ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

شهید مدافع حرم مسعود عسگری

مسعود عسگری
مسعود عسگری

خاطرات شهید مدافع حرم مسعود عسگری

    با آمریکا دست ندهید ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    با آمریکا دست ندهید ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    وقتی پیکر مسعود را آوردند، مادرش همان دم در به همرزمانش گفت: مسعود من رفت، خدا شما را حفظ کند. مدافع ولایت باشید. شما فریب نخورید و با آمریکا دست ندهید. ادامه مطلب ...

    شیطنت ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    شیطنت ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    مسعود خیلی زرنگ و باهوش بود گاهی کنجکاوی‌های زیادی به خرج می‌داد که همه را نگران می‌کرد. در بچگی دوبار برق او را گرفت یک بار سیم کاملا لخت و بدون محافظی را برداشته بود و در این حالی بود  ادامه مطلب ...

    رانندگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    رانندگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    اگر ماشین مستقیم می‌رفت کلی در جمعیت تلفات می‌داد. بچه ماشین را روشن کرده بود چشمش هم که نمی‌دید می‌گفت «رانندگی را پیچاندم رفت».  ادامه مطلب ...

    پرواز را انتخاب کرد ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    پرواز را انتخاب کرد ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ​درسش خیلی خوب بود. دیپلمش را که گرفت دانشگاه رفت و الکترونیک خواند. حوالی امتحانات ترم اول دانشگاهش بود که آمد و گفت «می‌خواهم پرواز یاد بگیرم  ادامه مطلب ...

    شکلات سوریه ای ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    شکلات سوریه ای ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ​بار اول که به سوریه رفت قبل از عید بود و اصلا به ما چیزی نگفت. دو شب نبود بعدش برگشت. شکلات سوریه‌ای برایمان آورده بود گفتم کجا بودی... ادامه مطلب ...

    تلفن مغزی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    تلفن مغزی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    وقتی در غیاب مسعود، دلم تنگ می‌شد می‌رفتم به تلفن نگاه می‌کردم می‌گفتم بگذار به مغز مسعود پیام بفرستم می‌گفتم من یک مادر هستم حتما .. ادامه مطلب ...

    لباس مناسب ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    لباس مناسب ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    گفت:مردم همش ما بسیجیارو با لباس نظامی دیدن و می بینند، این بار رو با یه لباس ساده و شاد به مردم خدمت کنیم. ادامه مطلب ...

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    هر کسی خودش مسئولیت دارد( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    قضیه مثل آن کسی است که دید کسی گریه می‌کند. علت را پرسید. گفت گرسنه‌ام، نان می‌خواهم. آن شخص در جواب گفت نان که نمی‌دهم، ولی هر چه بخواهی با تو گریه می‌کنم» ادامه مطلب ...

    ترمز برای گناه ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    ترمز برای گناه ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    یه روز با مسعود در مورد گناه کردن افراد و مکروه بودن یا یه سری کارا که وجهه اونا تو جامعه خوب نیست صحبت میکردیم..

      ادامه مطلب ...

    برق گرفتگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

    برق گرفتگی ( از خاطرات شهید مسعود عسگری )

     من که خواب بودم به دور از چشم من قیچی را برداشته بود و داخل پریز برق فرو کرده بود.. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد