ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

روضه

روضه
روضه

خاطرات

    روضه دو نفری ( از خاطرات شهید اسلامی نسب )

    روضه دو نفری ( از خاطرات شهید اسلامی نسب )

    من و شهید عبدالحمید اکرمی تازه به مقر شهید دست بالا در شیراز برای کارهای عقیدتی آمده بودیم. از اقبال خوبی که داشتیم در چادر فرمانده ساکن شدیم. دیری نپایید که زهد و تواضع و رفتار نیک فرمانده( یعنی سردار محمد اسلامی نسب)(3) ما را مجذوب شخصیت وی ساخت. انگار نه انگار که فرمانده است، خاکی و خودمانی بود در عین حال دوست داشتنی. ادامه مطلب ...

    دوست داشت ایستاده شهید شود (  خاطره ای از شهید مهدی خندان )

    دوست داشت ایستاده شهید شود ( خاطره ای از شهید مهدی خندان )

    چهرة خاصی داشت، و من علّتشو بعدها فهمیدم، قد بلندی داشت و چهارشانه بود،‌ با محاسن بلندی که داشت خیلی به دل می نشست، همیشه آخرای نماز برای بچه‌ها شور می خوند.... ادامه مطلب ...

    هذا محب الحسین ( از خاطرات شهید مرتضی زندیه )

    هذا محب الحسین ( از خاطرات شهید مرتضی زندیه )

    گریه کن امام حسین  عليه السلام  بود.از اونایی که گریه کردنش با بقیه فرق می کرد. 
    وقتی از مجلس روضه امام حسین می آمد  بیرون چشمانش سرخ شده بود، از بس گریه می کرد.... ادامه مطلب ...

    وای به حال زنها ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی)

    وای به حال زنها ( از خاطرات حاج آقا ابوترابی)

    هر وقت با خیزران می‌زدند، بعدش روضه حضرت زینب می‌خواند و گریه می‌کرد. ... ادامه مطلب ...

    ای که بر تربت من می‌گذری، روضه بخوان ( از خاطرات شهید دهقان )

    ای که بر تربت من می‌گذری، روضه بخوان ( از خاطرات شهید دهقان )

    گرمای طاقت فرسایی بود اما چنان غرق مطالب و حرف بودیم که گرما را حس نمی کردیم. سپس برگشتیم بر سر مزار شهید رسول خلیلی و صحبت‌هایمان را ادامه دادیم. موقع خداحافظی گفت: ادامه مطلب ...

    شهادت نامه ای که حضرت زهرا(س)آن را امضاء کرد ( از خاطرات شهید احمد کریمی )

    شهادت نامه ای که حضرت زهرا(س)آن را امضاء کرد ( از خاطرات شهید احمد کریمی )

    توی اون اوضاع و احوال که همه تو تب و تاب عملیّات بودند سراغ مدّاح رو گرفت . راضیش کرده بود تا براش روضه بخونه ، روضه حضرت زهرا (س) ، مدّاح میخوند و حاجی گریه میکرد.. ادامه مطلب ...

    توی چای بچه ها نمک می ریخت ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    توی چای بچه ها نمک می ریخت ( از خاطرات شهید حسین مشتاقی )

    اما با این همه شوخ طبعی سر نترس و شجاعت خاصی داشت. همان طور که خوش خنده بود و بچه ها را می خنداند. پای روضه های اباعبدالله خیلی نمکی گریه می کرد. حاضرم قسم بخورم اگر.. ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    وصیت نامه شهید مدافع حرم علی امرایی

    نمی دانم چرا به دلم افتاده که از این سفر سالم برنمی گردم و دلم برای حرم حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) خیلی تنگ است و بیشتر از آن .. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد