ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

غریبه ( از خاطرات شهید مهدی صابری )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
غریبه ( از خاطرات شهید مهدی صابری )
خیلی دوس داشت که بابچه های هیات اربعین بیاد کربلا
اما قسمتش نشد..
خانوم حضرت زینب سلام الله علیها چیزه دیگه ای براش نوشته بود..
از کربلا که برگشتیم، چند روز بعد اوایل ماه ربیع الاول بود که یه سر اومده بود تا خداحافظی کنه..
ایندفعه که دیدمش با دفعات قبل خیلی فرق داشت
چهره ی نورانی و لحن صحبت تازه و ...
تو بین حرفاش یکی در میون از رهبر حرف میزد...
همش لفظ امام رو بکار میبرد...
میگفت: امام گه هست ما تو میدون جنگ دلمون گرمه..
تا حالا اینجور ندیده بودمش..
یکی از بچه ها میگفت: بهش گفتم مهدی جون،
وقتی اونجا هستی دلت برای خانواده و هیات و یزدانشهر تنگ نمیشه...
شهید گفت: حاجی چی میگی..!!؟
بعدا از این همه سالی که اینجا بودم و زندگی کردم وقتی برمیگردم قم، اصلا احساس راحتی نمیکنم..
اینجا خیلی برام "غریبه"ست...

پیام کاربران

جعفری 3 سال قبل عالیه....
من خیـــلی مهدی رو دوست دارم
ممنونم بابت زندگینامه
پاسخ
عبد العاصی ( بررسی نشده ) سال قبل بسم الله الرحمن الرحیم باسلام خدمت مدیر این سایت مطلبتون عالی بود با اجازه شما و باذکر منبع می تونم کپی کنم؟ پاسخ
لوگوی سایت ابر و باد