ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

چشم های منتظر ( از خاطرات شهید محمد رضا کارور )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
چشم های منتظر ( از خاطرات شهید محمد رضا کارور )
یکی از دوستان همرزمش برای ما تعریف کرد: «بعد از عملیات فتح «خرّمشهر» اکثر بچّه‌ها مرخّصی گرفتند و رفتند. جنازه‌ی شهدا، زیاد بود و جمع‌آوری کردن و به عقب برگرداندن آن‌ها مشکل بود. «کارور»، چهل روز تمام، توی منطقه ماند و همراه دیگر همرزمانش، جناز‌ه‌ی شهدا را به دوش می‌گرفت و می‌برد. هرچه شهید «همّت» به او اصرار کرد: «برو چند روزی استراحت کن.»
قبول نمی‌کرد و می‌گفت:
«خانواده‌های این شهدا، چشم انتظارند. باید پیکر عزیزانشون رو بهشون برگردونیم.»

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد