ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خراش کوچیک (خاطره ای از شهید حسین خرازی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
خراش کوچیک (خاطره ای از شهید حسین خرازی )
داییش تلفن زد و گفت:

حسین تیکه و پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همینطور نشستین!

گفتم: نه، خودش تماس گرفته و گفته دستش یه خراش کوچیک برداشته، پانسمان میکنه میاد!

گفت: چی رو پانسمان میکنه؟! میگم دستش قطع شده!

همون شب رفتیم بیمارستان یزد. به دستش نگاه کردم و گفتم: این یه خراش کوچیکه؟!

خندید و گفت: دستم قطع شده، سرم که قطع نشده!

موضوعات

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد