ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

شهید محمد ابراهیم همت

محمد ابراهیم همت
سردار شهید محمد ابراهیم همت

خاطرات شهید محمد ابراهیم همت

زندگینامه شهید محمد ابراهیم همت

خاطرات شهید محمد ابراهیم همت

    من زودتر از جنگ تموم میشم! (خاطره ای از شهید همت)

    من زودتر از جنگ تموم میشم! (خاطره ای از شهید همت)

    وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
    بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد . ادامه مطلب ...

    ماه شب عملیات

    ماه شب عملیات

    چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
    پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
    پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد ادامه مطلب ...

    سپر انسانی ( خاطره ای از شهید همت )

    سپر انسانی ( خاطره ای از شهید همت )

    ​شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد.درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود. ادامه مطلب ...

    نماز اول وقت ( خاطره ای از شهید  ابراهیم همت )

    نماز اول وقت ( خاطره ای از شهید ابراهیم همت )

    همسر شهيد حاج محمد ابراهيم همت مي گويد: «ابراهيم بعد از چند ماه عمليات به خانه آمد. سر تا پا خاكي بود و چشم هايش سرخ شده بود. به محض اينكه آمد، وضو گرفت و رفت كه نماز بخواند. به او گفتم: حاجي لااقل يه خستگي دَر كُن، بعد نماز بخوان. سر سجاده اش ايستاد و در حالي که ... ادامه مطلب ...

    زیارت امام حسین (ع) (خاطره ای از شهید ابراهیم همت )

    زیارت امام حسین (ع) (خاطره ای از شهید ابراهیم همت )

    می خواستم برم کربلا زیارت امام حسین(ع)همسرم سه ماهه بارداربود. التماس واصرار که منو هم ببر،مشکلی پیش نمی آید. هرجوری بود راضیم کرد .باخودم بردمش. اما سختی سفربه شدت مریضش کرد. وقتی رسیدیم کربلا اول بردمش دکتر.دکتر گفت :احتمالاً جنین مرده.اگرهم هنوززنده باشه ،امیدی نیست چون علایم حیاتی رو نداره. ادامه مطلب ...

    سحری ( از خاطرات شهید همت )

    سحری ( از خاطرات شهید همت )

    خيلي عصباني بود. سرباز بود و مسئول آش‌پزخانه كرده بودندش. ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هركس بخواهد روزه بگيرد، سحري به‌ش مي‌رساند. ولي يك هفته نشده، خبر سحري دادن‌ها به گوش سرلشكر ناجي رسيده بود. او هم سرضرب خودش را رسانده بود و دستور داده بود همه‌ي سربازها به خط شوند و بعد، يكي يك ليوان آب به خوردشان داده بود كه «سربازها را چه به روزه گرفتن!» ادامه مطلب ...

    حر زمان ( ازخاطرات شهید همت )

    حر زمان ( ازخاطرات شهید همت )

    یک شب که در مقر بودیم یکی از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((یک نفر از بالا صدا می زند که من می خواهم بیایم پیش شما . حاج همت کیست ؟!))
    سریع بلند شدیم و خودمان را به محل رساندیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است . ادامه مطلب ...

    سر سجاده ( از خاطرات شهید همت )

    سر سجاده ( از خاطرات شهید همت )

    سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.
     دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.
     ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.
      ادامه مطلب ...

    چشم های قشنگ ( از خاطرات شهید همت )

    چشم های قشنگ ( از خاطرات شهید همت )

    یه روز نگاه کردم تو چشمای حاج ابراهیم ، گفتم ابراهیم چشمات چقدر قشنگن ، گفتم چشمای تو خیلی زیبان و خدا چیزای زیبا رو برای ما نمی ذاره تو این دنیا برای خودش بر می داره مطمئنم حاجی تو وقتی شهید بشی سرت جدا می شه چشماتو خدا می بره.
    .. ادامه مطلب ...

    از من بگذر (از خاطرات شهید همت)

    از من بگذر (از خاطرات شهید همت)

    مشغول آشپزی بودم، آشوب عجیبی در دلم افتاد، مهمان داشتم، به مهمان‌ها گفتم: شما آشپزی کنید من الان بر می گردم. رفتم نشستم برای ابراهیم(شهید همت) نماز خواندم،.... ادامه مطلب ...

    تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

    تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

    3روز بعد از تولد فرزندم مهدی، ساعت 3 صبح از منطقه برگشت، عوض اینکه برود سراغ بچه، آمد پیش من و گفت: «تو حالت خوبست ژیلا، چیزی کم و کسری نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: الان؟ (3 صبح بود) گفت: خوب آره هر چیزی بخواهی بدو می روم،
    می گیرم، می آورم.» ادامه مطلب ...

    چرا حاج همت در  پوتین بسیجی آب خورد؟ ( از خاطرات شهید همت )

    چرا حاج همت در پوتین بسیجی آب خورد؟ ( از خاطرات شهید همت )

    سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت‌هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می‌کنیم».
    کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.» ادامه مطلب ...

    مجبور نیستی همه اش را بخوری ( خاطره شهید همت )

    مجبور نیستی همه اش را بخوری ( خاطره شهید همت )

    یک بار، تدارکات لشکر مقدار زیادی کمپوت گیلاس به خط آورد و پشت خاکریز ریخت. 
    ما هم که تا به حال این همه کمپوت را یکجا ندیده بودیم، یکی یکی آنها را سوراخ می کردیم،آبش را می خوردیم و بقیه اش را دور می ریختیم. ادامه مطلب ...

    میوه فروشی ( از خاطرات شهید همت )

    میوه فروشی ( از خاطرات شهید همت )

    زوتر از هر روز آمد خانه؛‌ اخمو و دمق. مي‌گفت ديگر برنمي‌گردد سر كار، به آن ميوه‌فروشي. آخر اوستا سرش داد زده بود.
    خم شد صورتش را بوسيد و آهسته صداش كرد.. ادامه مطلب ...

    نمایندگی مجلس ( از خاطرات شهید همت )

    نمایندگی مجلس ( از خاطرات شهید همت )

    اولين‌ دوره‌ي‌ نمايندگي‌ مجلس‌ داشت‌ شروع‌ مي‌شد.
    بهش‌ گفتم:
    ‌«خودت‌ رو آماده‌ كن‌، مردم‌ مي‌خواهندت‌.»
      ادامه مطلب ...

    خواستگاری ( از خاطرات  شهید همت )

    خواستگاری ( از خاطرات شهید همت )

    بهش‌ پيله‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ بيا برويم‌ برات‌ آستين‌ بالا بزنيم‌.
    گفت‌ : باشه‌.
    فكر نمي‌كرديم‌ بگذارد حتي حرفش‌ را بزنيم‌.
      ادامه مطلب ...

    خوش قول ( از خاطرات شهید همت )

    خوش قول ( از خاطرات شهید همت )

    وقتي‌ مي‌گفت‌ فلان‌ ساعت‌ مي‌آيم‌، مي‌آمد.
     بيش‌تر اوقات‌ قبل‌ از اين‌كه‌زنگ‌ بزند، در را باز مي‌كردم‌.
      ادامه مطلب ...

    ظرف های تفلون ( از خاطرات شهیدابراهیم  همت )

    ظرف های تفلون ( از خاطرات شهیدابراهیم همت )

    از وقتي‌ اين‌ ظرف‌هاي‌ تفلون‌ را خريده‌ بوديم‌، چند بار گفته‌ بود «يادت‌نره‌! فقط‌ قاشق‌ چوبي‌ بهش‌ بزني‌.»
    ديگر داشت‌ بهم‌ بر مي‌خورد. با دل‌خوري‌ گفتم‌ : ادامه مطلب ...

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    يخته‌ بودند دور و برش‌ و سر و صورت‌ و بازوهاش‌ را مي‌بوسيدند. هركار مي‌كردي‌، نمي‌توانستي‌ حاجي‌ را از دستشان‌ خلاص‌ كني‌. انگاردخيل‌ بسته‌ باشند، ول‌كن‌ نبودند. بارها شده‌ بود حاجي‌ توي‌ هجوم‌محبت‌ بچه‌ها صدمه‌ ديده‌ بود؛ زيرچشمش‌ كبود شده‌ بود، حتی يك‌بارانگشتش‌ شكسته‌ بود.
      ادامه مطلب ...

     شستن ظرف ها ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    شستن ظرف ها ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    ساعت‌ يك‌ و دو نصفه‌شب‌ بود.
    صداي‌ شُرشُر آب‌ مي‌آمد. توي‌تاريكي‌ نفهميدم‌ كي‌ است‌. يكي‌ پاي‌ تانكر نشسته‌ بود و يواش‌، طوري‌كه‌ كسي‌ بيدار نشود...
      ادامه مطلب ...

    خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    تا دو، سه‌ي‌ نصفه‌ شب‌ هي‌ وضو مي‌گرفت‌ و مي‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسيشان‌ مي‌كرد. يك‌وقت‌ مي‌ديدي‌ همان‌جا روي‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.
      ادامه مطلب ...

    جوراب ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    جوراب ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    نمي‌گذاشت‌ ساكش‌ را ببندم‌. مراعات‌ مي‌كرد. بالاخره‌ يك‌ بار بستم‌.
    دعا گذاشتم‌ توي‌ ساكش‌. يك‌ بسته‌ تخمه‌ كه‌ بعد شهادتش‌ باز نشده‌،با ساك‌ برايم‌ آوردند. يك‌ جفت‌ جوراب‌ هم‌ گذاشتم‌.
      ادامه مطلب ...

    شهادت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    شهادت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    از موتور پريديم‌ پايين‌. جنازه‌ را از وسط‌ راه‌ برداشتيم‌ كه‌ له‌ نشود.بادگير آبي‌ و شلوار پلنگي‌ پوشيده‌ بود. جثه‌ي‌ ريزي‌ داشت‌، ولي‌مشخص‌ نبود كي‌ است‌. صورتش‌ رفته‌ بود.
     
      ادامه مطلب ...

    اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    قلاجه بودو سرمای استخوان سوزش .اورکت هارا آوردیم وبین بچه ها قسمت کردیم .نگرفت گفت.. ادامه مطلب ...

    عراقی ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    عراقی ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    بچه‌ها كسل‌ بودند و بي‌حوصله‌. حاجي‌ سر در گوش‌ يكي‌ برده‌ بود وزيرچشمي‌ بقيه‌ را مي‌پاييد. انگار شيطنتش‌ گل‌ كرده‌ بود. عراقي‌ آمد تُو و حاجي‌ پشت‌ سرش‌. بچه‌ها دويدند دور آن‌ها. حاجي‌عراقي‌ را سپرد به‌ بچه‌ها و خودش‌ رفت‌ كنار.. ادامه مطلب ...

    کنار حرم رسول الله ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

    کنار حرم رسول الله ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

    محمود آرام و آهسته در زیر آفتاب داغ مسجد الاحرام راه می‌رفت، کف پایش از تماس با سنگفرش سفید و داغ مسجد قرمز شده بود. قرآن را باز کرد و چند آیه خواند، نگاهش را به کعبه دوخت. جلو رفتم و چشمانش را با دست گرفتم و گفتم:»   ادامه مطلب ...

    پس از شهادت ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

    پس از شهادت ( از خاطرات شهید محمود شهبازی )

    چفیه خون آلوده‌اش را از دور گردن او باز کرد و بر صورت مهربانش انداخت، و اندوهگین به طرف دیگر دژ رفت، نگاه حاجی که به همدانی افتاد، غم بر اعماق جانش پنجه انداخت  ادامه مطلب ...

    وصیت من همان جمله حاج همت است

    وصیت من همان جمله حاج همت است

    یکبار در خانه صحبت وصیتنامه شد، 
    به پوستر حاج همت  روی کمدش اشاره کرد و گفت: وصیت من همان جمله حاج همت است  ادامه مطلب ...

    صحبت حاج همت با پسرش قبل از تولد! ( از خاطرات شهید همت )

    صحبت حاج همت با پسرش قبل از تولد! ( از خاطرات شهید همت )

    هنوز حرفش تمام نشده بود که زد زیر حرفش و گفت: "نه بابایی امشب نیا .بابا ابراهیم خسته س چند شبه که نخوابیده. باشه برای فردا." ادامه مطلب ...

    خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم( از خاطرات شهید همت )

    خانم! امانتی ‌تون رو بهتون برگردوندم( از خاطرات شهید همت )

    باردار بود. همسرش بهش گفت بيا نريم كربلا؛ ممكنه بچه از دست بره.كربلا رفتند، حالش بد شد و دكتر گفت بچه مرده!
      ادامه مطلب ...

    این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب!( از خاطرات شهید همت )

    این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب!( از خاطرات شهید همت )

    ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم»آن جوان خوشرو گفت «با همت چه کار دارید؟»
      ادامه مطلب ...

    میخواهید خدا عاشق شما شود؟( از خاطرات شهید همت )

    میخواهید خدا عاشق شما شود؟( از خاطرات شهید همت )

    قلم می زنید برای خدا باشد گام بر می دارید برای خدا باشد 
      ادامه مطلب ...

    خانه یا مرغدانی ( از خاطرات شهید همت )

    خانه یا مرغدانی ( از خاطرات شهید همت )

    ​یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود. ادامه مطلب ...

    معجزه خطبه عقد ( از خاطرات شهید همت )

    معجزه خطبه عقد ( از خاطرات شهید همت )

    اولین دیدارمان در پاوه را یادم نمی رود که به خاطر بحث با یکی از روحانیون اهل سنت، چقدر با عصبانیت با من برخورد کرد ادامه مطلب ...

وصیتنامه شهید محمد ابراهیم همت

    اولین وصیتنامه شهید محمد ابراهیم همت

    اولین وصیتنامه شهید محمد ابراهیم همت

    هر شب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت. ادامه مطلب ...

    دومین وصیتنامه شهید محمد ابراهیم همت

    دومین وصیتنامه شهید محمد ابراهیم همت

    به نام خدا 
    نامي كه هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم. 
    سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت.  ادامه مطلب ...

زندگینامه شهید محمد ابراهیم همت

    زندگینامه شهید ابراهیم همت

    زندگینامه شهید ابراهیم همت

    شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هايي از آن در چنگال گروهکهاي مزدور گرفتار شده بود، اعزام گرديد. ايشان با توکل به خدا و عزمي راسخ مبازره بي امان و همه جانبه اي را عليه عوامل استکبار جهاني و گروهکهاي خود فروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر مي نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد