ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

توجه به خانواده

توجه به خانواده
توجه به خانواده و مهربانی با خانواده

خاطرات

خاطرات

    من زودتر از جنگ تموم میشم! (خاطره ای از شهید همت)

    من زودتر از جنگ تموم میشم! (خاطره ای از شهید همت)

    وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
    بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد . ادامه مطلب ...

    وفای به عهد ( خاطره ای از شهید مصطفی چمران )

    وفای به عهد ( خاطره ای از شهید مصطفی چمران )

    این دختر صبح ها که از خواب پا می شود ، در فاصله ای که دستش را شسته و مسواک می زند ، یک نفر تختش را مرتب کرده است و لیوان شیر را جلوی در اتاقش آورده اند و قهوه را آماده کرده اند. شما می توانید با این دختر ازدواج کنید ؟ ادامه مطلب ...

    شیرینی زندگی ( خاطره ای از شهید آوینی )

    شیرینی زندگی ( خاطره ای از شهید آوینی )

    جعبه شیرینی را جلو بردم و تعارف کردم. یکی برداشت و گفت: می توانم یکی دیگر هم بردارم؟ گفتم: البته این حرفها چیه سید؟! و سید یک شیرینی دیگر هم برداشت، اما هیچ کدام را نخورد ادامه مطلب ...

    برای تشکر(خاطره ای از شهید صیاد شیرازی )

    برای تشکر(خاطره ای از شهید صیاد شیرازی )

    چند ماه خونه نیومده بود، یه روز دیدم در می زنند، رفتم پشت در دو نفر بودند، یکیشون گفت: منزل جناب سرهنگ شیرازی همین جاست؟
    ، دلم هری ریخت، گفتم، حتما برایش اتفاقی افتاده، گفت :
    جناب سرهنگ براتون پیغام فرستاده و بعد یه پاکتی بهم داد، اومدم توی حیاط و پاکت رو بازکردم هنوز فکر می کردم خبر شهادتش را برایم آوردند ادامه مطلب ...

    مقنعه ( خاطره ای از شهید حمید باکری )

    مقنعه ( خاطره ای از شهید حمید باکری )

    به من می‌گفت« فاطمه ! این چیه که زن‌ها می‌پوشند ؟ »
    می‌گفتم « مقنعه را می‌گویی ؟ »
    می‌گفت : « نمی‌دانم اسمش چیه ادامه مطلب ...

    خیابان های شهر (خاطره ای از شهید عباس دوران )

    خیابان های شهر (خاطره ای از شهید عباس دوران )

    دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود
    اما چه کنم؟ نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ ادامه مطلب ...

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    راه گم کردی ! چه عجب از این طرف ها (خاطره ای از شهید مجید شهریاری )

    با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه حضورش را می‌گرفت ادامه مطلب ...

    خونسردی (خاطره ای از شهید حمید باکری )

    خونسردی (خاطره ای از شهید حمید باکری )

    صبح زود حمید می خواست بره بیرون، برایش تخم مرغ آب پز کرده بودم، وقتی رفتم از روی گاز بردارم احسان اومده بود پشت سرم وایساده بود ، همین که تخم مرغ ها را برداشتم آب جوش ریخت پشت گردنش، هم عصبانی بودم که اومده بود تو آشپزخانه هم ترسیده بودم که نکنه طوریش بشه. ادامه مطلب ...

    همسرداری ( ازخاطرات شهید حسن باقری )

    همسرداری ( ازخاطرات شهید حسن باقری )

    وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان و حتی روزها گرسنگی کشیده بود، جاده ها و بیابانها را برای شناسایی پشت سر گذاشته بود، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد. می نشست و به من می گفت ادامه مطلب ...

    زیر لب سوت می زد ( از خاطرات شهید ستاری )

    زیر لب سوت می زد ( از خاطرات شهید ستاری )

    وقتی خانه می آمد، خیلی خوش رو بود. با خودش شادی می آورد. زیر لب سوت می زد؛ یک آهنگ خاصی. علامت آمدنش بود. با صدای بلند سلام می داد. بچه ها می دویدند جلو و سلام می کردند. منصور جواب آنها را داده نداده، سراغ من می آمد. هیچ وقت نمی شد من اول سلام کنم. جواب سلامش را که می دادم، ادامه مطلب ...

    نماز ( ازخاطرات شهید ستاری )

    نماز ( ازخاطرات شهید ستاری )

    یک بار با عصبانیت ایستادم بالای سر منصور و نمازش که تمام شد، گفتم «منصور جان، مگه جا قحطیه که می‌آی می‌ایستی وسط بچه‌ها نماز؟ خُب برو یه اتاق دیگه که منم مجبور نشم کارم رو ول کنم و بیام دنبال مهر تو بگردم.» تسبیح را برداشت و همان طور که می‌چرخاندش، گفت «این کار فلسفه داره. ادامه مطلب ...

    متعصب (از خاطرات شهید مصطفی احمدی روشن)

    متعصب (از خاطرات شهید مصطفی احمدی روشن)

    رفقایم توی بسیج بودند مصطفی ازم خواستگاری کرده. از این طرف و آن طرف به گوشم می رساندند که «قبول نکن، متعصبه».... ادامه مطلب ...

    شاهین شهر ( ازخاطرات شهید رضایی نژاد )

    شاهین شهر ( ازخاطرات شهید رضایی نژاد )

    به هرکس می گفتیم داریوش رفته دانشگاه {مالک اشتر} شاهین شهر تعجب می کرد. می گفتند اوکه با رتبه اش بهترین دانشگاه های تهران می تواتنست برود .
    راست می گفتند اما دانشگاه شاهین شهر تنها دانشگاهی بود که خرج تحصیل دانشجویان را می داد ادامه مطلب ...

    پای تلفن سجده کرد ( از خاطرات شهید بابایی )

    پای تلفن سجده کرد ( از خاطرات شهید بابایی )

    برای دیدن من و بچه آمد قزوین .از خوشحالی این که بچه دار شده از همان دم در بیمارستان به پرستار ها و خدمتکارها پول داده بود ادامه مطلب ...

    پوتین ( از خاطرات شهید زین الدین )

    پوتین ( از خاطرات شهید زین الدین )

    یادم هست بعد از عملیات خیبر ایشان دیر وقت آمد خانه؛سر تا پایش شنی و خاکی بود.خیلی خسته بود.آنقدر خسته که با پوتین سر سفره نشست.تا من غذا را آماده کنم،ایشان سر سفره خوابش برد.آمدم و آرام پوتینهایش را در آوردم که بیدار شد و با لحن خاصی گفت: ادامه مطلب ...

    تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

    تولد مهدی ( از خاطرات شهید همت )

    3روز بعد از تولد فرزندم مهدی، ساعت 3 صبح از منطقه برگشت، عوض اینکه برود سراغ بچه، آمد پیش من و گفت: «تو حالت خوبست ژیلا، چیزی کم و کسری نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: الان؟ (3 صبح بود) گفت: خوب آره هر چیزی بخواهی بدو می روم،
    می گیرم، می آورم.» ادامه مطلب ...

    وداع آخر (از خاطرات شهید مجید قنبری)

    وداع آخر (از خاطرات شهید مجید قنبری)

    مجيد ۱۸ سالش بود كه تصميم گرفت برود جبهه. هر كاري كرديم كه مانع رفتنش بشيم ،‌ فايده اي نداشت.باباش بهش گفت: تو بمون تا من برم ، هر وقت برگشتم تو برو. قبول نمي كرد و مي گفت بايد برم... ادامه مطلب ...

    ایستادن روی زانو ( از خاطرات شهید عباس کریمی )

    ایستادن روی زانو ( از خاطرات شهید عباس کریمی )

    تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد.
    یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ ادامه مطلب ...

    روز جمعه ( از خاطرات شهید بهشتی )

    روز جمعه ( از خاطرات شهید بهشتی )

    بارها شاهد بودم بعضی‌ها می‌خواستند روز جمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند و نظر ایشان رو بپرسند،
    اما آقای بهشتی بهشون می‌گفت:
      ادامه مطلب ...

    بچه داری ( از خاطرات شهید عبدالله میثمی )

    بچه داری ( از خاطرات شهید عبدالله میثمی )

    هر وقت خونه بود توی بچه‌داری کمکم می‌کرد،
    از شستن بچه گرفته تا پهن‌کردن لباس‌هاش روی بند،
    خلاصه از هیچ کمکی دریغ نمی‌کرد،
      ادامه مطلب ...

    بگذار زمستان بشود ( از خاطرات شهید ناصر کاظمی )

    بگذار زمستان بشود ( از خاطرات شهید ناصر کاظمی )

    اولین سال بعد از شهادت شهید زمستان سرد شده بود و خلاصه اولین برف زمستان بر زمین نشست . یک شب پدر شوهرم آمد ، خیلی نا آرام گفت : عروس گلم ، ناصر به تو قول داده که چیزی بخره و نخریده ؟  ادامه مطلب ...

    ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

    ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

    چهار پنج ماهی هست که مصطفی رو میشناسم . جوان خوش چهره و مهربان ، با یه ته ریش زیبا و چفیه دور گردنش که خیلی معصومیت چهره اش رو بیشتر کرده 
    زن و زندگی رو رها کرده و برای دفاع از مقدساتش به جهاد اومده ... ادامه مطلب ...

    همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

    همیشه همسرداری اش خاص بود؛ وقتی می خواستیم با هم بیرون برویم، لباس هایش را می چید واز من می خواست تا انتخاب کنم و از طرف دیگر توجه خاصی به مادرش داشت.   ادامه مطلب ...

    کیسه  برنج بر دوش ( از خاطرات شهید رجایی )

    کیسه برنج بر دوش ( از خاطرات شهید رجایی )

    ​یک روز وقتی رجائی نخست وزیر را دیدم که مانند همان معلم ساده سال های پیشین کیسه برنج و نیاز روزانه خانه را با دوش خویش به منزل می برد داشتم کلافه می شدم و بی اختیار به سویش دویدم . پس از سلام گفتم :  ادامه مطلب ...

    پسرت را دیدی؟ ( از خاطرات شهید علی شرفخانلو )

    پسرت را دیدی؟ ( از خاطرات شهید علی شرفخانلو )

    آخرهای آذر بود که آمد . رفتم استقبالش گفت میرود پسرش را ببیند. امدیم دم خانه شان. سپرد بمانم  تا برگردد . خیلی طول نکشید که برگشت . از در که آمد بیرون ... ادامه مطلب ...

    صحبت حاج همت با پسرش قبل از تولد! ( از خاطرات شهید همت )

    صحبت حاج همت با پسرش قبل از تولد! ( از خاطرات شهید همت )

    هنوز حرفش تمام نشده بود که زد زیر حرفش و گفت: "نه بابایی امشب نیا .بابا ابراهیم خسته س چند شبه که نخوابیده. باشه برای فردا." ادامه مطلب ...

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    تمیز کردن فریزر ( از خاطرات شهید حسین همدانی )

    مدتی در اتاق مشغول بودم. جانمازش مانند همیشه رو به قبله باز بود.  بلند شدم و بیرون رفتم. چشمهایم از تعجب گرد شد؛ حاج آقا جلوی در فریزر بود و .. ادامه مطلب ...

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ماموریت خاص ( از خاطرات شهید سید مصطفی صدرزاده )

    ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ. ﺭﻓﺘﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﺳﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺳﯿﺪ ﺟﺎﻥ، ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﺧﺎﺹ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟» ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟»
      ادامه مطلب ...

    گردش ( از خاطرات شهید بهشتی )

    گردش ( از خاطرات شهید بهشتی )

    بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش. اخم باهنر رو که دید گفت:.. ادامه مطلب ...

    عکس یادگاری ( از خاطرات شهید نادر حمید )

    عکس یادگاری ( از خاطرات شهید نادر حمید )

    خلاصه اون روزخیلی خوشحال بودن . گفت بایدعکس بگیرم بابچه هام من دیگه خانواده ام  تکمیل شده یه پسر ویه دختر.. ادامه مطلب ...

    خانواده ( از خاطرات شهید مهدی علیدوست )

    خانواده ( از خاطرات شهید مهدی علیدوست )

    از گردان اومده بودیم خیلی خسته بودیم، به آقا مهدی گفتم بیا بریم یه جا خستگی در کنیم یه چیزی بخوریم بعدش می رسونمت خونه.. ادامه مطلب ...

    سقف بالا سر ( از خاطرات شهید سید سجاد حسینی )

    سقف بالا سر ( از خاطرات شهید سید سجاد حسینی )

    بعد از یازده سال تازه وارد منزل جدیدمان شدیم. و هنوز وسایل منزلمان را سرجایشان قرار نداده بودم ادامه مطلب ...

وصیتنامه

    وصیت نامه شهید مدافع حرم  محرم علیپور

    وصیت نامه شهید مدافع حرم محرم علیپور

    خدمت همسر عزیز و شیرزن خودم سلام. می دانم که از روزی که با من پیوند ازدواج بستی، جز زحمت و تلاش بی وقفه برای شما هیچ نکرده‌ام. می دانم قصور زیادی دارم، آن طور که شما بودید، من نبودم..  ادامه مطلب ...

    وصیتنامه شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا

    وصیتنامه شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا

    با عرض سلام به شما عزیزان که تمام وجود و هستی خودتان را فدای تربیت بنده حقیر کردید. از شما عزیزان ممنون هستم ولی شرمنده که نتوانستم هیچگاه کنار شما باشم و خدمتی برایتان انجام بدهم... ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد