شهیدیار

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات

بچه بود (از خاطرات شهدای غواص)

بچه بود (از خاطرات شهدای غواص)

 بغض کرده بود.از بس گفته بودند:بچه است، زخمی بشود آه و ناله میکند
و عملیات را لو میدهد شاید هم حق داشتند.نه اروند با کسی شوخی داشت،
نه عراقی ها.اگر عملیات لو میرفت....
  ادامه مطلب ...

وعده حق (خاطره ای از شهید حمیدمحمودی)

وعده حق (خاطره ای از شهید حمیدمحمودی)

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران.چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود.خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم... ادامه مطلب ...

سر سجاده ( از خاطرات شهید همت )

سر سجاده ( از خاطرات شهید همت )

سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.
 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.
 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.
  ادامه مطلب ...

کوچه پر از دختر ( از خاطرات شهید صیاد شیرازی )

کوچه پر از دختر ( از خاطرات شهید صیاد شیرازی )

رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه و علی از کوچه ای دیگر.
دوستش به او می گفته: چرا از آنجا می روی؟ بیا از این کوچه برویم؛ پر از دختر است! ادامه مطلب ...

چشم های قشنگ ( از خاطرات شهید همت )

چشم های قشنگ ( از خاطرات شهید همت )

یه روز نگاه کردم تو چشمای حاج ابراهیم ، گفتم ابراهیم چشمات چقدر قشنگن ، گفتم چشمای تو خیلی زیبان و خدا چیزای زیبا رو برای ما نمی ذاره تو این دنیا برای خودش بر می داره مطمئنم حاجی تو وقتی شهید بشی سرت جدا می شه چشماتو خدا می بره.
.. ادامه مطلب ...

جبهه و نماز

جبهه و نماز

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند .
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست.
 وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد. ادامه مطلب ...

کروات ( از خاطرات شهید چمران )

کروات ( از خاطرات شهید چمران )

سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند.
سرامتحان چمران کراوات نزد ادامه مطلب ...

آبگوشت ( از خاطرات شهید صیاد شیرازی )

آبگوشت ( از خاطرات شهید صیاد شیرازی )

هر چقدر به بچه ها می گفت « کم توقع باشید» خودش چندبرابر رعایت می کرد. مادرش می گوید: علی آبگوشت نمی خورد. یک بار که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. آبگوشت گذاشته بودم و داشتم لباس می شستم. آمد و گفت: عزیز، گشنمه. ناهار چی داریم؟ ادامه مطلب ...

وعده داوزدهم رضا ( از خاطرات شهید رضا چراغی )

وعده داوزدهم رضا ( از خاطرات شهید رضا چراغی )

روزی از (رضا)پرسیدم :تابه حال چندبار مجروح شدی؟ تبسمی کرد و گفت:یازده بار! و اگر خدا بخواهد به نیت دوازده امام ٬در مرتبه دوازدهم شهید می شوم. ادامه مطلب ...

سنگ قبر ( از خاطرات شهید پازوکی )

سنگ قبر ( از خاطرات شهید پازوکی )

یادم هست یک روز صبح مجید پازوکی گفت:"دیشب خواب دیدم زیر همین جاده­ای که ما از طلائیه به سمت جزیره مجنون میرویم،سنگ قبر شهداست" ادامه مطلب ...

جیره جنگی (از خاطرات شهدا)

جیره جنگی (از خاطرات شهدا)

آب جیره بندی شده بود.آن هم از تانکری که یک صبح تا شب زیر تیغ آفتاب مانده بود.
مگر می شد خورد! به من آب نرسید، لیوان را به من داد و گفت: ادامه مطلب ...

این مرد برای تو شوهر نمی شود (خاطرات شهید حسین دولتی)

این مرد برای تو شوهر نمی شود (خاطرات شهید حسین دولتی)

سر سفره عقد نشسته بوديم، عاقد که خطبه را خواند، صداي اذان بلند شد. حسين برخاست، وضو گرفت و ... ادامه مطلب ...

از من بگذر (از خاطرات شهید همت)

از من بگذر (از خاطرات شهید همت)

مشغول آشپزی بودم، آشوب عجیبی در دلم افتاد، مهمان داشتم، به مهمان‌ها گفتم: شما آشپزی کنید من الان بر می گردم. رفتم نشستم برای ابراهیم(شهید همت) نماز خواندم،.... ادامه مطلب ...

بیت الماله! (از خاطرات شهدا)

بیت الماله! (از خاطرات شهدا)

 گردان پشت میدون مین زمین گیر شد. چند نفر رفتن معبر باز کنن،۱۵ساله بود. چند قدم که رفت،برگشت،گفتند ترسیده..... ادامه مطلب ...

پای تلفن سجده کرد ( از خاطرات شهید بابایی )

پای تلفن سجده کرد ( از خاطرات شهید بابایی )

برای دیدن من و بچه آمد قزوین .از خوشحالی این که بچه دار شده از همان دم در بیمارستان به پرستار ها و خدمتکارها پول داده بود ادامه مطلب ...

پوتین ( از خاطرات شهید زین الدین )

پوتین ( از خاطرات شهید زین الدین )

یادم هست بعد از عملیات خیبر ایشان دیر وقت آمد خانه؛سر تا پایش شنی و خاکی بود.خیلی خسته بود.آنقدر خسته که با پوتین سر سفره نشست.تا من غذا را آماده کنم،ایشان سر سفره خوابش برد.آمدم و آرام پوتینهایش را در آوردم که بیدار شد و با لحن خاصی گفت: ادامه مطلب ...

تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

3روز بعد از تولد فرزندم مهدی، ساعت 3 صبح از منطقه برگشت، عوض اینکه برود سراغ بچه، آمد پیش من و گفت: «تو حالت خوبست ژیلا، چیزی کم و کسری نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: الان؟ (3 صبح بود) گفت: خوب آره هر چیزی بخواهی بدو می روم،
می گیرم، می آورم.» ادامه مطلب ...

دو سه روزه کلافم ( از خاطرات شهید زین الدین )

دو سه روزه کلافم ( از خاطرات شهید زین الدین )

دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ ادامه مطلب ...

سرمای دم صبح ( از خاطرات شهید زین الدین )

سرمای دم صبح ( از خاطرات شهید زین الدین )

شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، ادامه مطلب ...

فشنگ های روی زمین ( از خاطرات شهید باقری )

فشنگ های روی زمین ( از خاطرات شهید باقری )

بعد ار عملیات ، یک سطل گرفته بود دستش و فشنگ های روی زمین را جمع می کرد. می گفت ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد