ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات ایثارگران ( شهدا - مفقود الاثرها - اسرا )

نان و ماست ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

نان و ماست ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. بهش گفتم: «سهمیه امروز یه دونه نان و ماست پاکتیه، همینو بردار و برو.»
گفت: «اینو دادن این جا بخورم، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.» ادامه مطلب ...

مهر و محبت ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

مهر و محبت ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید، دو رکعت نماز بخوانید ادامه مطلب ...

خلوص و سعی تلا ش ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

خلوص و سعی تلا ش ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت « علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم.  ادامه مطلب ...

شرط مرخصی امام خمینی به شهید بابایی

شرط مرخصی امام خمینی به شهید بابایی

شهید بابایی در زمان دفاع مقدس خدمت امام خمینی(ره) رسیدند و از ایشان برای انجام کاری در اوقاتی که آسیبی به کار جنگ نمی خورد، مرخصی خواستند.
وقتی امام راجع به دلیل مرخصی گرفتن در آن بحبوحه ی جنگ پرسیدند ... ادامه مطلب ...

مداد بیت المال (خاطره ای از شهید بابایی )

مداد بیت المال (خاطره ای از شهید بابایی )

عد از ظهر یكی از روزهای پاییزی، كه تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل كارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم.
در اتاق كارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس ادامه مطلب ...

پپسی نه! ( خاطره ای از شهید بابایی )

پپسی نه! ( خاطره ای از شهید بابایی )

چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است . یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،
آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانتا بخورید؟» ادامه مطلب ...

راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت ادامه مطلب ...

پیغام گیر صوتی (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

پیغام گیر صوتی (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

اگر به خانه ما زنگ بزنید روی پیغام‌گیر صدای مجید را می‌شنوید که می‌گوید پیغام بگذارید، یادگار نگه داشته‌ام.
پریشب که ما نبودیم مادر دکتر زنگ زده بود صدای مجید را که شنیده بود گریه‌اش گرفته بود.
ادامه پیغام حاج خانم ضبط شده، گفته بود... ادامه مطلب ...

بروید صیاد شیرازی شوید! ( خاطره ای درباره شهید صیاد )

بروید صیاد شیرازی شوید! ( خاطره ای درباره شهید صیاد )

آیت الله بهاءالدینی اومده بودند شیراز
طلبه های شیراز از ایشون درخواست درس اخلاق کردند
آقا فرمودند:.. ادامه مطلب ...

عطر امام حسینی! (خاطره ای از شهید اکبری )

عطر امام حسینی! (خاطره ای از شهید اکبری )

بوی عطر عجیبی داشت
نام عطر رو که می پرسیدیم جواب سر بالا می داد
شهید که شد توی وصیت نامه اش نوشته بود ادامه مطلب ...

سلام بر حسین سر بریده ( خاطره ای از شهید محسن آقاخانی )

سلام بر حسین سر بریده ( خاطره ای از شهید محسن آقاخانی )

حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب.
توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد
چند قدمیش بودم... ادامه مطلب ...

آخرين جمله شهید رضایی‌نژاد به روایت همسرش

آخرين جمله شهید رضایی‌نژاد به روایت همسرش

همسر شهيد رضايي‌نژاد در گفتگویی كه به مناسبت روز فناوري هسته‌اي انجام شد به ناگفته‌هايي از حضور مقام معظم رهبري در منزل شهيد رضايي نژاد پرداخت و گفت:
در حقيقت شهيد رضايي نژاد و پرداختن به او از همان ديدار شروع شد و اين ديدار نقطه عطفي در اين موضوع بود. ادامه مطلب ...

دام آموزشی ( خاطره ای از شهید مسعود  علیمحمدی )

دام آموزشی ( خاطره ای از شهید مسعود علیمحمدی )

دکتر مثل همیشه کلاسور زرد رنگش را در می‌آورد و درس هر جلسه را جدا می‌کرد و پای تخته می‌رفت. گاهی از گوشه تخته شروع به نوشتن می‌کرد. می‌نوشت و توضیح می‌داد و جلو می‌رفت. گرم درس گفتن می‌شد تا اینکه چندبار نزدیک بود... ادامه مطلب ...

باران می بارید (خاطره ای از شهید احمدی روشن )

باران می بارید (خاطره ای از شهید احمدی روشن )

سر قبر نشسته بودم باران می آمد.
روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن
از خواب پریدم.... ادامه مطلب ...

یا فاطمه زهرا ( خاطره ای از شهید کاظمی )

یا فاطمه زهرا ( خاطره ای از شهید کاظمی )

ارادت خاصی به حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) داشت .
به نام حضرت مجلس روضه زیاد می گرفت . چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بی بی ساخت .
توی مجالس روضه ، هر بار ذکری از مصیبت های حضرت می شد... ادامه مطلب ...

دری به بهشت ( خاطره ای از شهید کاظمی )

دری به بهشت ( خاطره ای از شهید کاظمی )

همراه سردار رفته بودیم اصفهان ، مأموریت .
موقع بر گشتن ، بردمان تخت فولاد .
به گلزار شهدا که رسیدیم ، گفت : بچه ها ؛دوست دارین دری از درهای بهشت رو به شما نشون بدم ؟ ادامه مطلب ...

دری به بهشت ( خاطره ای از شهید کاظمی )

دری به بهشت ( خاطره ای از شهید کاظمی )

همراه سردار رفته بودیم اصفهان ، مأموریت .
موقع بر گشتن ، بردمان تخت فولاد .
به گلزار شهدا که رسیدیم ، گفت : بچه ها ؛دوست دارین دری از درهای بهشت رو به شما نشون بدم ؟ ادامه مطلب ...

دو رکعت نماز ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

دو رکعت نماز ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

اگر از دست کسي ناراحت شديد
دو ركعت نماز بخوانيد،
بگوييد: خدايا! اين بنده تو حواسش نبود..
  ادامه مطلب ...

قانون قد و وزن ( خاطره ای از شهید احمدی روشن )

قانون قد و وزن ( خاطره ای از شهید احمدی روشن )

خواستگاری که آمد، نه سربازی رفته بود، نه کار داشت. خانواده ام قبول نکردند.
گفتند«سربازیت را که رفتی و کار پیدا کردی ، بیا حرف بزنیم ادامه مطلب ...

حجاب (خاطره ای از شهید محمد منتظرالقائم )

حجاب (خاطره ای از شهید محمد منتظرالقائم )

می دانست از ساواکی ها می باشند و می خواهند براش پرونده سازی کنند. از او پرسیده بودند نظرت در مورد حجاب چیه؟ گفته بود: من کە نظری ندارم باید از روحانیت پرسید! من فقط یه حدیث بلدم... ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد