ابر و باد

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

چادر عربی ( از خاطرات شهید اسماعیل حیدری )

اشتراک گذاری این مطلب در تلگرام
چادر عربی ( از خاطرات شهید اسماعیل حیدری )
سال91 با حاجی رفتیم سوریه..

در حال زیارت در مسجد اموی بودیم که متوجه خانمی افغانستانی شدیم که هر جا در مسجد می رفتیم پشت سر ما می آمد، دو دختر کوچیک هم همراهش بودند..‼

وقتی به مقام راس الحسین(ع) رسیدیم،نزدیکتر آمد و به من گفت:«خانم، وقتی در خیابان ها قدم می زنید آهسته صحبت کنید، چون تکفیری ها برای سر زنان ایرانی جایزه گذاشته اند..»

 من خیلی نگران شدم، به حاجی گفتم باید برای ما چادر عربی و پوشیه بخرید تا ما شناسایی نشویم..

حاجی خندید و گفت:«شما از ایران آمده اید اینجا تا این مردم مظلوم قوت قلب بگیرند و به نتیجه نهایی مقاومت امید پیدا کنند..»

راست می گفت؛ مردم سوریه از دیدن ما خیلی تعجب می کردند و با شعف خاصی می گفتند «اهلا و سهلا..»

پیام کاربران

لوگوی سایت ابر و باد