ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

بیت المال (خاطره ای از شهید احمد کاظمی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
بیت المال (خاطره ای از شهید احمد کاظمی )
« بسم الله الرحمن الرحیم »


 خیلی کم پیش می‌آمد که بچه‌هایش را همراه خود بیاورد. آنروز ظاهرا خانواده حاجی جایی رفته بودند و او مجبور شده بود محمّد مهدی را همراه خود بیاورد. از صبح که آمد خودش رفت جلسه و محمّد مهدی را پیش ما گذاشت

جلسه که تمام شد مقداری موز اضافه آمده بود. یکی را به محمّد مهدی دادم تا لااقل از او نیز پذیرایی کرده باشم. نمی‌دانم چه کاری داشت که مرا احضار کرد.

محمّد مهدی هم پشت سر من وارد دفتر شد. وقتی بچه اش را دید چهره اش بر بر افروخته شد، طوری که تا حالا اینقدر او را عصبانی ندیده بودم.

با صدای بلند گفت:کی به شما گفت به او موز بدهید.

گفتم:حاجی این بچه صبح تا حالا هیچی نخورده یه موز که به او بیشتر نداد م تازه از سهم خودم هم بوده. نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جیبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همین الان می‌روی و جای آن موز را می‌خری و می‌گذاری.البته به جای یک موز یک کیلو.


 

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد