ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

چادر ( از خاطرات شهید رجایی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
چادر ( از خاطرات شهید رجایی )
آمده بود مهمانی سر سفره هم نشسته بود اما دست به غذا نمی زد زن دایی پرسید :

محمدعلی!مگر گرسنه نیستی؟

همانطورکه سرش پایین بود جواب داد:

میتوانم خواهشی از شما بکنم !؟میشود چادرتان  را سرتان بکنید؟

آن روز یازده و دوازده سال بیشتر نداشت

موضوعات

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد