ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

از من بگذر (از خاطرات شهید همت)

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
از من بگذر (از خاطرات شهید همت)
مشغول آشپزی بودم،
آشوب عجیبی در دلم افتاد،
مهمان داشتم،
به مهمان‌ها گفتم: شما آشپزی کنید من الان بر می گردم.

رفتم نشستم برای ابراهیم(شهید همت) نماز خواندم، دعا کردم، گریه کردم که سالم بماند، یک بار دیگر بیاید ببینمش.

ابراهیم که آمد به او گفتم که چی شد و چه کار کردم.
رنگش عوض شد و سکوت کرد،
گفتم: چه شده مگر؟
گفت: درست در همان لحظه می‌خواستیم از جاده‌ای رد شویم که مین‌گذاری شده بود.
اگر یک دسته از نیروهای خودشان از آنجا رد نشده بودند، می دانی چی می شد ژیلا؟
خندیدم.

باخنده گفت: تو نمی‌گذاری من شهید بشوم، تو سدّ راه شهادت من شده‌ای؟ بگذر از من!

مطالب دیگر از این اشخاص

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد