ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

اردو ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
اردو ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )
دو روز بعد از مراسم عروسی مون که هنوز گاز خونه مون وصل نشده بود، صبح بلند شدم دیدم آقا مصطفی خونه نیست. زنگ زدم بهشون. گفتند بچه ها رو بردم اردو!!! گفتم آخه مرد مومن گاز خونه مون هنوز وصل نشده اونوقت بچه ها رو بردی اردو؟ گفتن آخه اگه الان نمی بردم دیگه میخورد به ماه رمضون و دیگه نمیشد اردو ببریم..
زندگی شون وقف بسیج بود.

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد