شهیدیار

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات حجاب

<1>
مقنعه ( خاطره ای از شهید حمید باکری )

مقنعه ( خاطره ای از شهید حمید باکری )

به من می‌گفت« فاطمه ! این چیه که زن‌ها می‌پوشند ؟ »
می‌گفتم « مقنعه را می‌گویی ؟ »
می‌گفت : « نمی‌دانم اسمش چیه ادامه مطلب ...

حجاب (خاطره ای از شهید محمد منتظرالقائم )

حجاب (خاطره ای از شهید محمد منتظرالقائم )

می دانست از ساواکی ها می باشند و می خواهند براش پرونده سازی کنند. از او پرسیده بودند نظرت در مورد حجاب چیه؟ گفته بود: من کە نظری ندارم باید از روحانیت پرسید! من فقط یه حدیث بلدم... ادامه مطلب ...

پسته کیلویی چند؟ (خاطره ای از شهید محمود کاوه )

پسته کیلویی چند؟ (خاطره ای از شهید محمود کاوه )

زن کە وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی داد. آخرش هم گفت... ادامه مطلب ...

چادر ( از خاطرات شهید رجایی )

چادر ( از خاطرات شهید رجایی )

آمده بود مهمانی سر سفره هم نشسته بود اما دست به غذا نمی زد زن دایی پرسید : محمدعلی!مگر گرسنه نیستی؟ همانطورکه سرش پایین بود جواب داد: میتوانم خواهشی از شما بکنم !؟ ادامه مطلب ...

فرار از زن بی حجاب ( از خاطرات شهید برونسی )

فرار از زن بی حجاب ( از خاطرات شهید برونسی )

بعد از تمام دوره آموزشی ، هنوز کار تقسیم ، شروع نشده بود که فرمانده پادگان خودش آمد ما بین بچه ها و به قیافه ها به دقت نگاه  می کرد و دو سه نفر من جمله من را انتخاب کرد و به بیرون صف برد.
من قد بلندی داشتم و به قول بچه ها: هیکل ورزیده و در عوض ، قیافه روستایی و مظلومی داشتم. ما را عقب یک جیپ سوار کردند همراه یک استوار و رفتیم بیرجند . ادامه مطلب ...

بی حجابی ( از خاطرات شهید ردانی پور )

بی حجابی ( از خاطرات شهید ردانی پور )

معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین. خانم معلم آمد سراغش.دستش را انداخت زیر چانه اش كه «سرت را بالا بگیر ببینم.» چشم هایش را بست  سرش را بالا آورد.  از كلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نكرده ادامه مطلب ...

کار ثواب ( از خاطرات شهید کشوری )

کار ثواب ( از خاطرات شهید کشوری )

من با احمد، همدوره و هم پرواز بودم. از سال ۱۳۵۳ در مركز پياده شيراز، دوره هاى مقدماتى و عالى را طى مى كرديم و در همان روز ها كه در خدمت ايشان بودم، مسائل عقيدتى را رعايت مى كرد. از نماز و روزه و فلسفه دين، خيلى حرف مى زديم.   ادامه مطلب ...

کاش میشد منهم با تو به جبهه بیایم

کاش میشد منهم با تو به جبهه بیایم

آمده بود مرخصی.  داشتیم درباره منطقه حرف میزدیم.  لابه لای صحبت گفتم :کاش میشد من هم به همراهت به جبهه بیایم! ادامه مطلب ...

شرط ازدواج ( از خاطرات شهید ناصر مسلمی سواری )

شرط ازدواج ( از خاطرات شهید ناصر مسلمی سواری )

در اولین جلسه‌ای که با هم صحبت کردیم؛ بی‌مقدمه دو شرط برای ازدواجمان مطرح کرد؛ ادامه مطلب ...

اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی  )

اولین دیدار ( از خاطرات شهید مهدی قاضی خانی )

سال 85 که رفتیم عقد کنیم یک دستخطی نوشت و خواست آن را امضا کنم. داخل کاغذ نوشته بود دلم نمی‌خواهد یک تار موی شما را نامحرمی ببیند. من هم امضا کردم. ادامه مطلب ...

آخرین صحبتهای شهید با فرزندش پشت بی سیم ( از خاطرات شهید عباسعلی علیزاده )

آخرین صحبتهای شهید با فرزندش پشت بی سیم ( از خاطرات شهید عباسعلی علیزاده )


سینا سینا عباس
وداع جانسوز شهید مدافع حرم عباسعلی علیزاده اهل جویبار مازندران با فرزندانش از خط مقدم عملیات در سوریه ، ادامه مطلب ...

نبـــاید بی تفاوت باشیم ( از خاطرات شهید زین الدین )

نبـــاید بی تفاوت باشیم ( از خاطرات شهید زین الدین )

وضعیت حجاب زنان سوریه ناراحتش کرده بود.نمیتوانست ببیند یک کشور اسلامی به چنین روزی افتاده باشد.
  ادامه مطلب ...

چشم هایش..( از خاطرات شهید ردانی پور )

چشم هایش..( از خاطرات شهید ردانی پور )

خانم معلم آمد سراغش .دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم» چشم هایش را بست . سرش را بالا آورد.. ادامه مطلب ...

حجاب ( از خاطرات شهید محسن حججی )

حجاب ( از خاطرات شهید محسن حججی )

 اگر جایی در بین دوستان می‌دید که حجاب رعایت نمی‌شود و به صراحت اعلام می‌کرد ... ادامه مطلب ...

صله ارحام ( از خاطرات شهید حسین پور جعفری )

صله ارحام ( از خاطرات شهید حسین پور جعفری )

حسین بسیار خاکی و خیلی مظلوم بود به حدی که حاضر بود حق خودش ضایع شود اما حاضر به ضایع شدن حق دیگری نبود.. ادامه مطلب ...

<1>
لوگوی سایت ابر و باد