شهیدیار

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات تشنگی و عطش

<1>
آب ( خاطره ای از شهید ردانی پور و همرزمانش )

آب ( خاطره ای از شهید ردانی پور و همرزمانش )

بچه ها یکی یکی شهید می شدند. کار مصطفی شده بود سینه خیز رفتن میان مجروحان. آب می خواستند، آب نبود.
با یک کلمن آب برگشت میان بچه ها، به شوق آب رساندن. ادامه مطلب ...

شبیه حضرت عباس ( از خاطرات شهید شاپور برزگر )

شبیه حضرت عباس ( از خاطرات شهید شاپور برزگر )

یه دستش قطع شده بود اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند:«با یک دست که نمی تونی بجنگی برو عقب.» می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل با یک دست نجنگید؟..... ادامه مطلب ...

نصف لیوان آب

نصف لیوان آب

به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آبشو به من داد گفت من زیاد تشنم نیست.... ادامه مطلب ...

<1>
لوگوی سایت ابر و باد