ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

سپر انسانی ( خاطره ای از شهید همت )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
سپر انسانی ( خاطره ای از شهید همت )
شب عمليات خيبر بود. داشتيم بچه‌ها را براي رفتن به خط آماده مي‌كرديم. حاجي هم دور بچه‌ها مي‌گشت و پا به پاي ما كار مي‌كرد.
درگيري شروع شده بود. آتش عراقي‌ها روي منطقه بود.
هر چي مي‌گفتيم «حاجي! شما برگردين عقب يا حداقل برين توي سنگر.» مگر راضي مي‌شد؟
از آن طرف،‌ شلوغي منطقه بود و از اين طرف،‌ دل‌نگراني ما براي حاجي.

دور تا دورش حلقه زده بودند. اين‌جوري يك سنگر درست كرده بودند براي او.
حالا خيال همه راحت‌تر بود.
وقتي فهميد بچه‌‌ها براي حفظ او چه نقشه‌اي كشيده‌اند،‌ بالاخره تسليم شد.
چند متر آن‌طرف‌تر،‌ چند تا نفربر بود. رفت پشت آن‌ها.

مطالب دیگر از این اشخاص

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد