ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

گمنامی ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
گمنامی ( از خاطرات شهید رحیم کابلی )
یک سالی بود در خانه ما بیشتر صحبت از شهادت بود، یک روزی گفت:
«خانم اگر من شهید شوم چه می­‌کنی؟» گفتم:« خدا را شکر می­‌کنم.»
گفت:«اگر جنازه من را بیاورند دست روی صورت من می­‌کشی؟» گفتم: «آقا شاید تو سر نداشته باشی.»
گفت: «خدا را شکر پیش امام حسین شرمنده نمی­‌شوم.» گفت: «دستم چه؟» گفتم: «شاید دست هم نداشته باشی.»
گفت: «آن زمان هم خدا را شکر می­‌کنم که شرمنده حضرت ابوالفضل نیستم.»
بعد گفتم: «شاید تانک از روی شما رد شود و چیزی از تو باقی نماند.» گفت:« آن وقت پیش علی­‌اکبر شرمنده نیستم.»
بعد گفت: «اگر جنازه­‌ام برنگردد پیش خانم فاطمه­ الزهرا هستم
و به عروسم که از سادات است گفت: «شما از خانم فاطمه­ زهرا بخواهید اگر شهید شدم جنازه­‌ام برنگردد.

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد