ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )
3 روز بعد از تولد فرزندم مهدی، ساعت 3 صبح از منطقه برگشت، عوض اینکه برود سراغ بچه، آمد پیش من و گفت:

«تو حالت خوبست ژیلا، چیزی کم و کسری نداری بروم برات بخرم؟

گفتم: الان؟ (3 صبح بود) گفت: خوب آره هر چیزی بخواهی بدو می روم، می گیرم، می آورم.»

گفتم: احوال بچه را نمی پرسی؟ گفت: تا از تو خیالم راحت نشود نه.

بعد مادرش آمد و رختخوابی مرتب برایش انداخت که بخوابد، گفت:

«لازم نیست، من دوست دارم بعد از چند وقت دوری امشب را پیش زن و بچه ام باشم.»

آمد همان جا روی زمین پیش من و مهدی نشست. البته نیم ساعت بعدش از شدّت خستگی خوابش برد.»
 

مطالب دیگر از این اشخاص

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد