد شما تا روز قیامت به امانت می‌گذارم؛ ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم  محرم علیپور

    وصیت نامه شهید مدافع حرم محرم علیپور

    خدمت همسر عزیز و شیرزن خودم سلام. می دانم که از روزی که با من پیوند ازدواج بستی، جز زحمت و تلاش بی وقفه برای شما هیچ نکرده‌ام. می دانم قصور زیادی دارم، آن طور که شما بودید، من نبودم..  ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید محمد کامران

    وصیت نامه شهید محمد کامران

    پدر و مادرم؛ همسر عزیزم؛ برادران و خواهرم؛ هرچه از خداوند می‌خواهید فقط از باب نماز اول وقت وارد شوید. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    نمی دانم چرا به دلم افتاده که از این سفر سالم برنمی گردم و دلم برای حرم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) خیلی تنگ است و بیشتر از آن .. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید حمیدرضا اسدالهی

    وصیت نامه شهید حمیدرضا اسدالهی

    رهبر عزیزم، لبیک به فرمان شما همان تکبیر حج است، همان لبیک به رسول الله (ص) و همان لبیک یا حسین است و این را امام بزرگوار به ما یاد داد.. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهیدمدافع حرم  احمد اعطایی

    وصیت نامه شهیدمدافع حرم احمد اعطایی

    از شما می خواهم ، به جان امام زمانمان مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه) پشت ولایت را خالی نکنید. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید هادی ذوالفقاری

    وصیت نامه شهید هادی ذوالفقاری

    اگر شد جایی که سرم می‌خورد به سنگ لحد یک اسم حضرت زهرا(س) بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(س) ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم مهدی ثامنی راد

    وصیت نامه شهید مدافع حرم مهدی ثامنی راد

    با عرض سلام محضر مبارک حضرت ولی عصرامام زمان(عج) و روح پرفتوح حضرت امام خمینی(ره) و شهدای صدر اسلام تا به حال و رهبر معظم انقلاب و فرمانده کل قوا حضرت امام خامنه‌ای و خانواده و دوستان عزیزم. حضور و توفیق اینجانب به این سرزمین امام زمان و خدمت کردن در این راه مقدس که یک اعلام حکم جهاد از جانب ولی امرمسلمین اعلام شده است بسیار خوشایند است. تقدیر چگونه باشد خدا می‌داند. ولی وظیفه و شرع را باید عمل نمود و این چند جمله را که در موضوعات مختلفی آن را بیان می‌دارم و به این مصحف می‌نگارم: ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید سید سجاد روشنایی

    وصیت نامه شهید سید سجاد روشنایی

    مگر نشنیدید که امام خمینی (ره) آن معمار کبیر انقلاب فرمود چه من در میان شما باشم و نباشم نگذارید این انقلاب و کشور به دست نا اهلان بیافتد به خود بیایید و توبه کنید باشد که رستگار شوید ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید سید سجاد حسینی

    وصیت نامه شهید سید سجاد حسینی

    مادرم! مي‌دانم از بهترين دوستان من شيرين‌تر هستيد؛ اما دوست ديگري دارم، او را خيلي دوست دارم، آن هم «الله» است. دلم از شور هجرت بي‌قرار است! ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهیدحیدر ابراهیم خانی

    وصیت نامه شهیدحیدر ابراهیم خانی

    این رزمنده ها که به سوریه میروند برای پول و ارزشهای مادی است,برای اعراب می جنگند ,این جنگ چه ربطی به ما دارد ,مگر به کشور ما حمله کرده اند این را به همه شما می گویم عزیزان به فرموده حضرت آیت الله امام خامنه ای اگر ما الان در سوریه نمی جنگیدیم  ادامه مطلب ...

    وصیتنامه شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا

    وصیتنامه شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا

    با عرض سلام به شما عزیزان که تمام وجود و هستی خودتان را فدای تربیت بنده حقیر کردید. از شما عزیزان ممنون هستم ولی شرمنده که نتوانستم هیچگاه کنار شما باشم و خدمتی برایتان انجام بدهم... ادامه مطلب ...

    وصیت نامه تک خطی شهید صادق عدالت اکبری

    وصیت نامه تک خطی شهید صادق عدالت اکبری

    سلام مرا به رهبرم امام خامنه ای برسانید و به ایشان بگویید از ایشان شرمنده ام چون یک جان بیشتر نداشتم تا در راه دفاع از حریم اسلام و انقلاب تقدییم نمایم. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید عبدالصالح زارع

    وصیت نامه شهید عبدالصالح زارع

    خدایا از تو یاری می‌خواهم مرا توان دهی که در راه رضای تو قدم بردارم و هدفی جُز رضایتت نداشته باشم.. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    چند کلامی با خواهران و برادران عزیزم،خواهران مهربانم دوستتان دارم. بدانید مهر و محبت همه شما در قلب من بوده و خواهد بود. راه اهل بیت عصمت و طهارت را بروید و نمازتان فراموش نشود. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید رضا حاجی زاده

    وصیت نامه شهید رضا حاجی زاده

    ولی این ‌بار سنگین بر دوش توست و از تو می‌خواهم صبر زینب‌گونه پیشه کنی و در برابر تمام سختی‌ها و مشکلات یاد خدا را فراموش نکنی و در تمام مراحل از خدا کمک بگیری.. ادامه مطلب ...

    وصیتنامه شهید محسن حججی

    وصیتنامه شهید محسن حججی

    بسم الله النور...
    صَلی الله علیک یا اُماه یا فاطمه الزهرا"سلام علیک"
    وَلاتَحسَبن الذینَ قُتلوا فی سَبیل الله اَمواتا، بَل احیاء عند رَبِهم یُرَزقون
    هرگز نمی‌میرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده عالم دوام ما...
    چند ساعتی بیشتر به رفتن نمانده است، هرچه به زمان رفتن نزدیک‌تر می‌شوم قلبم بی‌تاب‌تر می‌شود...نمی‌دانم چه بنویسم و چگونه حس و حالم را بیان کنم...نمی‌دانم چگونه خوشحالی‌ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می‌نویسم... ادامه مطلب ...

زندگینامه

    زندگینامه شهید محمدرضا جوادی

    زندگینامه شهید محمدرضا جوادی

    شهید« محمدرضا جوادی» در 10/2/1362 در شهر مقدس قم دیده به جهان گشود،وی در خانواده‌ای مذهبی متولد شد ادامه مطلب ...

    زندگینامه شهید محمد مهدی مالامیری

    زندگینامه شهید محمد مهدی مالامیری

    تحولات کشورهای اسلامی از نوجوانی برایش اهمیت فراوانی داشت، اما جنایات فجیع گروه‌های افراطی و تکفیری و حرمت شکنی‌ها بی شرمانه آن‌ها آرام و قرار را از او ربوده بود.. ادامه مطلب ...

جملات ماندگار

    آخرین یادگاری از شهید مدافع حرم مصطفی چگینی

    آخرین یادگاری از شهید مدافع حرم مصطفی چگینی

    هر کس مهر امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری در دل نداشته باشد مطمئن باشد اگر در زمان یکی از امامان معصوم هم باشد مهر آنها را در دل نخواهد داشت. ادامه مطلب ...

    فدا شدن ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    فدا شدن ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    ​باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان بدنیا آمده‌ایم و شیعه هم بدنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه.. ادامه مطلب ...

    در رکاب امام حسین (ع ) ( جمله ای زیبا از شهید مصطفی جعفری )

    در رکاب امام حسین (ع ) ( جمله ای زیبا از شهید مصطفی جعفری )

    جنگیدن برای آزادسازی نبل والزهرا مثل جنگیدن در رکاب امام حسین(ع)در روز عاشوراست ادامه مطلب ...

    عاشقی ( جمله ای از شهید رضا اسماعیلی )

    عاشقی ( جمله ای از شهید رضا اسماعیلی )

    عاشقی ک سن و سال نمیشناسدتمام آنچه که دارم و در توانم هست رامیگذارم تا حرم پابرجا بماند ادامه مطلب ...

    حرف های زیبای شهیدرسول پورمراد با خدا درباره شهادت

    حرف های زیبای شهیدرسول پورمراد با خدا درباره شهادت

    خدایا ! حمد و ستایش از آن توست که عزّت و ذلّت به دست توست..خدایا ! همیشه با نعمت های بیشمارت مرا شرمنده کرده ای و من نمی توانم .. ادامه مطلب ...

    جمله ای از شهید دهقان امیری

    جمله ای از شهید دهقان امیری

    "به قول شهید آوینی شهادت بال نمیخواد حال میخواد.این جمله ی آخر منه" ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد