ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خدمه همراه (از خاطرات شهید احمدی روشن)

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
خدمه همراه (از خاطرات شهید احمدی روشن)
قرار بود چند نفر از سازمان به عنوان خدمه همراه مان بیایند.

چشمم آب نمی خورد که به درد کار بخورند و آبی ازشان گرم شود.

آدم های سفارشی که سازمان ها معرفی شان می کردند، معمولاً کار نمی کردند.

وقتی دیدمش با خودم گفتم «ای داد و بیداد! اینکه از بس لاغره، جون نداره برای ما کار کنه.»

چیزی بهش نگفتم.

سخت ترین کار را انتخاب کرد.

سینی های غذا را می چید توی هیتر تا گرم بماند، وقتی زائرها از حرم می آمدند، توزیع می کرد.

تازه این کارش که تمام می شد می رفت انبار آشپزخانه و سردخانه. به مسئول انبارداری کمک می کرد.

وظیفه اش نبود، ولی می رفت.

آخر سفر مسئول انبارداری دیوانه ی اخلاق و رفتارش شده بود.

مطالب دیگر از این اشخاص

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد