ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

تازه او را شناختیم ( خاطره شهید خرازی )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
تازه او را شناختیم ( خاطره شهید خرازی )
آن شب به سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر بگذراند ولی ما او را نمیشناختیم.

هنگام خواب گفتیم: پتو نداریم!

گفت: ایرادی نداره ..

یک برزنت زیر خود انداخت و خوابید.

صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت: برادر خرازی شما جلو بایستید.

و ما آنوقت تازه او را شناختیم....

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد