ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

نوکر بسیجی ها ( از خاطرات شهید حسن باقری )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
نوکر بسیجی ها ( از خاطرات شهید حسن باقری )
آن وقتها حسن را به قیافه نمی شناختم اما این طرف و آن طرف چیزهایی درباره اش شنیده بودم.
چند ساعتی بود که در محوطه دیدبانی بود و هی دستور میداد و سازماندهی میکرد.
من هم که اعصابم خیلی بجا نبود،از این همه جنب و جوش او به ستوه آمدم.
آخر سر کفری شدم و از آن بالا داد زدم سرش: ببینم تو اصلا کی هستی که این قدر به پرو پای بچه ها میپیچی و سین جیمشان میکنی)
سرش را بلند کرد، نگاهی به من و دز دیدبانی انداخت، لبخندی زد و خیلی آرام جواب داد:من نوکر شما بسیجی ها هستم!

موضوعات

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد