ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

اخلاص

اخلاص
اخلاص

خاطرات

خاطرات

    زیادی  گناه (خاطره ای از شهید سید مجتبی علمدار )

    زیادی گناه (خاطره ای از شهید سید مجتبی علمدار )

    رفتم هیئت رهوران امام ره تا بلکه... مجلس خیلی با حال و با صفایی بود
    اما آنچه می خواستم نشد !
    بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می گفتند نامش سید مجتبی علمدار است.

      ادامه مطلب ...

    خلوص و سعی تلا ش ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

    خلوص و سعی تلا ش ( خاطره ای از شهید حسن باقری )

    داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت « علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم.  ادامه مطلب ...

    شرط مرخصی امام خمینی به شهید بابایی

    شرط مرخصی امام خمینی به شهید بابایی

    شهید بابایی در زمان دفاع مقدس خدمت امام خمینی(ره) رسیدند و از ایشان برای انجام کاری در اوقاتی که آسیبی به کار جنگ نمی خورد، مرخصی خواستند.
    وقتی امام راجع به دلیل مرخصی گرفتن در آن بحبوحه ی جنگ پرسیدند ... ادامه مطلب ...

    عطر امام حسینی! (خاطره ای از شهید اکبری )

    عطر امام حسینی! (خاطره ای از شهید اکبری )

    بوی عطر عجیبی داشت
    نام عطر رو که می پرسیدیم جواب سر بالا می داد
    شهید که شد توی وصیت نامه اش نوشته بود ادامه مطلب ...

    روی اسم خود خط کشید ( از خاطرات شهید بابایی )

    روی اسم خود خط کشید ( از خاطرات شهید بابایی )

    مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟
    ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم ادامه مطلب ...

    می برمش حمام ( از خاطرات شهید بابایی )

    می برمش حمام ( از خاطرات شهید بابایی )

    مدتی قبل از شهادتش ، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم كه ناگهان عباس را دیدم .
    او معلولی را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و... ادامه مطلب ...

    فقط خدمت (از خاطرات شهید صیاد شیرازی)

    فقط خدمت (از خاطرات شهید صیاد شیرازی)

    همیشه حاضر بود...هیچ وقت خودش رو کنار نمیکشید...
    حتی وقتی بنی صدر خلع درجه اش کرد. با لباس بسیجی می رفت سپاه
    مثل یه بسیجی صفر کیلومتر کار می کرد.... ادامه مطلب ...

    ندامت ( از خاطرات شهید آوینی )

    ندامت ( از خاطرات شهید آوینی )

    صفحه سپید تقدیر ورق خورد،
    اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاكی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت.
    سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود ادامه مطلب ...

    این کلید ماشین و خانه را بگیر ( از خاطرات شهید غلامعلی رجبی )

    این کلید ماشین و خانه را بگیر ( از خاطرات شهید غلامعلی رجبی )

    شهید غلامعلی رجبی اهل ریا و خودنمایی نبود؛ برای خدا کار می‌کرد؛ نیت‌اش برای اهل بیت بود. یک بار به او گفته بودند «این کلید ماشین و خانه را بگیر به شرط اینکه ... ادامه مطلب ...

    هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست (از خاطرات شهید غلامعلی)

    هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست (از خاطرات شهید غلامعلی)

    صفات برجسته و ویژه ای داشتند که نتیجه ی اخلاص ایشان بود . با وجودی که اهل ذوق واهل فن در ذکر مصیبت اهل بیت (ع) بود ولی در مجالس غالبا مستمع بود. ادامه مطلب ...

    چشم. الآن میآیم ( از خاطرات شهید اسماعیل دقایقی )

    چشم. الآن میآیم ( از خاطرات شهید اسماعیل دقایقی )

    من دقایقی رانمي شناختم ؛ ولي هر روز مي ديدم كه كسي مي آيد و چادرها و آبگير ها را ترو تميز مي كند. با خودم فكر مي كردم كه اين شخص فقط چنين وظيفه اي دارد.  ادامه مطلب ...

    حکم فرماندهی سپاه سقز ( خاطره ای از شهید کاوه )

    حکم فرماندهی سپاه سقز ( خاطره ای از شهید کاوه )

    دست کرد توی جیبش و نامه ای بیرون آورد. حکم فرماندهی سپاه سقز بود. فکر کردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً می خواد قول بگیره که پشتش باشم و باهاش کار کنم. ادامه مطلب ...

    تنهاترین سردار ( جانباز شهید احمد پاریاب )

    تنهاترین سردار ( جانباز شهید احمد پاریاب )

    16ساله بود که "آمد" به سوی میعادگاه عشاق. زیرک بود و چابک، فرمانده گردان شد. 
    در اکثر عملیات‌ها حضور داشت. با "همت" جبهه ها دم‏خور بود. .. ادامه مطلب ...

    زندگیش جنگ شده بود ( از خاطرات شهید مجتبی هاشمی )

    زندگیش جنگ شده بود ( از خاطرات شهید مجتبی هاشمی )

    سخت ترین دوران زندگی ما تازه بعد از انقلاب و شروع جنگ آغاز شد. سید دیگر در خانه نمی ماند. من بودم و 5 تا بچه قد و نیم قد،  ادامه مطلب ...

    صدای ملکوتی ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    صدای ملکوتی ( از خاطرات شهید تورجی زاده )

    بچه مدرسه ای بودم. مذهبی و مقید نبودم اما پسر بغل دستیم تو کلاس مومن بود. یه روز چند تا نوار دستش دیدم پرسیدم اینا چیه؟ گفت: اینا مناجات و مداحیه. با اینکه اهلش نبودم از رو کنجکاوی گفتم میدی ببرم خونه گوش بدم؟ ....تا شب یادم رفت اصلا گوش بدم.  ادامه مطلب ...

    هدیه ناقابل ( از خاطرات شهید مصطفوی )

    هدیه ناقابل ( از خاطرات شهید مصطفوی )

    کت و شلوار بسیار زیبایی  داشت. در مراسمات جشن اهل بیت می پوشید. اوایل سال 88 بود. یکبار گفتم: سید این کت و شلوار رو چند خریدی؟ پرسید: چطور؟ گفتم اگه جایی سراغ داری که قیمت مناسب می فروشه به ما معرفی کن . رو به من کرد و گفت: سایز من به تو می خوره ، فردا برات می یارم! ادامه مطلب ...

    قمقمه اش هنوز آب داشت ( خاطره شهید خرازی )

    قمقمه اش هنوز آب داشت ( خاطره شهید خرازی )

    قمقمه اش هنوزآب داشت....نمـــی خورد....
    از سر کانال تا انتهای کانال می رفت و می آمد .... ادامه مطلب ...

    راز ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    راز ( از خاطرات شهید مهدی باکری )

    خیلی اصرار کردم تا بگوید . گفت: باشه وقتی رفتیم بیرون. گفتم امکان نداره. باید همین جا توی حموم به من بگی.... ادامه مطلب ...

    بیسیم چی ( از خاطرات شهیدحاج امینی )

    بیسیم چی ( از خاطرات شهیدحاج امینی )

    خستگي نداشت. مي گفت من حاضرم تو کوه با همه تون مسابقه بذارم، هر کدوم خسته شدين، بعدي ادامه بده... اينقدر بدن آماده اي داشت که تو جبهه گذاشتنش بيسيم چي. بيسيم چي (شهيد) پور احمد...
      ادامه مطلب ...

    عکس معروف ( از خاطرات شهید حاج امینی )

    عکس معروف ( از خاطرات شهید حاج امینی )

    بچه ها خیلی روحیه شون کسل بود؛ آتیش شدید دشمن هم مزید علت خستگی بچه ها شده بود. یه دفعه صدای شادی بچه ها بلند شد. برگشتم، دیدم پوراحمد و امیر و چند نفر دیگه اومدن خط برا سرکشی، بچه ها انقدر به اینا علاقه داشتن که روحیه شون کلاً عوض شد.  ادامه مطلب ...

    ظهور چقدر نزدیک است ؟( از خاطرات شهید احمدی روشن )

    ظهور چقدر نزدیک است ؟( از خاطرات شهید احمدی روشن )

    همسر شهید مصطفي احمدی‌روشن که از شاگردان مرحوم آيت‌الله عزيزالله خوشوقت بوده است چندی پیش با بيان خاطراتي از آن شهيد گفت: «فشار کاری برای ایشان خیلی سخت بود؛ آقا مصطفی را که می‌دیدی، همیشه چشمانش خسته بود و قرمز، ولی هیچ وقت عصبانی و اخمو نبود و با آن خستگی وقتی 12 شب می‌رسید خانه، می‌خندید.  
      ادامه مطلب ...

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    دخیل بسته بودن ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    يخته‌ بودند دور و برش‌ و سر و صورت‌ و بازوهاش‌ را مي‌بوسيدند. هركار مي‌كردي‌، نمي‌توانستي‌ حاجي‌ را از دستشان‌ خلاص‌ كني‌. انگاردخيل‌ بسته‌ باشند، ول‌كن‌ نبودند. بارها شده‌ بود حاجي‌ توي‌ هجوم‌محبت‌ بچه‌ها صدمه‌ ديده‌ بود؛ زيرچشمش‌ كبود شده‌ بود، حتی يك‌بارانگشتش‌ شكسته‌ بود.
      ادامه مطلب ...

     شستن ظرف ها ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    شستن ظرف ها ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    ساعت‌ يك‌ و دو نصفه‌شب‌ بود.
    صداي‌ شُرشُر آب‌ مي‌آمد. توي‌تاريكي‌ نفهميدم‌ كي‌ است‌. يكي‌ پاي‌ تانكر نشسته‌ بود و يواش‌، طوري‌كه‌ كسي‌ بيدار نشود...
      ادامه مطلب ...

    اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

    قلاجه بودو سرمای استخوان سوزش .اورکت هارا آوردیم وبین بچه ها قسمت کردیم .نگرفت گفت.. ادامه مطلب ...

    دیگر این مدرسه نمی آیم ( از خاطرات شهید کاوه )

    دیگر این مدرسه نمی آیم ( از خاطرات شهید کاوه )

    شبی از شبهای تحصیل، نشسته بود در اتاقش به انجام تکالیف. رفتم برای شام صدایش کنم. گفت: «گیر کرده‌ام در حل ۲ تا مسئله ریاضی. معلم، توپ چهل‌تکه جایزه گذاشته برایش. اگر اجازه بدهی، تا این ۲ مسئله را حل نکنم شام بی‌شام!» ادامه مطلب ...

    اخوی ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    اخوی ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    در زمان جنگ رزمندگان به یکدیگر اخوی می‌گفتند و یا دوستت دارم از سر اخلاص بود و این‌طور نبود که همانند زمان حال به یکدیگر بگوییم ارادت داریم و پشت سر هم غیبت کنیم. ادامه مطلب ...

    آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداخته ای !

    آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداخته ای !

    در بیت امام‌، مهدی را دیدم و گفتم‌: "آقا مهدی‌! خواب‌های خوشی برایت دیده‌اند ...‌مثل اینکه شما هم ... بله ..." تبسمی کرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است‌؟" گفتم‌: ... ادامه مطلب ...

    تو چه کاره هستی؟ (خاطره ای از شهید داود حیدری )

    تو چه کاره هستی؟ (خاطره ای از شهید داود حیدری )

    در پادگان دوکوهه مستقربودند. مدتها بود که او را مي‌شناخت و با هم سلام و عليک داشتند. سعي مي‌کرد در هر فرصت مناسب کنار داود باشد. داود روحيه و اخلاق خوبي داشت اما بعضي وقتها يک مرتبه غيبش مي‌زد. ادامه مطلب ...

    فلافل فروش ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    فلافل فروش ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )

    او هم کلاه را گذاشت روی سرش و گفت: به من میاد؟سید علی هم لبخندی زد و به شوخی گفت: دیگه تموم شد شهدا برای همیشه سرت کلاه گذاشتند. ادامه مطلب ...

    اخلاص و اقتدار ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

    اخلاص و اقتدار ( از خاطرات حاج احمد متوسلیان )

    وقتی حاج احمد متوسلیان شنید که قرار هست نماینده تام الاختیار بنی صدر از منطقه مریوان بازدید کند، خیلی عصبانی شد و برای جلوگیری از این بازدید با عجله به سمت پادگان حرکت کرد.. ادامه مطلب ...

    شهیدی که نمی‌خواست پیش «حاج قاسم» لو برود ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    شهیدی که نمی‌خواست پیش «حاج قاسم» لو برود ( از خاطرات شهید کارگر برزی )

    حاج قاسم با حالت تعجب رو به فرمانده یگان محل کار رضا کرد. گفت: «چرا به من نگفته بودید که رضا همشهری ماست؟» ادامه مطلب ...

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    زلزله رودبار ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    محمودرضا گفت نه مادر الان وضعیت آنها خیلى اضطرارى است و باید هر چه سریعتر به آنها کمک برسد تا شب دیر میشود من میخواهم.. ادامه مطلب ...

    چفیه آقا ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    چفیه آقا ( از خاطرات شهید محمود رضا بیضایی )

    وقتی پیکرش را داخل قبر گذاشتم، از طرف همسر معززش گفتند محمودرضا سفارش کرده چفیه‌ای که از آقا گرفته با او دفن شود،جا خوردم نمی‌دانستم از آقا چفیه گرفته.. ادامه مطلب ...

    برای خدا ( از خاطرات شهید محمدرضا کارور )

    برای خدا ( از خاطرات شهید محمدرضا کارور )

    مادرم می‌گفت: «محمّدرضا چرا وقتی دارن از عملیات‌ها فیلم می‌گیرن، تو هیچ وقت توی فیلم نیستی؟» ادامه مطلب ...

    بازی دراز ( از خاطرات شهید محمد رضا  کارور )

    بازی دراز ( از خاطرات شهید محمد رضا کارور )

    چگونه دعا کرد که در همان لحظه، صدای «الله اکبر» و فریاد شادی بچّه‌ها به گوش رسید. باران، نم نم شروع به باریدن کرد.» ادامه مطلب ...

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    مدتی در اتاق مشغول بودم. جانمازش مانند همیشه رو به قبله باز بود.  بلند شدم و بیرون رفتم. چشمهایم از تعجب گرد شد؛ حاج آقا جلوی در فریزر بود و .. ادامه مطلب ...

    خادمی ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان )

    خادمی ( از خاطرات شهید محمدرضا دهقان )

    مسئولمان دائما به من و محمدرضا تذکر میداد که کمتر شیطنت کنیم. یادم هست که یک بار آن برادر مسئول عصبانی شد و سرمان داد زد ادامه مطلب ...

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    بگویند برو رفتگر محله باش ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    البته می گفت که حضرت آقا و یا نماینده  ایشان امر کنند که کار شما اینجا مهمتر است من قبول می کنم، بگویند برو رفتگر محله باش ، نظام به جارو کردن خیابان نیاز دارد من می رفتم ادامه مطلب ...

    بوی عطر ( از خاطرات شهید بابایی )

    بوی عطر ( از خاطرات شهید بابایی )

    یك بار عباس خیلی بو می‌داد. از او سؤال كردم: چرا همه تیمسارها بوی عطر می‌دهند، ولی تو... ادامه مطلب ...

    دیوارهای توالت ( از خاطرات شهید سیدعلی حسینی )

    دیوارهای توالت ( از خاطرات شهید سیدعلی حسینی )

    على یك بیل برداشت. برف‏ها را كنار زد. افتاد به جان خاك‏هاى سفت و یخ‏زده. رفتیم جلو، با یك دنیا شرمندگى و خجالت. خواستیم بیل را از دستش بگیریم، نگذاشت. گفت.. ادامه مطلب ...

    زورو بازی در جبهه

    زورو بازی در جبهه

    از روزي كه او آمد، اتفاقات عجيبي در اردوگاه تخريب افتاد. لباس هاي نيروها كه خاكي بود و در كنار ساكهايشان قرار داشت، شبانه شسته مي شد... ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید مهدی باکری

    وصیت نامه شهید مهدی باکری

    خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ادامه مطلب ...

    وصیتنامه شهید محمد حسین خرازی

    وصیتنامه شهید محمد حسین خرازی

     ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم كلامی‌ و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.» ادامه مطلب ...

    وصیتنامه حاج احمد متوسلیان

    وصیتنامه حاج احمد متوسلیان

    « حاج احمد با همان عصایی که زیر بغل داشت، آمد روی چهار پایه ایستاد و پشت میکروفون قرار گرفت. لحظه ای در سکوت، به دقت به چهره های بچه ها نگاه کرد و گفت: « بسیجی ها! شما می گویید اگر ما در روز عاشورا بودیم، به امام حسین ( علیه السلام) و سپاه او کمک می کردیم. بدانید امروز روز عاشورا است.» ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید محمد رضا تورجی زاده

    وصیت نامه شهید محمد رضا تورجی زاده

    الحمدالله رب‌العالمین، شهادت می‌دهم که معبودی جز الله نیست و برای رشدانسان‌ها پیامبرانی فرستاده که نبی اکرم محمد ابن عبدالله خاتم آنان است 
    او نیز برای استمرار راه صحیح این امت و عدم انحراف از مبانی عالیه اسلامحضرت علی (علیه السلام) را به عنوان ولی و وصی بعد از خود معرفی نمود. ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید میر حسین شبستانی

    وصیت نامه شهید میر حسین شبستانی

    ای رحمان رحمان ها ، ای رحیم رحیمها ، ای غفور غفورها و ای معشوق عاشقان ، با نام ولایت وصیت نامه ام را آغاز می کنم ، با عرض سلام بر یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) و رهبر کبیر انقلاب ، پیر شیردل ، امام امت و با درود بر شهدا و اسرا ..  ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید مهدی خندان

    وصیت نامه شهید مهدی خندان

    آرزوی زیارت کسی را بعد از امام زمان(عج) و ائمه معصومین(ع) ندارم، مگر امام عزیزم را، که جانم فدایش باد، و اما شما پدر و مادر عزیزم، شما خواهران و برادران و شما اقوام نزدیک و آشنایان، ‌شما که وصیتنامه مرا می‌خوانید...   ادامه مطلب ...

    وصیت نامه شهید  یعقوب بخشنده زاری محله

    وصیت نامه شهید یعقوب بخشنده زاری محله

    به دخترم بگوئید که پدرت در صحراهای داغ خوزستان در زیر شنی های داغ سوزان تانک های دشمن برای احیای اسلام لگدمال شده است. همانطوری که بدن مطهر امام حسین(ع) لگدمال سم اسب ها گردید. ادامه مطلب ...

زندگینامه

    زندگینامه شهید یوسف شریف

    زندگینامه شهید یوسف شریف

    یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای
    متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود . نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . ادامه مطلب ...

جملات ماندگار

    خداوند اخلاص می خواهد ( جمله ماندگاری از شهید باکری )

    خداوند اخلاص می خواهد ( جمله ماندگاری از شهید باکری )

    خداوند از مومن ادای تکلیف را می خواهد، نه نوع کار و بزرگی و کوچکی آن را. فقط اخلاص، و با دید تکلیفی به وظیفه توجه کردن. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد