ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

رضایت همسر ( از خاطرات شهید محمد رضا نظافت )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
رضایت همسر ( از خاطرات شهید محمد رضا نظافت )
این پا و آن پا می کرد،انگار سردر گم بود.
تازه جراحتش خوب شده بود.
تا اینکه بالاخره گفت:«نمی دانم کجای کارم لنگ می زند،حتما باید نقصی داشته باشم
که شهید نمی شوم،نکند شما راضی نیستی؟»
آن روز به هر زحمتی بود سوالش را بی پاسخ گذاشتم.
موقع رفتن به منطقه بود؛
زمان خداحافظی به من گفت:«دعا کن شهید بشم،ناراضی هم نباش!»
این حرف محمدرضا خیلی به من اثر کرد؛
نمی توانستم دلم را راضی کنم و شهادتش را بخواهم،
اما گفتم:«خدایا هرچه صلاحت است برای او مقدر کن.»
.... 
و برای همیشه رفت.

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد