شهیدیار

خاطرات شهدا - زندگینامه شهدا - وصیتنامه شهدا و ...

خاطرات

خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

خواب کیلو متری ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

تا دو، سه‌ي‌ نصفه‌ شب‌ هي‌ وضو مي‌گرفت‌ و مي‌آمد سراغ‌ نقشه‌ها و به‌دقت‌ وارسيشان‌ مي‌كرد. يك‌وقت‌ مي‌ديدي‌ همان‌جا روي‌ نقشه‌هاافتاده‌ و خوابش‌ برده‌.
  ادامه مطلب ...

جوراب ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

جوراب ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

نمي‌گذاشت‌ ساكش‌ را ببندم‌. مراعات‌ مي‌كرد. بالاخره‌ يك‌ بار بستم‌.
دعا گذاشتم‌ توي‌ ساكش‌. يك‌ بسته‌ تخمه‌ كه‌ بعد شهادتش‌ باز نشده‌،با ساك‌ برايم‌ آوردند. يك‌ جفت‌ جوراب‌ هم‌ گذاشتم‌.
  ادامه مطلب ...

شهادت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

شهادت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

از موتور پريديم‌ پايين‌. جنازه‌ را از وسط‌ راه‌ برداشتيم‌ كه‌ له‌ نشود.بادگير آبي‌ و شلوار پلنگي‌ پوشيده‌ بود. جثه‌ي‌ ريزي‌ داشت‌، ولي‌مشخص‌ نبود كي‌ است‌. صورتش‌ رفته‌ بود.
 
  ادامه مطلب ...

اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

اورکت ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

قلاجه بودو سرمای استخوان سوزش .اورکت هارا آوردیم وبین بچه ها قسمت کردیم .نگرفت گفت.. ادامه مطلب ...

عراقی ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

عراقی ( از خاطرات شهید محمد ابراهیم همت )

بچه‌ها كسل‌ بودند و بي‌حوصله‌. حاجي‌ سر در گوش‌ يكي‌ برده‌ بود وزيرچشمي‌ بقيه‌ را مي‌پاييد. انگار شيطنتش‌ گل‌ كرده‌ بود. عراقي‌ آمد تُو و حاجي‌ پشت‌ سرش‌. بچه‌ها دويدند دور آن‌ها. حاجي‌عراقي‌ را سپرد به‌ بچه‌ها و خودش‌ رفت‌ كنار.. ادامه مطلب ...

تا سه سال نمی دانستم با اندرزگو ازدواج کرده ام!(از خاطرات شهید سید علی اندرزگو)

تا سه سال نمی دانستم با اندرزگو ازدواج کرده ام!(از خاطرات شهید سید علی اندرزگو)

حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان‏ رفتیم، در آن‌جا وقتی جمع بودیم، خطاب به‌دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی‏داند." رو کرد به من و گفت:  ادامه مطلب ...

خدمت به مادر( از خاطرات شهید چمران )

خدمت به مادر( از خاطرات شهید چمران )

یک هفته بود مادرم در بیمارستان بستری بود. مصطفی به من سفارش کرد که «شما بالای سر مادرتان بمانید ولش نکنید، حتی شبها». و من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم، یادم هست روزی که مصطفی آمد.. ادامه مطلب ...

بدون عروسی( از خاطرات شهید حسن آبشناسان )

بدون عروسی( از خاطرات شهید حسن آبشناسان )

ارتشی بود و بعد از عقد باید برای گذراندن دوره به اهواز می رفت، بنا بود بعد از دوره اش به تهران بیاید و مراسم عروسی را برگزار کنیم.هر چهارشنبه برای هم نامه می نوشتیم..

  ادامه مطلب ...

مهریه ( از خاطرات شهید دقایقی )

مهریه ( از خاطرات شهید دقایقی )

سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم، مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید آنها غیر معمول بود، شبیه بقیه مردم شود. ادامه مطلب ...

اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

اذان و اقامه ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

قبل از به دنیا آمدن محمد هادی به زیارت امام رضا(ع) رفتیم. از امام رضا(ع) خواستم که اذان و اقامه محمد هادی را آقا در گوش محمد هادی بخواند..
  ادامه مطلب ...

روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

روز وصال( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

در دیدار خصوصی که خدمت آقا رسیدیم به ایشان گفتم همه این دلتنگی ها با دیدار شما محو شد. همه این مصیبت ها به این دیدار می ارزد   ادامه مطلب ...

سرباز امام زمان ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

سرباز امام زمان ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

لباس رزمی که اندازه محمد هادی باشد پیدا نکردم و کوچکترین سایز را خریدم و کوچک تر کردم و بعد از غسل شهادت با این لباس خدمت آقا رسیدیم .. ادامه مطلب ...

خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

خرید عروسی ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

آقا مهدی نسبت به اطرا فش بی تفاوت نبود، مثلا اگر همسایه مشکلی داشت، مشکلش را رفع می کرد حتی در خیابان اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد بی تفاوت رد نمی شد. در روز خرید عروسی صحنه ای که خودم بودم و دیدم؛ برای خرید رفته بودیم   ادامه مطلب ...

همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

همسرداری (از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

همیشه همسرداری اش خاص بود؛ وقتی می خواستیم با هم بیرون برویم، لباس هایش را می چید واز من می خواست تا انتخاب کنم و از طرف دیگر توجه خاصی به مادرش داشت.   ادامه مطلب ...

حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

حسرت شهادت ( از خاطرات شهید مهدی نوروزی )

دیشب تو جمع بعضى از رفقا صحبت از دلاوری هاى اقا مهدى بود ، به دوستان گفتم مهدى تو این دنیا نمیمونه ، دل کنده است و ارزو داره تو این مسیر شهید بشه ، امروز ساعت ١٠/۵ صبح حاج اقا مجتبى توسلى خبر شهادت اقا مهدى رو بهم داد ، اصلاً تعجب نکردم 
ادامه مطلب ...

آخرین نگاه ( خاطره شهید حسین اسکندرلو )

آخرین نگاه ( خاطره شهید حسین اسکندرلو )

وقتي از خونه رفت بيرون به من گفت: باباجون، حلالم كن.
دلم لرزيد، هيچ وقت موقع خداحافظي اين طوري صحبت نمي كرد. هميشه مي گفت: منو دعا كنين. ادامه مطلب ...

دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

دانه بلند مازندران ! ( خاطره ای از شهید سلطانی )

روح الله خدمت حضرت آقا رفته بود. از قرار آقا به او فرموده بود چه قد رعنایی داری. ... ادامه مطلب ...

خط قرمز ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

خط قرمز ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

يكي از اقوام در منزل ما شروع به بدگويي از انقلاب كرد. حاج حسين با او وارد مجادله شد و سعي كرد با دليل و برهان سخن او را رد كند، اما آن فرد هيچ اهميتي نمي داد و حرف خودش را مي زد. ادامه مطلب ...

چرا داد میزنی؟ ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

چرا داد میزنی؟ ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

آروم تر صحبت كن، مگه من كرشدم كه تو گوشم داد مي زني؟ كلي از حاجي معذرت خواهي كردم. اصلاً يادم نبود گوشش خوب شده.

  ادامه مطلب ...

حقش بود ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

حقش بود ( از خاطرات شهید اسکندرلو )

ناگهان با صداي بلند در به خود آمدم، انگار كسي با داد و فرياد به در مي كوبيد. در را كه باز كردم، مردي عصباني را ديدم كه دست پسر بچه اي سر شكسته را گرفته و فرياد مي زند: پدر اون پسر تويي؟ پرسيدم: كدوم پسر رو ميگي؟ او نشاني هاي حسين را داد. ادامه مطلب ...

لوگوی سایت ابر و باد