ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

مدیریت

مدیریت
مدیریت

خاطرات

    طلاها را بفروش (خاطره ای از شهید بابایی )

    طلاها را بفروش (خاطره ای از شهید بابایی )

    پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا كه شامل یك سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت :« فردا به پول نیاز دارم ، اینها را بفروش» ادامه مطلب ...

    روی اسم خود خط کشید ( از خاطرات شهید بابایی )

    روی اسم خود خط کشید ( از خاطرات شهید بابایی )

    مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟
    ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم ادامه مطلب ...

    لودر (از خاطرات شهید مصطفی احمدی روشن)

    لودر (از خاطرات شهید مصطفی احمدی روشن)

    هفته ای چهار پنج بار بین نطنز و کاشان و تهران می رفت و می آمد. نه یک ماه و دوماه، نه یک سال و دوسال؛ هشت سال کارش همین بود. ... ادامه مطلب ...

    خدا پدرت را بیامرزد! ( از خاطرات شهید ستاری )

    خدا پدرت را بیامرزد! ( از خاطرات شهید ستاری )

    مدتها بود به علت مشکلات مادي ، از قسمت مربوطه‌ام تقاضاي وام کرده بودم ، ولي موفق به گرفتن آن نمي‌شدم .
    يک روز تابستان ، داخل بدنه هواپيماي آموزشي « تي – 33 » ، مشغول کار بودم که ادامه مطلب ...

    برادر بزرگتر و برادر کوچکتر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

    برادر بزرگتر و برادر کوچکتر ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

    برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم ...به طرف اتاق فرماندهی رفتم ...در باز بود ، اما حاج احمد نبود ... ادامه مطلب ...

    خودت بخور و خودت پاسخگو باش ( از خاطرات شهید باکری )

    خودت بخور و خودت پاسخگو باش ( از خاطرات شهید باکری )

    چند روز بود كه صبح زود تا ظهر پشت خاك ريز مي رفت و محور عملياتي لشگر را تنظيم مي کرد . هواي گرم جنوب؛ آن هم در فصل تابستان، امان هر كسي را مي بريد. يكي از همين روزها نزديك ظهر بود كه آقا مهدي  به طرف سنگر بچه ها آمد و.... ادامه مطلب ...

    خدمتگزاران ( خاطره ای از شهید داود حیدری )

    خدمتگزاران ( خاطره ای از شهید داود حیدری )

    مي‌گويند داود دريادل بود. هيچ چيز به اندازه جان نيروها تا حد ممکن برايش مهم نبود.چادر فرماندهي‌اش هميشه بين نيروها برپا بود.... ادامه مطلب ...

    آمدیم باری از دوش آقا برداریم

    آمدیم باری از دوش آقا برداریم

    یکی از آزاده‌ها آمده بود پیشش، گفت: «حاج‌آقا مشکل مسکن آزاده‌های تهران حل نشده شما که با بیت تماس دارید .... ادامه مطلب ...

    نماینده واقعی مردم ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی )

    نماینده واقعی مردم ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی )

    جلوی مجلس عبایش را پهن کرده بود و نشسته بود و به حرف مردم گوش می‌کرد. .... ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیتنامه شهید علیرضا بلباسی

    وصیتنامه شهید علیرضا بلباسی

    سلام و صلوات خدا بر ملائكه الله و جميع خلق الله از جن و انس ،نثار خاندان عصمت و طهارت و واسطه فيض بين ارض و سماء و ما فيهن يعني محمد و آل محمد (ص) باد.... ادامه مطلب ...

زندگینامه

    زندگینامه شهید یوسف شریف

    زندگینامه شهید یوسف شریف

    یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای
    متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود . نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد