ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

احساس مسئولیت و وظیفه شناسی

احساس مسئولیت و وظیفه شناسی
احساس مسئولیت و وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری

خاطرات

خاطرات

    جبهه بیشتر به من نیاز دارد تا پدرم (خاطره ای از شهید برونسی )

    جبهه بیشتر به من نیاز دارد تا پدرم (خاطره ای از شهید برونسی )

    پدرشان بعد از اينكه از جبهه برگشتند ، مريض بودند. در روستا كشاورزي مي كردند و هنگام درو كردن گندم مريض مي شوند و ايشان را به مشهد مي آورند . در مشهد او را به دكتر برديم و دكتر گفت : ايشان سكته كرده است . خيلي حالشان خراب بود ، ادامه مطلب ...

    پپسی نه! ( خاطره ای از شهید بابایی )

    پپسی نه! ( خاطره ای از شهید بابایی )

    چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است . یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،
    آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانتا بخورید؟» ادامه مطلب ...

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت ادامه مطلب ...

    آخرين جمله شهید رضایی‌نژاد به روایت همسرش

    آخرين جمله شهید رضایی‌نژاد به روایت همسرش

    همسر شهيد رضايي‌نژاد در گفتگویی كه به مناسبت روز فناوري هسته‌اي انجام شد به ناگفته‌هايي از حضور مقام معظم رهبري در منزل شهيد رضايي نژاد پرداخت و گفت:
    در حقيقت شهيد رضايي نژاد و پرداختن به او از همان ديدار شروع شد و اين ديدار نقطه عطفي در اين موضوع بود. ادامه مطلب ...

    خوش خلقی ( از خاطرات شهید آوینی )

    خوش خلقی ( از خاطرات شهید آوینی )

    این که تعداد مسئولیت هایی که داشت از حد توانایی های یک آدم خارج بود، ولی در خانه طوری بود که ما کمبودی احساس نمی‏کردیم؛ با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ایشان هم واقعاً گرفتاری کاری داشت و تربیت سه فرزندمان هم به عهده‏ مان بود. وقتی من می گفتم فرصت ندارم، شما بچه را مثلاً دکتر ببر، می برد ادامه مطلب ...

    فقط خدمت (از خاطرات شهید صیاد شیرازی)

    فقط خدمت (از خاطرات شهید صیاد شیرازی)

    همیشه حاضر بود...هیچ وقت خودش رو کنار نمیکشید...
    حتی وقتی بنی صدر خلع درجه اش کرد. با لباس بسیجی می رفت سپاه
    مثل یه بسیجی صفر کیلومتر کار می کرد.... ادامه مطلب ...

    نوزادی روی تابوت (از خاطرات شهید حبیب الله افتخاریان )

    نوزادی روی تابوت (از خاطرات شهید حبیب الله افتخاریان )

    ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺑﻨﺪ ﭘﻮﺗﯿﻦﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎی ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﮔﻔﺖ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻨﯿﺪ . 
    ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : " ﺑﻤﺎﻥ، ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺷﻮﯼ .. "  ادامه مطلب ...

    چرا به مرخصی نمی رین؟ ( از خاطرات شهید کلهری )

    چرا به مرخصی نمی رین؟ ( از خاطرات شهید کلهری )

    این را وقتی به من گفت که بهش گفتم : چرا نمیرین مرخصی ؟... ادامه مطلب ...

    بگو 7 هزار سال! (از خاطرات عملیات خیبر)

    بگو 7 هزار سال! (از خاطرات عملیات خیبر)

    عملیات خیبر انقدر سخت و سنگین بود که بعداز گشت هفت شب در جریزه مجنون ، وقتی به شهید کلهر گفتم: که این هفت شب چگونه گذشت ، پاسخ داد : ... ادامه مطلب ...

    زندگیش جنگ شده بود ( از خاطرات شهید مجتبی هاشمی )

    زندگیش جنگ شده بود ( از خاطرات شهید مجتبی هاشمی )

    سخت ترین دوران زندگی ما تازه بعد از انقلاب و شروع جنگ آغاز شد. سید دیگر در خانه نمی ماند. من بودم و 5 تا بچه قد و نیم قد،  ادامه مطلب ...

    بگذار زمستان بشود ( از خاطرات شهید ناصر کاظمی )

    بگذار زمستان بشود ( از خاطرات شهید ناصر کاظمی )

    اولین سال بعد از شهادت شهید زمستان سرد شده بود و خلاصه اولین برف زمستان بر زمین نشست . یک شب پدر شوهرم آمد ، خیلی نا آرام گفت : عروس گلم ، ناصر به تو قول داده که چیزی بخره و نخریده ؟  ادامه مطلب ...

    حوصله ام سر رفته! ( از خاطرات شهید خرازی )

    حوصله ام سر رفته! ( از خاطرات شهید خرازی )

    دکتر چهل و پنج روز بهش استراحت داده بود.
    آوردیمش خونه. عصر نشده گفت: بابا حوصلم سر رفته...! ادامه مطلب ...

    راز ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    راز ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    خیلی اصرار کردم تا بگوید . گفت: باشه وقتی رفتیم بیرون. گفتم امکان نداره. باید همین جا توی حموم به من بگی.... ادامه مطلب ...

    ظهور چقدر نزدیک است ؟( از خاطرات شهید احمدی روشن )

    ظهور چقدر نزدیک است ؟( از خاطرات شهید احمدی روشن )

    همسر شهید مصطفي احمدی‌روشن که از شاگردان مرحوم آيت‌الله عزيزالله خوشوقت بوده است چندی پیش با بيان خاطراتي از آن شهيد گفت: «فشار کاری برای ایشان خیلی سخت بود؛ آقا مصطفی را که می‌دیدی، همیشه چشمانش خسته بود و قرمز، ولی هیچ وقت عصبانی و اخمو نبود و با آن خستگی وقتی 12 شب می‌رسید خانه، می‌خندید.  
      ادامه مطلب ...

    مسئولیت را قبول کن ( از خاطرات شهید برونسی )

    مسئولیت را قبول کن ( از خاطرات شهید برونسی )

    به شهید برونسی پیشنهاد کرده بودیم مسئولیت فرمانده تیپ را قبول کند. و هرچه اصرار کردیم ایشان قبول نکردند ، یک روزی آمد گفت مسئولیت تیپ را قبول می کنم. دلیلش را پرسیدم گفت .. ادامه مطلب ...

    خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    تا دو، سه‌ي‌ نصفه‌ شب‌ هي‌ وضو مي‌گرفت‌ و مي‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسيشان‌ مي‌كرد. يك‌وقت‌ مي‌ديدي‌ همان‌جا روي‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.
      ادامه مطلب ...

    ان شاالله توعمودی ومن افقی! ( از خاطرات شهید انتظاری )

    ان شاالله توعمودی ومن افقی! ( از خاطرات شهید انتظاری )

    سال اول ازدواجمان قول داده بود برای ایام عید نوروز حتما به یزد بیاید تا با هم باشیم.
    قبل از عید امام خمینی (ره) از رزمندگان درخواست کردند که به علت کمبود نیرویی که در آن ایام با آن مواجه بودیم هرکس می تواند مرخصی نگیرد ودر جبهه بماند. ادامه مطلب ...

    مردم که به چنین فردی زن نمی دهند ( از خاطرات شهید میر افضلی )

    مردم که به چنین فردی زن نمی دهند ( از خاطرات شهید میر افضلی )

    خیلی به او اصرار کردم تا داماد شود. گفت: باشه بی بی، هر چی شما بگویی، فقط می خواهم خانواده ی خوبی باشند و با جبهه رفتن من مشکلی نداشته باشند. ادامه مطلب ...

    نگران آن روزم باش! ( از خاطرات شهید رجایی )

    نگران آن روزم باش! ( از خاطرات شهید رجایی )

    ای عزیز! این چه وضعی است که شما دارید چرا به خود نمی رسید و این قدر زندگی را به خود سخت گرفته اید از شما توقع نداریم مانند نخست وزیران دوره ستم شاهی باشید لااقل یک زیر پیراهن درست و حسابی به تن کنید! مثل این که شما نخست وزیرید ادامه مطلب ...

    کیسه  برنج بر دوش ( از خاطرات شهید رجایی )

    کیسه برنج بر دوش ( از خاطرات شهید رجایی )

    ​یک روز وقتی رجائی نخست وزیر را دیدم که مانند همان معلم ساده سال های پیشین کیسه برنج و نیاز روزانه خانه را با دوش خویش به منزل می برد داشتم کلافه می شدم و بی اختیار به سویش دویدم . پس از سلام گفتم :  ادامه مطلب ...

    باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی ( از خاطرات شهید عبدالله باقری )

    خیلی اصرارداشت که برود، یک روز آمد و گفت مادر جان شما پنج پسر داری  بالاخره باید زکات و خمس این بچه ها را بدهی... ادامه مطلب ...

    تا جنگ هست مجالی نیست ( از خاطرات شهید حجازی فر )

    تا جنگ هست مجالی نیست ( از خاطرات شهید حجازی فر )

    پس از تبادل نظر با خانواده جهت انجام تكاليف شرعي، به شهيد عزيز پيشنهاد ازدواج كردم ولي وي از پذيرفتن اين پيشنهاد امتناع نموده، وقتي با اصرار شديد بنده مواجه شد، ... ادامه مطلب ...

    شبیه حضرت عباس ( از خاطرات شهید شاپور برزگر )

    شبیه حضرت عباس ( از خاطرات شهید شاپور برزگر )

    یه دستش قطع شده بود اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند:«با یک دست که نمی تونی بجنگی برو عقب.» می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل با یک دست نجنگید؟..... ادامه مطلب ...

    یک ساعت هم وقت ندارم ( نامه شهید شاپور به همسرش )

    یک ساعت هم وقت ندارم ( نامه شهید شاپور به همسرش )

    از روزی که ازت جدا شدم، یک ساعت هم وقت ندارم که برایت تلفن که هیچ نامه بنویسم. هیجده گردان به ما مربوط است. منظورم آموزش آنهاست. هم اکنون که برایت نامه می‌نویسم، ساعت ۸ شب است و.... ادامه مطلب ...

    مادرش رو بیشتر دوست دارم ( از خاطرات شهید عبدالله میثمی )

    مادرش رو بیشتر دوست دارم ( از خاطرات شهید عبدالله میثمی )

    قبل از تولد بچه بود. پرسید : ناراحت می شی برم جبهه  گفتم : آره اما نمی خوام مزاحمت بشم ..
      ادامه مطلب ...

    بهتره پارتیش خدا باشه نه من ( از خاطرات شهید آبشناسان )

    بهتره پارتیش خدا باشه نه من ( از خاطرات شهید آبشناسان )

    پسرمون باید می رفت سربازیگفتم: هوای بچه مان را داشته باشگفت : اگر من پارتیش باشم،.. ادامه مطلب ...

    تکلیفم این است! ( از خاطرات شهید ابوطالب محمدی )

    تکلیفم این است! ( از خاطرات شهید ابوطالب محمدی )

    دخترمان سعیده  که به دنیا آمد، ابوطالب هم آمد مرخصی. بعد چند روز که توی خانه بود، وسایلش را جمع کرد تا برگردد به منطقه .. ادامه مطلب ...

     آدم صفای جبهه را رها می کند، می رود پشت میز!( از خاطرات شهید علیر ضا نوری )

    آدم صفای جبهه را رها می کند، می رود پشت میز!( از خاطرات شهید علیر ضا نوری )

    می گفتند: بیا رئیس راه آهن باش، قبول نکرد، می گفت: در این شرایط که بچه های مردم دارند به جبهه می روند، پیشنهاد مسئولیت برای من امتحان الهی است،»

      ادامه مطلب ...

     مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ( از خاطرات شهید بروجردی )

    مسئولیت انقلاب سنگین تر هستش ( از خاطرات شهید بروجردی )

    محل کار محمد با خونمون فاصله ی زیادی نداشتاونقدر نزدیک بود که اگه اراده می کرد می تونست روزی چند بار به خونه سر بزنه
      ادامه مطلب ...

    ایران را ارزان فروختی ؟( از خاطرات شهید سید حسن مدرس )

    ایران را ارزان فروختی ؟( از خاطرات شهید سید حسن مدرس )

    آقا! شنیده‌ام شما با قرارداد تنظیمی بین ما و دولت انگلیس مخالفت کرده‌اید.مدرّس: بلی،وثوق‌الدّوله: آیا قرارداد را خوانده‌اید ادامه مطلب ...

    بدون قلب هرگز ...

    بدون قلب هرگز ...

    زمانی که بعثی های عراقی می خواستنند از اسیر 14 و 15 ساله برای تبلیغات استفاده کنند از او پرسیدند : برای چه درس و مدرسه را رها کردی و آمدی بجنگی؟ گفت: به زور آمدم... ادامه مطلب ...

    ماهواره ( از خاطرات شهید رضا کارگربرزی )

    ماهواره ( از خاطرات شهید رضا کارگربرزی )

    چند نفری شروع کردن به مسخره کردن رضا که فلانی ، توی فلان جا مغز تو شستشو دادن ، تو کله شما کردن که ماهواره فلان و فلان…. ادامه مطلب ...

    سس فرانسوی ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    سس فرانسوی ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    گفتم: پسر خوب، صورت مهم نیست، باطن و سیرت انسان‌ها مهم است که الحمدلله باطن تو بسیار عالی است. ادامه مطلب ...

    میز ریاست ( از خاطرات شهید بروجردی )

    میز ریاست ( از خاطرات شهید بروجردی )

    پشت آن میز من رئیسم و مخاطبم ارباب رجوع هستن. من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص.. ادامه مطلب ...

    وظیفه شناسی ( از خاطرات شهید خرازی )

    وظیفه شناسی ( از خاطرات شهید خرازی )

    درهمین حال مسوول دژبانی با عجله آمد و گفت : داری چی کار می کنی ؟ نمی دونی ایشان فرمانده لشکر هستند!! ادامه مطلب ...

    نماینده واقعی مردم ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی )

    نماینده واقعی مردم ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی )

    جلوی مجلس عبایش را پهن کرده بود و نشسته بود و به حرف مردم گوش می‌کرد. .... ادامه مطلب ...

    آمدیم باری از دوش آقا برداریم

    آمدیم باری از دوش آقا برداریم

    یکی از آزاده‌ها آمده بود پیشش، گفت: «حاج‌آقا مشکل مسکن آزاده‌های تهران حل نشده شما که با بیت تماس دارید .... ادامه مطلب ...

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    محمودرضا گفت نه مادر الان وضعیت آنها خیلى اضطرارى است و باید هر چه سریعتر به آنها کمک برسد تا شب دیر میشود من میخواهم.. ادامه مطلب ...

    چشم های منتظر ( از خاطرات شهید محمد رضا کارور )

    چشم های منتظر ( از خاطرات شهید محمد رضا کارور )

     جناز‌ه‌ی شهدا را به دوش می‌گرفت و می‌برد. هرچه شهید «همّت» به او اصرار کرد: «برو چند روزی استراحت کن ادامه مطلب ...

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    قضیه مثل آن کسی است که دید کسی گریه می‌کند. علت را پرسید. گفت گرسنه‌ام، نان می‌خواهم. آن شخص در جواب گفت نان که نمی‌دهم، ولی هر چه بخواهی با تو گریه می‌کنم» ادامه مطلب ...

    شهادت را به کسانی می دهند که پرکارند ( از خاطرات شهید بیضایی )

    شهادت را به کسانی می دهند که پرکارند ( از خاطرات شهید بیضایی )

    حاج قاسم خیلی ضیق وقت دارد. این کت و شلواری که تنش هست را می‌بینی؟ شاید اصرار کرده‌‌اند تا این کت و شلوار را بپوشد و الا حاج قاسم همین قدر هم وقت ندارد.. ادامه مطلب ...

    امضا در آسانسور ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    امضا در آسانسور ( از خاطرات شهید امین کریمی )

    با فرماندهانش که صحبت می‌کردم گفت ما راضی به رفتنش به سوریه نبودیم. بخاطر تخصصی که داشت ما را تهدید به استعفا می‌کرد. ادامه مطلب ...

    اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی  )

    اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

    سال 85 که رفتیم عقد کنیم یک دستخطی نوشت و خواست آن را امضا کنم. داخل کاغذ نوشته بود دلم نمی‌خواهد یک تار موی شما را نامحرمی ببیند. من هم امضا کردم. ادامه مطلب ...

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ. ﺭﻓﺘﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺳﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺳﯿﺪ ﺟﺎﻥ، ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺧﺎﺹ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟» ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟»
      ادامه مطلب ...

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    البته می گفت که حضرت آقا و یا نماینده  ایشان امر کنند که کار شما اینجا مهمتر است من قبول می کنم، بگویند برو رفتگر محله باش ، نظام به جارو کردن خیابان نیاز دارد من می رفتم ادامه مطلب ...

    همسنگر ( از خاطرات شهید صدرزاده )

    همسنگر ( از خاطرات شهید صدرزاده )

     از چند سال به او گفتم ما که الان در زمان جنگ نیستیم، علت اینکه همسنگر خواسته چه بوده است؟ او گفت: «جنگ ما، جنگ نظامی نیست؛ جنگ الان ما جنگ فرهنگی است.   ادامه مطلب ...

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    سه جبهه متفاوت ( از خاطرات شهید علی تمام زاده )

    بله درست حدس زده بودم آمده بودن باصطلاح مرا از رفتن به منطقه منصرف کنند! جالب اینکه از همه نوع ابزار هم استفاده می کردند همه گزینه هایشان(!) را روی میز چیده بودند!  ادامه مطلب ...

    روز عقد ( از خاطرات شهید علی اکبر درویشی )

    روز عقد ( از خاطرات شهید علی اکبر درویشی )

    ​در آخرین روزهای سال 1357 بود که من و علی‌اکبر بر سر سفره عقد نشستیم. خوب به خاطر دارم بعد از امضای دفتر عقد، علی‌اکبر رو به من کرد و گفت: «من دارم، می‌روم» پرسیدم: «کجا؟!» ادامه مطلب ...

    شب شهادت ( از خاطرات شهید علی اکبر درویشی )

    شب شهادت ( از خاطرات شهید علی اکبر درویشی )

    اهالی روستا وارد حیاط شدند. همه اشک می‌ریختند و گریه می‌کردند اما من دوست داشتم به وصیت علی اکبرم عمل کنم. علی در نامه‌ای برایم نوشته بود:  ادامه مطلب ...

    ناموس شیعه ( از خاطرات شهید روح الله قربانی )

    ناموس شیعه ( از خاطرات شهید روح الله قربانی )

    تعریف کرد که: بهش گفتم علی (روح الله) نزدیک 60 روزه که اینجایی، بسه دیگه نمیخوای برگردی؟ تو صورتم نگاه هم نکرد، همونجوری که داشت کارشو انجام میداد جواب داد:  ادامه مطلب ...

    اضافه کاری ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    اضافه کاری ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    یه دفتر یادداشـــــت مدت زمانهایی که صرف امورات شخصــــی شده مثلا تلفــن زدن ناهار خوردنش حتی نمــــاز خوندناشـــو از تایم اضافه کاریــــش کم میکرد.. ادامه مطلب ...

    مستند سازی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    مستند سازی ( از خاطرات شهید هادی باغبانی )

    هادی از هشت سالگی با اصرار زیاد به عضویت بسیج درآمد و از سنین نوجوانی وارد هیئت‌های مذهبی شد و همزمان مداحی می‌کرد. زمانی که به بچه‌ها قرآن درس می‌دادم  ادامه مطلب ...

    ذکر عملی ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    ذکر عملی ( از خاطرات شهید حسن ترک )

    می گفتی : « این شکر است . خدا به من ماشین داده ؛ این طوری شکرش را به جا می آورم.. ادامه مطلب ...

    مسئولیت ( از خاطرات شهید عبدالحمید دیالمه )

    مسئولیت ( از خاطرات شهید عبدالحمید دیالمه )

    پس از اعلام آراء و نتایج انتخابات از مشهد و رأی بالای ایشان ، به محض دیدار در اولین برخورد ، بی اختیار..

      ادامه مطلب ...

    ساخت موکب ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    ساخت موکب ( از خاطرات شهید محمد بلباسی )

    سید هادی پیگیر کارها بود و بهم گفت سجاد پایه ای؟ گفتم بسم الله مشکلاتی جلوی راه بود که نمیشد این حرکت انجام بشه روز عاشورا محمد رو دیدم.. ادامه مطلب ...

    ترور نافرجام ( از خاطرات شهید حمید تقوی فر )

    ترور نافرجام ( از خاطرات شهید حمید تقوی فر )

    پس از ترور نافرجام حاج حمید برخی اقوام تماس گرفتند و خبر دادند که صدام برای سر حاج حمید جایزه گذاشته است . اقوام از من می خواستند.. ادامه مطلب ...

    حقوق شهردار ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    حقوق شهردار ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشست شده بود من جای اون مشغول شدم.شش ماه بعد رئیس شهرداری استعفاء کرد و رفت جبهه.. ادامه مطلب ...

    سخت کوش ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    سخت کوش ( از خاطرات شهید محمودرضا بیضایی )

    گفت چهار روز است خانه نرفته‌ام. گفتم بیابان بودی؟ گفت آره! گفتم چرا خانه نمیروی؟ گفت چند تا از بچه ها آمده‌اند آموزش، خیلی مستضعفند؛ یکیشان.. ادامه مطلب ...

    فرمانده اطلاعات ( از خاطرات شهید مصطفی رشید پور )

    فرمانده اطلاعات ( از خاطرات شهید مصطفی رشید پور )

    پدرم بعد از بازگشت از عراق مصرانه از دوستانش می‌خواهد که همراه آنها به سوریه اعزام شود. خلاصه به هر شکل و سختی بود پدربه سوریه اعزام شد. بعد از سه، چهار روز.. ادامه مطلب ...

    وظیفه ماست با برخورد مناسب این ها را اصلاح کنیم ( از خاطرات شهیدهادی شجاع )

    وظیفه ماست با برخورد مناسب این ها را اصلاح کنیم ( از خاطرات شهیدهادی شجاع )

    بازرسی ای که در اسلامشهر می گذاشتیم وقتی مجرم یا متهمی را دستگیر می کردیم به هیچ وجه اهانت نمی‌‏کرد و می‏‌گفت.. ادامه مطلب ...

    بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    بفرمایید تا زمان عروسی را عقب تر بیاندازم ( از خاطرات شهید هادی شجاع )

    ​در بسیاری از رزمایش ها با هم بودیم آنقدر جهاد را دوست داشت که به سردار نصیری گفته بود اگر بحث ازدواجم.. ادامه مطلب ...

    حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    حق مأموریتش اندازه یکماه نشاء کاری بود( از خاطرات شهید رضا حاجی زاده )

    یکبار اندازه مبلغی را که به عنوان حق مأموریت داده بودند گفت کلش به قدری بود که ما همان پول را .. ادامه مطلب ...

    پرچم سه رنگ ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    پرچم سه رنگ ( از خاطرات شهید حسن قاسمی دانا )

    پرچم خاکی و پاره بود. اول آن را به سر و صورتش کشید و بعد به من گفت:
    «این را یک جایی بگذار که فراموش نکنی. هروقت من مُردم آن را روی جنازه‌ام بکش». ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید مصطفی چمران

    وصیت نامه شهید مصطفی چمران

    به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی‌اعتنایی می‌نگرم و ابعاد دیگری را می‌یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می‌بینم و زیبائی را می‌پرستم.
    به خاطر عشق است که خدا را حس می‌کنم، او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می‌کنم ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید اسماعیل دقایقی

    وصیت نامه شهید اسماعیل دقایقی

    خدايا شهادت مي‏دهم كه غير از تو خدايي نيست و محمد (ص) رسول و فرستاده
    توست و علي (ع) وصيّ رسول خداست. سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر
    خميني كبير و سلام بر روحانيّت معظّم و امت حزب ‏الله. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مهدی خندان

    وصیت نامه شهید مهدی خندان

    آرزوی زیارت کسی را بعد از امام زمان(عج) و ائمه معصومین(ع) ندارم، مگر امام عزیزم را، که جانم فدایش باد، و اما شما پدر و مادر عزیزم، شما خواهران و برادران و شما اقوام نزدیک و آشنایان، ‌شما که وصیتنامه مرا می‌خوانید...   ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید کاظم حجازی فر

    وصیت نامه شهید کاظم حجازی فر

    خدايا، اگر در جهنم سوزان تو باشم و بسوزم شايد تحمل كنم ولي چگونه تحمل كنم كه هم گناه كنم و هم از گناه بگذري و بزرگترين نعمت خود را كه شهادت و در پي آن بهشت برين است نصيبم كني؟ ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید قاسم میر حسینی

    وصیت نامه شهید قاسم میر حسینی

    تکلیف حسینی اقتضا کرد که در جبهه حضور پیدا کنم .اگر چه از دست دادن جوان سخت است اما چون رضایت خدا بالاتر از هر چیزی است شما هم باید رضا باشید به رضای خدا .فرزندتان امانتی بیش نبود ،خدا امانتش را از شما گرفت  ادامه مطلب ...

    فرازی از وصیت نامه شهید قنبری

    فرازی از وصیت نامه شهید قنبری

    اگر تکه تکه هم بشوم دست از دین اسلام بر نمی دارم. بخدا قسم از من حقیر بشنوید مال این دنیا هیچ ارزشی ندارد و هیچ بهانه و دلیلی برای شرکت نکردن در جنگ را ندارید. ولی حب دنیا و سستی ایمان نمی گذارد شما بسوی خدای خود بشتابید. ... ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم  محرم علیپور

    وصیت نامه شهید مدافع حرم محرم علیپور

    خدمت همسر عزیز و شیرزن خودم سلام. می دانم که از روزی که با من پیوند ازدواج بستی، جز زحمت و تلاش بی وقفه برای شما هیچ نکرده‌ام. می دانم قصور زیادی دارم، آن طور که شما بودید، من نبودم..  ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید حمیدرضا اسدالهی

    وصیت نامه شهید حمیدرضا اسدالهی

    رهبر عزیزم، لبیک به فرمان شما همان تکبیر حج است، همان لبیک به رسول الله (ص) و همان لبیک یا حسین است و این را امام بزرگوار به ما یاد داد.. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید هادی ذوالفقاری

    وصیت نامه شهید هادی ذوالفقاری

    اگر شد جایی که سرم می‌خورد به سنگ لحد یک اسم حضرت زهرا(س) بگذارند که اگر سرم خورد به آن سنگ آخ نگویم و بگویم یا زهرا(س) ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید محمدرضا کارور

    وصیت نامه شهید محمدرضا کارور

    ای عزیزان دست از اسلام برندارید و به آن وابسته‌تر گردید. از آنچه که شما را به راهی جز راه حق سوق می‌دهد دوری نمایئد. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مدافع حرم مهدی ثامنی راد

    وصیت نامه شهید مدافع حرم مهدی ثامنی راد

    با عرض سلام محضر مبارک حضرت ولی عصرامام زمان(عج) و روح پرفتوح حضرت امام خمینی(ره) و شهدای صدر اسلام تا به حال و رهبر معظم انقلاب و فرمانده کل قوا حضرت امام خامنه‌ای و خانواده و دوستان عزیزم. حضور و توفیق اینجانب به این سرزمین امام زمان و خدمت کردن در این راه مقدس که یک اعلام حکم جهاد از جانب ولی امرمسلمین اعلام شده است بسیار خوشایند است. تقدیر چگونه باشد خدا می‌داند. ولی وظیفه و شرع را باید عمل نمود و این چند جمله را که در موضوعات مختلفی آن را بیان می‌دارم و به این مصحف می‌نگارم: ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید  یعقوب بخشنده زاری محله

    وصیت نامه شهید یعقوب بخشنده زاری محله

    به دخترم بگوئید که پدرت در صحراهای داغ خوزستان در زیر شنی های داغ سوزان تانک های دشمن برای احیای اسلام لگدمال شده است. همانطوری که بدن مطهر امام حسین(ع) لگدمال سم اسب ها گردید. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهیدحیدر ابراهیم خانی

    وصیت نامه شهیدحیدر ابراهیم خانی

    این رزمنده ها که به سوریه میروند برای پول و ارزشهای مادی است,برای اعراب می جنگند ,این جنگ چه ربطی به ما دارد ,مگر به کشور ما حمله کرده اند این را به همه شما می گویم عزیزان به فرموده حضرت آیت الله امام خامنه ای اگر ما الان در سوریه نمی جنگیدیم  ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    وصیت نامه شهید علی تمام زاده

    چند کلامی با خواهران و برادران عزیزم،خواهران مهربانم دوستتان دارم. بدانید مهر و محبت همه شما در قلب من بوده و خواهد بود. راه اهل بیت عصمت و طهارت را بروید و نمازتان فراموش نشود. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید رضا حاجی زاده

    وصیت نامه شهید رضا حاجی زاده

    ولی این ‌بار سنگین بر دوش توست و از تو می‌خواهم صبر زینب‌گونه پیشه کنی و در برابر تمام سختی‌ها و مشکلات یاد خدا را فراموش نکنی و در تمام مراحل از خدا کمک بگیری.. ادامه مطلب ...

زندگینامه

    زندگینامه  شهید مصطفی احمدی روشن

    زندگینامه شهید مصطفی احمدی روشن

    مصطفي احمدي روشن در 17 شهريور 1358 چشم به جهان گشود.
    در سال 1377 در رشته مهندسي شيمي وارد دانشگاه صنعتي شريف مي شود.
    وي از بسيجيان فعال بود و در دوران دانشجويي به عنوان معاون فرهنگي بسيج دانشجويي دانشگاه شريف فعاليت مي نمود.
      ادامه مطلب ...

    زندگینامه شهید مجید افقهی فریمانی

    زندگینامه شهید مجید افقهی فریمانی

    مجید افقهى فریمانى در هفتم فروردین ماه سال 1344 در فریمان متولّد شد. پدرش كارمند شهردارى بود. از نظر اقتصادى دروضعیّت مناسبى به سر مى ‏بردند و منزلشان شخصى بود.
    مجید فرزند هفتم خانواده بود.بیشتر وقتش را در خانه مى‏ گذراند و همواره به دنبال یادگیرى بود؛ نقّاشى مى‏ كشید،  ادامه مطلب ...

    زندگینامه شهید علی محمد اربابی

    زندگینامه شهید علی محمد اربابی

    او خيلى زود با جمع هماهنگ مى ‏شد و قابليّت‏هاى فراوانش را به سرعت بروز مى‏ داد . هرگاه كار تخصّصى برعهده‏ اش مى ‏گذاشتيم .. ادامه مطلب ...

جملات ماندگار

    خداوند اخلاص می خواهد ( جمله ماندگاری از شهید باکری )

    خداوند اخلاص می خواهد ( جمله ماندگاری از شهید باکری )

    خداوند از مومن ادای تکلیف را می خواهد، نه نوع کار و بزرگی و کوچکی آن را. فقط اخلاص، و با دید تکلیفی به وظیفه توجه کردن. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد